بررسی تطبیقی جایگاه عقل و عشق در نظام فلسفی افلاطون و سهروردی- قسمت ۸

بررسی تطبیقی جایگاه عقل و عشق در نظام فلسفی افلاطون و سهروردی- قسمت ۸

  • عقل عشق آفرین است. امام علی (ع) میفرمایند وقتی انسان عقل خود را به کار گیرد، راه را از چاه میشناسد؛ سلوک سعادت را از سقوط شقاوت باز مییابد؛ خانهی جانان را از کاشانهی شیطان جدا میسازد و حتی عشق حقیقی را از عشق مجازی متمایز میکند (همان، ۴۰۱).
  • مرکب وصول به معرفت قلبی عشق است نه عقل؛ عقل، فقط راهنمای خوبی است و گرنه هرگز پای پیمودن راه وصال را ندارد. وقتی با جرقه‏های راه بخش عقل، عشق در دل زبانه کشید؛ دل عاشق گام‏های نخستین راه معرفت را بر میدارد و کمکم به حالاتی بلند میرسد که از عقل نشانی نمیماند.
  • جانب عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است
    کسی آن آستان بوسد که جان در آستین دارد
    پس عقل در دو مرحلهی اوّل، نه تنها زایل کنندهی عشق نیست؛ بلکه میتواند راه عشق حقیقی را نشان دهد و در مرحلهی سوم هم در بعضی از حالات بلند عرفانی و عشق حقیقی، اصلاً جایی برای عقل و توجّه به آن نمیماند و به لحاظ این مرتبهی بالا، میتوان گفت: عقل خود حجاب عشق است. به عبارت دیگر، اگر عقل و عشق را به خوبی بشناسیم با هم تقابل ندارند. عقل، انسان را تا مرحلهای راهنمایی میکند و برای سیر بالاتر، باید از نردبان عشق بهره گرفت. در عین حال عقل میتواند مراقبت کند که انسان در مسیر عشق به بیراهه نرود. پس این دو میتوانند در کمال انسان با هم مشارکت داشته باشند (محمدی وایقانی، ۱۳۸۱: ۲۸۱)
    فصل سوم
    بررسی جایگاه عقل و عشق در نظام فلسفی افلاطون

    برای دانلود متن کامل پایان نامه به سایت azarim.ir مراجعه نمایید.

