نظریه‌های اضطراب

کلاین نظریه خود رو درباره اضطراب طوری که به طور کاملً جداگونه از نظریه فروید بنا کرده و بیشترً در آثارش بر فرقای بنیادی که موضع گیری ایشون رو از موضع گیری فروید جدا می کنن تأکید کرده. ایشون عقیده داره که اختلاف بین کشاننده زندگی وکلاین ، واسه درک اضطراب باید به غریزه مرگ یعنی معنی خشونت متوسل شد(کلاین ۱۹۴۸). و در حالیکه فروید آشکارا مفهومی رو که براساس اون ترس از مرگ تشکیل دهنده اضطراب نخستینه مردود می شمارد و عقیده داره که اینجور ترسی اکتسابیه و دیرتر روشن می شه( فروید ۱۹۲۶) کلاین اعلام می کنه که برپایه مشاهدات تحلیلی خود تونسته به این نکته برسه که ترس از دست دادن زندگی در ناهشیار هست و این ترس به معنی واکنشی نسبت به غریزه مرگه . اینجوری ایشون خطری رو که فعالیت داخلی غریزه مرگ بوجود میاد اولین دلیل اضطراب می دونه( کلاین ۱۹۴۸).

اضطراب

کلا ، از دیدگاه کلاین نیروهای داخلی بر اساس غریزه مرگ و خشونت بزرگترین خطراتی هستن که ارگانیزم رو از شروع تولد ، تهدید می کنه و چون به هنگام جدائی از مادر این نیروها آزاد میشن پس می توان اضطراب جدایی رو به معنی واکنشی در مقابل ویران کننده ای دورنی به حساب آورد. با در نظر گرفتن تمایزی که فروید بین اضطراب یعنی( اضطراب به وجود اومده توسط خطر شناخته شده برونی) و اضطراب نوروزی( که اضطرابی که از یه خطر نامعلوم داخلی برمی پاشه) ایجاد می کنه، کلاین می گوید که این دو نوع اضطراب در ترسی که کودک به مناسبت( از دست دادن مادر) احساس می کنه مشارکت دارن. و اینجوری اضطراب عینی رو تولید کننده( وابستگی کامل به مادر بمنظور ارضای نیاز  وتقلیل ساختن مادر بوسیله تحریک های آزارگرانه یا خطر اینجور تخریبی تلقی می کنه) تصوراتی که این احساس ترس رو ایجاد می کنه که ( مادر هیچوقت باز نخواد گشت) (کلاین ۱۹۸۴).

چیزی که مخصوصا موضع کلاین رو از موضع فروید جدا می کنه اینه که کودک شیرخوار هیچ موقعیت خطر آمیزی رو که دارای علل بیرونیه، بمنزله خطری که فقط برونی شناخته شده، احساس نمی کنه . بعبارت دیگه هر دو منبع اضطراب از شروع وجود دارن و همیشهً بر همدیگه اثر می کنه و (حتی اگه موضوع ایی که تولید کننده اضطراب هستن ، برونی تلقی گردند ، براساس (درون فکنی) به شکل ویرانگرهائی داخلی درمی آیند و ترس از تخریب داخلی رو تقویت می کنن).

۲-۳-۴-۳٫ اونا فروید

این مؤلف به جدا کردن اضطراب واقعی ، اضطراب کشاننده ای و اضطراب فرامنی پرداخته. بمنظور سوبندی در برابر ریخته های جور واجور اضطراب(من) منظومه ای از مکانیزمهای دفاعی رو بکار می اندازد دفاعی رو به کار می اندازد و در موارد تغییر بهنجار به انعطاف و روش های جورواجور به شروع متوسل می شه. در آثاری که بین سالهای ۱۹۶۵ و تا ۱۹۷۲ منتشر کرده آنافروید شکلهای جور واجور اضطراب، در بین اولین سالهای زندگی رو توصیف کرده. ایشون عقیده داره که هر شکل از اضطراب، مشخص کننده مرحله خاصی از تغییر رابطه موضوعیه. توالی این شکلها بدین ترتیبه:

ترس ابتدایی از بین رفتن، اضطراب جدایی، اضطراب اختگی،ترس از دست دادن محبت، اضطراب گنهکاری، اضطراب جدایی( مانند ترس از بین رفتن، مردن از گرسنگی، ترس از تنهایی و ناتوانی) مشخص کننده اولین مرحله رابطه موضوعیه، مرحله ای که با صفت( همزیستی) جدا می شه و در اون(وحدت زیست شناختی زوج مادر کودک مشاهده می شه. بعبارت دیگه(خوددوستداری) مادر به کودک گسترش می یابد و کودک هم مادرش رو در جهان خود دوستدارانه خود می گذاشت).

