دسته بندی علمی – پژوهشی : 
بررسی تطبیقی جایگاه عقل و عشق در نظام فلسفی افلاطون و سهروردی- قسمت  …

دسته بندی علمی – پژوهشی : بررسی تطبیقی جایگاه عقل و عشق در نظام فلسفی افلاطون و سهروردی- قسمت …

افلاطون معتقد است، عشق، عشق به زیبایی است و تنها زیبایی، شایستهی عشق و ستایش ماست (همان، ۹۵). در ادامه، به اعتقاد افلاطون، دو اصل در آدمیان پیوسته با هم در زد و خوردند؛ یکی عقل است و دومی هوای نفس. وقتی عقل بر هوای نفس غلبه یافت نتیجهاش اعتدال و میانهروی است اما وقتی هوای نفس چیره گردد بندگی و آز و افراط نتیجه میشود. اما میل به زیبایی و تملک آن، از قویترین امیال ما است که اگر به حد افراط رسد، «عشق» خوانده میشود (همان، ۹۱).

۳-۱-۳- تفاوت عشق افلاطونی با انواع عشق

اگرچه در فلسفه و مکتب افلاطونی عشق جایگاه رفیعی دارد اما این عشق، تفاوت اساسی با عشقهای معمولی دارد. عشقهای معمولی بین دو جنس مخالف است اما عشق افلاطونی عشق بین مذکر و مذکر است.
تفاوت دیگر عشق افلاطونی با عشقهای دیگر در این است که در این نوع عشق، شهوت جایگاهی ندارد و مذموم است. همچنین افلاطون، زیبایی ظاهری را بیاهمیت میشمارد و دل در گرو زیباییهای درون دارد و به همین دلیل میگوید عشق به زیبایی ظاهری که بیشتر بین مردان و زنان است، عشق پایداری نیست زیرا زیبایی ظاهری زوالپذیر است و عشق را مایهی نیکبختی و رهایی عاشق و معشوق از بند تن و جهان میپندارد. بنابراین افلاطون، عشق به پسران و مردان را، به زنان برتری میدهد زیرا از نظر وی، مردان خردمندتر از زنانند.
افلاطون اساساً عشقی را که بر اساس زیبایی ظاهری باشد، نمیپذیرد و عشق واقعی را، عشق به روح و درون آدمیان میداند. او عشق جسمانی (ظاهری) را مانند پلی میداند که باید از آن گذشت تا به گلزار زیباییهای روح رسید. در واقع او عاشق ظواهر را گمراه، و ظاهر و تن آدمی را زاید و بیهوده میداند.
کاپلستون معتقد است، آدمی نباید زیبایی محسوس (مثلاً زیبایی در جنس مخالف) را به جای زیبایی حقیقی بگیرد، که در آن صورت نیروی جاذبه عشق، او را به سمت و سوی
زیباییهای ظاهری متوجه میکند و ما با انسانی خاکی و شهوانی مواجه خواهیم شد. اما آدمی میتواند با مشاهدهی عالیترین زیبایی، یعنی زیبایی نفس که بالاتر از زیبایی تن است، به اقیانوس پهناور زیبایی و صورت محبوب برسد (کاپلستون، ۱۳۶۸: ۲۳۱ و ۱۷۹-۲۱۰).
