در تب و تاب امتحانات نهایی و آزمون کنکور

 

 

امتحانات نهایی علیرضا شروع شده بود و سحر خوب می دانست که برادرش برای موفقیت در امتحانات نهایی ریاضی به معلم خصوصی احتیاج دارد، با این حال علیرضا مقاومت می کرد و در نظر او خواهرش از هر استادی برای آموزش ریاضی تجربی 3 مناسب تر بود. در نهایت یه روز سحر بدون اینکه صداش را در بیارد با هماهنگی مادر و پدرش با دکتر مداحی زاده دبیر با تجربه ریاضی تماس گرفت و در مورد ساعات خالی تدریس و رفع اشکال ایشان ازشون سوال کرد. اما دکتر مداحی زاده خیلی قاطعانه گفت که وقت خالی نداره و متاسفانه خیلی دیر باهاش تماس گرفتند. صبح جمعه، یک ماه بیشتر به امتحان نهایی ریاضی 3 تجربی ها نمانده و علیرضا وجودش سراسر استرس شده بود. سحر این را خیلی خوب می فهمید و سعی می کرد که برای برادرش کم نذارد. برای همین ساعت ها برای داداش، کلاس خصوصی ریاضی برگزار می کرد و امیدوار بود که این تلاش ها به نتیجه برسد. اما علیرضا نا امید شده بود و تقریبا قید نمره خوب در این درس را زده بود. مدام هم با خودش تکرار می کرد که ریاضی برای تجربی ها مهم نیست و باید روی زیست وقت بگذارد.

عصر شنبه، معلم ریاضی آخرین امتحان ارزشیابی را از بچه ها گرفت و علیرضا و آرش هر دو نمره پایینی آوردند. وقتی علیرضا به خانه برگشت کیفش را محکم رو مبل پرتاب کرد و زیر لب غرغر کنان به آرش نق زد. حوالی غروب بود که آرش به خانه زنگ زد و سحر گوشی را برداشت. آرش پرسید: استاد بزرگ ریاضی آقا علیرضا هستند؟ سحر گفت بله جناب پروفسور گوشی دستتون! آرش گوشی را گرفت و رفت تو اتاق! یه چیزایی با هم گفتن و مثل همیشه صدای خنده علیرضا از اتاق بلند شد. بعد نیم ساعت چرت و پرت گفتن اومد بیرون و تصمیم خودش را علنی کرد. گفت: سحر! اون موسسه، کنکور آزمون، شماره اش چند بود؟ شمارش را بده به من.  سحر ذوق زده بدون اینکه به رو بیارد رفت و شماره را روی یک برگه کاغذ نوشت و آورد. علیرضا تلفن را برداشت و زنگ زد به دکتر مداحی زاده. به خیال اینکه ایشان وقتش خالی است، گفت: لطفا فردا یکشنبه تشریف بیاورید که جلسه اول را برگزار کنیم.

دکتر مداحی زاده بلند بلند خندید و گفت: صبح بخیر آقا علیرضا! یک ماه مانده به امتحانات نهایی و شما میخوای تازه کلاس بگیری؟ سحر یواشکی داشت گوش می کرد و زیر لب دعا می کرد که دکتر مداحی زاده دلش نرم بشه، تا اینکه دکتر مداحی زاده گفت: حالا بزار خبرت می کنم. دوشنبه شب بود و دکتر مداحی زاده اس ام اس داد که اگر می خوای فردا می توانم برای شما وقت بذارم، چون یکی از شاگردهایم کلاسش را کنسل کرده است. علیرضا سریع به آرش زنگ زد و موضوع را باهاش در میون گذاشت. آرش گفت فردا که ما مهمونیم! ولی باشه بهش بگو منم میام. سه شنبه، ساعت 6 بعد از ظهر اولین کلاس خصوصی ریاضی علیرضا و آرش با دکتر مداحی زاده تشکیل شد. دکتر مداحی زاده وقتی آمد سلام و احوال پرسی کرد و به سمت پذیرایی خانه رفت. خودکار رو به دست گرفت و با جذبه خاصی شروع به نوشتن کرد که ناگهان از دیدن یک نوشته زیر یکی از برگه ها خنده اش گرفت و نتوانست جلوی خندیدنش را بگیرد.