محبت

در جریان مراحل بعدی علاوه بر اضطراب جدائی، شکلهای دیگه اضطراب روشن می گردند. مثلا مرحله سوم که بمنزله( دووم وسیله) توصیف شده براساس ترس از دست دادن( عشق موضوع) مشخص شده. درخلال سالهای بعد ، برجاماندن اضطراب جدائی شدید می تونه به وجود اومده توسط اثبات در مرحله همزیستی باشه، ترس بیش از اندازه بر اساس از دست دادن رابطه عاطفی ، ممکنه به وجود اومده توسط اشتباهات والدین در مورد انضباط یاحساسیت بیش از اندازه( من) کودک در بین مرحله( دووم وسیله) باشه . آنافروید از اثرات احتمالی

رویدادهائی که در سالهای بعد ممکنه حادث شه سخنی به میان نمی آورد (فیست و فیست، ۲۰۰۵، ترجمه سید محمدی).

اضطراب اختگی به مرحله احلیلی وابسته اضطراب به وجود اومده توسط قدرت کشاننده ها در مرحله ادیپی و به هنگام بلوغ مشاهده می شه و در آخر اضطراب فرامنی که سرچشمه یه اضطراب اخلاقیه در نوجوانان و بزرگسالان دیده می شه . کلا ، براساس نظر آنافروید سطح اضطراب خیالبافانه کودک با درجه تغییر یافتگی ایشون مطابقت داره و مثلا از اضطراب از دست دادن( موضوع) اضطراب از دست دادن( عشق موضوع) و بعد به اضطراب اختگی و … می گذره.

۲-۳-۴-۴٫ هارتمن، کریس و لومن شتاین

پاره ای از مؤلفان بر معنی از هم پاشیدگی که می تونه مبنای داخلی یا برونی داشته باشه تأکید می کنن و در هر دو مورد شدت تهدید شدگی رو بر وجود اضطراب حاکم می دانند: تهدیدی شدید که به معنی علامت  محرک اخطار دهنده ای( اضطراب به معنی علامت محرک) عمل می کنن و اضطراب خودمختار فقط وقتی ظاهر میشه که عمل علامت محرک با شکست مواجه بشه( کریس، ۱۹۵۰).

اینجور درماندگیهائی ، خواه با ترس از دست دادن موضوع عشق در رابطه باشن (و در آخرً عشق موضوع) خواه از ترس اختگی یا ترس از هشیار شدن  رو به همراه داشته باشه ، همیشه گذشته رو از نو زنده می کنه. دل مشغولی اصلی این مؤلفان در اینه که نظریه خود درباره اضطراب رو درچارچوب نظریه کلی(روانشناسی من) گذاشته و واسه همینه که متمایزکردن خطر محرومیت از موضوع عشق رو از خطر از دست دادن عشق موضوع، بسیار مهم تلقی می کنن. براساس ایجاد اینجور تمایزی ، خطر از دست دادن موضوع عشق رو فقط با نیازای اتکائی( یا نیازای جسمی) در رابطه دونسته و اون رو با موضوع مورد علاقه خاصی وابسته نمی دانند. در حالیکه برعکس، می گن که تغییر رابطه با یه موضوع مورد علاقه دووم دارو مشخص (موضوعی که به سختی توان جانشینی واسه اون یافت) ، همزمان با تغییر تا مکان مقابله با خطر از دست دادن عشق موضوع، حاصل می شه و ( معرف بعضی وقتا قاطع در تغییر» من« است).

روانشناسی

۲-۳-۴-۵٫ رنه اشپیتز

مانند خیلی از روان تحلیل گران اشپیتز هم به خاطر بیان رابطه کودک و مادر به نظریه کشاننده ثانوی می پیوندد و موضوع فرویدی( اضطراب به معنی علامت محرک) رو واسه تبیین اضطراب جدائی می پذیرد و بعد نظریه آسیب دیدگی به وجود اومده توسط خود دوستی رو عنوان می کنه اشپیتز پس از اینکه دیدگاه خاص خود درباره تغییر رابطه موضوعی رو بیان می کنه می گوید:» جریان سه ماهه سوم سال اول زندگیه که واسه اولین بار موضوع های واقعی روشن می گردند در این هنگام اونا دارای یه چهره ان اما هنوز عمل خود رو به عنوان بخش تشکیل دهنده» من« کودک حفظ کرده ان. دراین سنه که از دست دادن موضوع برابر کاهش» من« است که وخامت اون به اندازه وخامت از دست دادن بخشی از بدن محفوظ می شه و واکنشی  به همراه داره که به همون اندازه پراهمیته« (اشپیتز،۱۹۵۰) اینجوری اشپیتز اخطار دهنده اضطراب و بر وابستگی اون با یادگیری و پیش بینی تأکید می کنه و به روشنی مشاهده میشه که در نظام ایشون اضطراب بمنزله علامت محرکیه که هدف اون پیشگیری از خطر آسیب دیدگی به وجود اومده توسط خود دوستداریه. پس می توان نظریه ایشون رو بمنزله شکل گیری جدیدی از نظریه فروید( اضطراب بمنزله علامت محرک) به حساب آورد چون در این نظریه موقعیت آسیب دیدگی که باید از اون دوری شه موقعیتیه که خود دوستداری رو به خطر می اندازد.