در ادامه، افلاطون معتقد است که تن، یکی از متعلقات روح است و از آنجایی که برقراری ارتباط میان دو نفر، در واقع ارتباط میان دو روح میباشد، پس اگر کسی به تن دلباخته باشد، عاشق طرف مقابل نیست، بلکه عاشق متعلقات اوست. در نتیجه عاشق راستین، کسی است که روح را دوست بدارد نه تن را و این عشق پایدار است. اما عاشق دروغین، عاشق تن است و هنگامی که زیبایی تن نقصان یافت، از معشوق دور میشود. این سخنان افلاطون را میتوان با این بیت مولوی مرتبط دانست، آنجا که مولوی، عشق به ظواهر را منع میکند و آن را ننگ و زشتی میداند: (مولوی، ۱۳۶۲، ج۱: ۴۵۱)
عشقهایی کز پی رنگی بود عشق نبود، عاقبت ننگی بود
افلاطون، عاشق پسرانی است که درون و روحی زیبا دارند، او چون روح را متعلق به جهان ایدهها و آن را همیشه زنده و نامیرا میداند، پس این نوع عشق را عشقی پایدار میانگارد.
افلاطون در رسالهی مهمانی، عشق به تن زیبا را پست میشمارد و عشق به روح و زیبایی درون را میستاید. به دلیل اینکه زیبایی ظاهر با بیماری از بین میرود ولی آنچه باقی میماند زیبایی درون و روح است. نکتهای که در این رساله جلب توجه میکند این است که افلاطون، عشق و عاشقی را که در نهایت به شناخت راستین منجر میشود، از عشق به تن زیبا آغاز
میکند به گونهای که در رسالهی مهمانی اشاره دارد که:
«کسی که بخواهد برای رسیدن به مقصد نهایی عشق، راه درست را در پیش گیرد باید در روزگار جوانی به تنهای زیبا دل ببندد. اگر در این راه، مرشدی قابل یارش شود، در مییابد که زیبایی یک تن با تنهای دیگر یکی است و همهی آن زیباییها از یک تبارند. پس به خود میگوید، اگر من شیفتهی زیبایی تنم، علتی نمیبینم که تنی را بر تنهای دیگر برتری نهم» (افلاطون، ۱۳۸۰، ج۴: ۳۴).
افلاطون اعتقاد دارد هنگامیکه انسان به این مرحله از شناخت رسید، باید رو به سوی دانشها و هنرها نماید تا زیبایی آنها را نیز ببیند. در نتیجه، او خود را در دریای بیکران زیباییها خواهد دید و در نتیجه در دریای زیباییها گم میشود و آنگاه از جهان کثرت پا به جهان وحدت و ایدهها میگذارد.
افلاطون بیان میدارد: «کسی که در این راه بدانسان که تشریح کردم پیش رفت، یعنی در گام نخستین به پسران زیبا دل باخت و سپس مراحل گوناگون را یکی پس از دیگری پیمود، سرانجام به نقطهای میرسد که دیدگانش به دیدن آن زیبایی اصلی باز میگردد» (همان، ۷۶).
بنابراین، سالک راه عشق نخست از عشق صورت شروع میکند، آنگاه به عشق زیبایی کلی دل میبندد و از این مرحله نیز میگذرد و به زیبایی جان میگراید و از آنجا به عشق اجتماعات و قوانین کلی میرسد تا بالاخره پی میبرد که زیبایی به هر رنگ و لباسی که در آید، یکی است و بیش از یکی نیست و از آنجا به عشق معرفت که زیبایی مطلق است، میرسد که همیشه و در همه جا و از هر نظر زیباست. چنین غایتی منظور هر عاشق راستین است. در این مرحله به جاودانگی دست مییابد.

برای دانلود متن کامل این پایان نامه به سایت  pipaf.ir  مراجعه نمایید.