۲-۳-۴-۶٫ هری استاک سالیوان

سالیوان هر اضطراب رو پیرو رابطه کودک با مادر و اشخاصی که واسه ایشون با معنی هستن می دونه و این وسط نقشی اساسی واسه یادگیری قائله ایشون عقیده داره که اضطراب نتیجه بازخورد مادره:» وقتی که مادر تأیید می کنه کودک خرسنده وگرنه مضطرب می شه« (سالیوان ۱۹۵۵). با اینکه سالیوان بر نیاز( نیاز به تماس) و ( نیاز به محبت) بسیار تأکید می کنه اما بنظر نمی رسد که جدائی از موضوع عشق رو فی النفسه تحریک کننده اضطراب بشمار می آورد بلکه در نظام ایشون اضطراب همیشه به پروسه های تربیتی در مورد کودک اعمال می شن وابسته و محدود یا محروم کردن ایشون از جهت یعنی تنبیهی که از طرف غالب مادران بکار می رود یکی از منابع اصلی اضطراب در کودک بشمار میاد. اما باید بر این نکته تأکید شه که سالیوان اثر تربیتی والدین در ایجاد اضطراب رو فقط تأثیری هشیار نمی دونه بلکه عقیده داره که اضطراب کودک می تونه از بازخوردهای ناهشیار والدین هم ناشی شه بازخوردهای ناهوشیارانه واکنشهائی که وخامت اونا بعضی وقتا به مراتی بیشتراز تأیید یه رفتار مصمّم و هشیارانه س.

 

۲-۳-۴-۷٫ جون بالبی

اضطراب در نظام بالبی یه عکس العمل اولین و غیر قابل کاهش به چیزی دیگه س و از جدائی و قطع رابطه دلبستگی بین مادر و کودک ناشی می شه. بالبی بر این نکته تأکید می کنه که ویژگیهای بنیادی شخصیت ویژگیهائی هستن که در طول زمان گسترش می پیدا کنن و می تونن به معنی طیفی از راه های ممکن تغییر این معنی در اصل به وسیله ودینگتن در قلمرو جنین شناسی بکارگرفته شده مورد نظر قرارداده شن و این نکته که کدوم راه دنبال می شه( راههائی که در شروع به روی همه باز هستن)، به عوامل زیادی وابسته. پاره ای از این عوامل دیگه به آسونی تمیز داده می شن چه اثرات اونا تا سالهای دوردست زندگی مشخص می گردند و دربین متغیرهایی که اثرات عمیقی بر تغییر شخصیت دارن ازتأثیر مادر شروع می شن تجربه ای که در جریان سالهای کودکی و نوجوونی در چارچوب روابط با والدین ادامه می یابد و موجب می شه که کودک بتونه به بناکردن الگوهای عملیاتی نائل شه ، الگوهائی که پیش بینی رفتار چهره های درآمیخته با دلبستگی نسبت به ایشون رو در موقعیتهای جور واجور ممکن می سازند و مبنای همه امیدها و همه طرحهای فرد رو در طول زندگی تشکیل میدن (بالبی،۱۹۶۰)

تجربه های جدایی از چهره های دلبستگی، جدا از کوتاه بودن یا طولانی بودن مدت جدایی و تجربه های ازدست دادن یا تهدیدهای جدایی یا رهاشدگی ، همه در منحرف کردن تغییر از راهی که در درون مرزهای بهینه هستش به سمت راهی که در بیرون از این مرزها واقعه مشارکت دارن. حالا خوبیش اینه، این جوری انحرافها همیشه شدید و دووم دار و مکرراند و در نتیجه برگشت به راه اصلی رو مشکل و بعضی وقتا نشدنی می گردونن( بالبی،۱۹۷۳) معهذا بالبی خاطر نشون می سازه که جدائی ، تهدید به جدایی و از دست دادن موضوع عشق ، تنها عواملی نیستن که انحراف از خط بهینه رو به دنبال داره بلکه خیلی از محدودیتها و نارسائیهایی که در مراقبتهای والدین مشاهده می شن دارای اثر مشابهی هستن. هم اینکه انحرافها می تونن به دنبال هر حادثه زندگی که موجب تنش یا بحران می شه قرار می گیرد مخصوصا اگه بر فردی اثر کنن که تغییر نایافتهه

[۱] –  Harry stack sullivan

[۲] – John Bowlby

علمی