۳-۱-۴- حقیقت عشق در رساله مهمانی افلاطون

از آنجا که موضوع رسالهی مهمانی عشق است، در تحلیل فلسفی افلاطون از عشق در این رساله، ما با تعریف جدیدی از عشق روبرو میشویم که نه جنبهی الهی دارد و نه غریزهای انسانی است. او عشق را مایه و اساس اجتناب از کار بد و ننگین معرفی میکند و تلاش در انجام کار خوب و شایسته را از نتایج عشق و عاشقی میشمارد.
افلاطون در سیر عشق، اهمیت زیادی برای مقام معشوق قائل است. بطوریکه پرهیز عاشق از کار ننگین و بد را به دلیل لطمهی احتمالی میداند که ممکن است از جانب عاشق متوجهی معشوق شود. به همین دلیل افلاطون معتقد است که اگر جنگی پیش آید با گروه اندکی از عاشقها و معشوقها میتوان پیروزیهای بزرگی را کسب کرد (افلاطون، ۱۳۸۰، ج۴: ۱۱۰۹).
افلاطون عشق را عشق به زیباییها میداند و عاشق را شیفتهی زیباییها میشمارد. حال سؤال این است که چگونه زیبایی (بواسطهی اروس) در آدمیان اثر میگذارد؟ در پاسخ به این سؤال باید گفت چون امر خیر، زیباست و امر زیبا خیر، و همهی آدمیان طالب خیر و نیکی هستند و میخواهند خیر و زیبایی را مالک شوند، و چون خیر عین زیباییست پس همه میخواهند زیبایی را مالک شوند و آن دو، موجب سعادت و نیکبختی آدمیان میشود و اروس یا عشق میل به تملک خیر و زیبایی است.
در ابتدای رسالهی مهمانی، شاهد توجیه اخلاقی عشق هستیم که گفتار فایدروس (یکی از سخنرانان در این مهمانی)، پس از شرح تبارنامهی اروس، ثابت میکند که اروس کهنترین خدایان و برانگیزندهی حس جاهطلبی و موجد فضیلت است. در حالیکه دوستی و جامعه و دولت بدون فضیلت امکانپذیر نیست. در ادامه، پاوسانیاس که سخنگوی دیگر این مهمانی است، به دو نوع عشق اشاره میکند: یکی اروس زمینی است و دیگری اروس آسمانی.
اروس زمینی، غریزهی شهوی، حقیر و فرومایه است و هدفی جز ارضای شهوت ندارد، در حالیکه اروس آسمانی، از تباری خدایی است و همهی کوششش صرف خدمت به خیر و صلاح حقیقی و کمال معشوق میشود. از اینرو، نیرویی تربیتی است که عاشق را از رفتار نکوهیده باز میدارد و به شکوفایی شخصیت معشوق کمک میکند (افلاطون، ۱۳۸۹: ۴۶). بنابراین شیوهی نگرش به عشق را باید چنین فرض کرد که غریزهی شهوی با محرکی آرمانی همراه است، تا بتوان از جنبهی جسمانی عشق دفاع کرد.
شکل دیگر سنت فکری دربارهی اروس در گفتار اریکسیماخوس از دریچهی طبیعت است. او با اعتقاد به تأثیر جهانی اروس، آن را خدایی توانا مینامد و میستاید و میخواهد با استدلال ثابت کند که اروس، مبدأ کون و فساد دنیای جسمانی و نیروی خلاق عشق ازلی است و آن را جاری و ساری در همهی جهان میداند. (افلاطون،۲۴۰:۱۳۶۲).
در گفتاری دیگر، آریستوفانس، تمثیلی اسطورهای نقل میکند. در این تمثیل آدمیان، نر و ماده و بسیار نیرومند بودند. خدایان آنها را دو نیمه کردند تا از قدرت خطرناک آنها بکاهند و آنچه ما عشق میگوییم، آرزوی آدمی برای یافتن نیمهی اصلی خود است (همان، ۱۹۳-۱۹۱).
در ادامه، آگاتون در اوصاف عشق سخن میگوید که زیباترین و جوانترین خدایان است. در نهایت که نوبت به سقراط میرسد از خود نظری دربارهی عشق ابراز نمیکند بلکه از زبان حکیمهای به نام دیوتیما نظر میدهد که محور تعریف او از عشق بر اساس داستانی اسطورهای مربوط به حیات و تولد عشق است؛ دیوتیما داستان تولد عشق (اروس) را برای سقراط چنین تعریف میکند: همان روزی که آفرودیت (خدای عشق) ظهور یافته، عشق متولد شده است. عشق از فقر و غنا زاده شد. عشق، فرزند پروس (poros) به معنای ثروت و پنیا (penia)
به معنای فقر است و نطفهی او در جشن آفرودیت بسته شد. به همین دلیل، اروس دوگانگی طبیعت خود را از آنها به ارث برده است. همانند مادر خویش همیشه در تنگدستی است و همچون پدر خویش در جستجوی زیبایی و خرد است. فقر و نیاز راه منزل عاشق را در پیش گرفت و غنا و ناز، روی به معشوق آورد (همان، ۲۰۱).
لازم به ذکر است که عشق، مالک خیر و زیبایی نیست بلکه شوق و میل به آن دارد چون عاشق زیبایی است، عاشق معرفت نیز میباشد زیرا همانگونه که از معرفت بیبهره است که از خیر و زیبایی بیبهره میباشد و معرفت خیر و زیباست. اروس چون میان دانایی و نادانی قرار دارد پس طالب معرفت است و همچنین طالب خیر. «عشق چون نیازمند است خواهان خیر و زیبایی است و بدان نیاز دارد و کسی که کاملاً از خیر و زیبایی بیبهره است، چگونه ممکن است مدعی خیر و زیبایی نباشد؟» (افلاطون،۱۳۶۲: ۱۳۷).
«وظیفهی عشق، الهام و شوق به کمال است که در عین حال تمامیت وجود و سعادتی است که با توالد و تناسل، استمرار مییابد. چنین شوقی، شوق به خلود و جاودانگی است و توالد و تناسل، برای یک موجود فانی، بهرهمندی در امور جاودانه و ازلی است» (همان، ۲۷۰).
اما این شوق در زیبایی ظاهر میشود و شوق جاودانگی، از راه اتحاد با آن کسی که نقصان را با کمال خود جبران میکند. او عشق را ایجاد کرده و آن را تبدیل به نوعی شور و جذبه میکند (همان، ۲۴۹- ۲۰۹-۲۱۲).
در رساله مهمانی، سقراط موضوع اصلی عشق را «زیبایی» میداند اما وقتی سقراط امر زیبا و خیر را نهایتاً یکی میداند، دقیقتر میتوان گفت که موضوع عشق «حسن» است. گفتنی است سقراط سه چیز را دربارهی عشق (اروس) معلوم کرد: الف- عشق حتماً موضوعی
میخواهد و بیموضوعیت نیست. ب- عشق یک میل یا اشتیاق به چیزی است که خود او را ندارد و فاقد آن است. ج- عشق خواهان خیر و زیبایی است (به نقل از صابری، ۱۳۸۹: ۵۶-۵۷).
در مراتب عشق، عشق به جمال که همان زیبایی ظاهری است، ناپایدار است اما مرتبهی دوم، عشق به زیباییهای باطنی، یعنی فضایل و کمالات اخلاقی است (عشق به کمال) این فضایل، پایدارتر هستند. پس بر پایهی چنین عشقی است که وحدانیت معنا پیدا میکند و به قول افلاطون کسی که به آن دست یابد، حکیم الهی است.
افلاطون، عشق یک انسان به انسان دیگر را جزئی از فرایندی میداند که خود آدمی از طریق آن میتواند به کمال برسد.
افلاطون هدف اروس را دستیابی به نیک نهایی میداند، اما پرسشی که اکنون به میان
میآید، این است که از این دیدگاه، کدام عمل یا کوشش مستحق نام اروس است. پاسخ افلاطون به این سؤال تعجب برانگیز است زیرا هیچ لحن اخلاقی یا مابعدالطبیعی ندارد بلکه صرفاً بر جریان طبیعی عشق جسمانی مبتنی است: عشق عبارت است از «اشتیاق به تولید در چیزی زیبا» که تنها نقص این تعریف این است که اشتیاق به تولید را به تولید جسمانی محدود
میسازد در حالیکه مشابه کامل تولید را در زندگی روحی میتوان یافت. میل به تولید جسمانی پدیداری است فراتر از ارتباط انسانی، چون هرگونه عشق، اشتیاق به تحقق بخشیدن به خود حقیقی است و کشش آدمیان به تولید مثل مظهر این غریزه است که موجود زنده تلاش میکند تا موجودی همانند خود، از خویش باقی بگذارد و از آنجا که موجودات فانی نمیتوانند تا ابد باقی بمانند (افلاطون، ۱۳۸۰، ج۲: ۵۳).

برچسب گذاری شده با: , ,