    ۳-۱- بررسی جایگاه عشق در نظام فلسفی افلاطون

    ۳-۱-۱- روش افلاطون در طرح مسألهی عشق

    افلاطون مؤثرترین و عمیقترین فیلسوف مغرب زمین تلقی شده است، که در تحلیل و فهم تاریخ غرب به ویژه در دورهی یونانی به نظرات او استناد کردهاند. در نظر افلاطون، حقایق بدیهی وجود دارد که به یاری منطق میتوان نتایج خدشهناپذیری از آنها استخراج کرد و رسیدن به این خرد مطلق با روشهایی که فیلسوف پیشنهاد میکند، امکانپذیر است.
    در نزد افلاطون چیزی به نام دانش مطلق هست که در این عالم دستیافتنی است. این فکر که، معرفت کامل در جایی وجود دارد و نیز اینکه رسیدن به حقیقت، مستلزم روش خاصی است، بر بسیاری از متفکران پس از وی تأثیر نهاده است. در مورد مهمانی هم همین حکم صدق
    میکند.
    عشق در افلاطون از آغاز با اصطلاح اروس (Eros) مورد اشاره قرار گرفته است و سپس شرح و بسط یافته است. وی در طول دوران تفکراتش، علیرغم اینکه به موضوعات متفاوتی اندیشیده است، ولی در رسالهی مهمانی پرسش اصلی او «عشق» و آن هم در نسبت با حقیقت انسان بوده است.
    مهمانی در واقع تلاشی است برای بیان تمامی حقیقت تحت عنوان عشق. رسالهی مهمانی مربوط به دوران کمال افلاطون است و این رساله به شکل گفتگو (مکالمه) نگاشته شده است. گویا، وی به لحاظ روشی، بیان دریافتها را به صورت پرسش صورت مناسبتری برای انتقال آن به مخاطب یافته است.
    روش افلاطون در اندیشیدن و نوشتن همیشه ترکیبی از دو عنصر است: یکی تلاش برای دستیابی به آرمانی با اعتبار کلی و دیگری آگاهی از همهی واقعیات انضمامی زندگی. این ترکیب به ویژه در شکل مکالمه نمایان است. رسالهی مهمانی را در شمار آن دسته از شاهکارهای هنر انسانی به حساب میآورند که از اسرار بنیادین زندگی یعنی عشق پرده بر
    میدارد و به خاطر بینش هنری آن در تدوین، مورد ستایش قرار گرفته است.
    از زمانی که دانش بشری رواج بیشتری یافت، این رساله به منزلهی سرچشمهی روشنی و الهام قرار گرفت. هنر افلاطون، در مهمانی به مرتبهی اعلای خود رسیده است و هیچ گفتار بشری نمیتواند از طریق تحلیل علمی یا تفسیر دقیق، حق این شاهکار را ادا کند. با این حال سعی بر این است تا نکات اصلی محتوای این اثر را پیرامون عشق تشریح کنیم.
    عنوانی که افلاطون بر این اثر نهاده، خود اشارهای است به اینکه برخلاف بیشتر مکالماتش، شخصیتی خاص در مرکز این اثر قرار ندارد. مهمانی، نه نمایشنامهی دیالکتیکی مانند پروتاگوراس و گرگیاس است و نه قابل قیاس با آثار علمی افلاطون از نوع تهتتوس و پارمیندس که محتوایشان پژوهشی منظم دربارهی مسألهای معین است. این نوشته، اصلاً مکالمه به معنای عادی نیست، بلکه مسابقهی سخنوری میان عدهای از نامداران شهر است. افلاطون با انتخاب صحنهی مکالمه، بحث عشق را در چارچوبی بسیار مناسب قرار داده است. مهمانی افلاطون مبتنی بر اتحاد عشق و تربیت است. این اندیشه، پدیداری تازه نبود، بلکه در سنت یونانی ریشه داشت (یگر، ۱۳۸۴، ج۲: ۸۱۶).
    آن زمان تربیت در مدارس فلسفی با آداب سمپوزیوم (تعبیر لاتین مهمانی است به معنای بزم
    باده نوشی که از روزگاران باستان برای یونانیان، کانون فضیلت اصیلمردی و محیط ستایش این فضیلت با شعر و سرود بوده است) ارتباط بسیار نزدیک داشت، زیرا سمپوزیوم از نوع مجالسی شده بود که استادان و شاگردان در آن دوشادوش مینشستند و پیرامون موضوعی بحث و فحص میکردند (افلاطون، ۱۳۸۰، ج۲: ۱۷۵).
    اما مبدع شکل فلسفی تازهی سمپوزیوم، افلاطون بود. تجسم ادبی و تفسیر فلسفی رسوم قدیم، با شکل گرفتن زندگی فکری و روحی در مدرسهی او کنار هم پیش رفت. او معتقد بود اگر نیرویی پایانناپذیر قوای عقلانی آدمی را خفه کند، ممکن نیست روح به چنان مرتبهی شوق برسد که بتواند از تماشای ایدهی زیبایی بهره گیرد. دلیری افلاطون این بود که در عصری که روشنگری اخلاقی و عقلگرایی بر آن شده بود تا عشقورزی میان مردان با پسران، با وجود همه سوء استفادههای که از آن میشد را بکلی از میان بردارد، افلاطون این رسم را با پیراستن همهی ناپاکیهای آن زنده کرد و در این صورت تازه، اروس را به عنوان پرواز دو روح به هم پیوسته به عالم زیبایی حقیقی، ابدی ساخت (همان، ۱۷۶-۱۷۷).
    افلاطون در یکی از دلکشترین مکالمههای دوره جوانیش، لیزیس میپرسد «دوستی چیست؟» و بدینصورت مسألهای را مطرح میکند که یکی از موضوعات بنیادی فلسفی اوست. روانشناسی سطحی زمان افلاطون، دوستی را، یا بر شباهت سیرت بر میگرداند یا کشش متقابل اضداد (همان، ۲۱۵).
    افلاطون در مکالمهی لیزیس، نخستین تلاش خود را برای نگرش عمیقتر در این مسأله آغاز کرد و مفهوم تازهی «نخستین محبوب» را پدید آورد و آن را سرچشمه و مبدأ هرگونه دوستی میان آدمیان فرض کرد (افلاطون،۱۳۶۲: ۲۱۹). بنابراین نظریه، علت دلبستگی ما به هر چیز، محبت ما به محبوب کلی و نهایی است و هرگونه ارتباط انسان با انسان دیگر، برای وصول بدین محبوب یا تحقق بخشیدن به آن است. به عبارت دیگر، افلاطون میکوشد مبدأیی را کشف کند که به معاشرت و همکاری و اجتماع میان آدمیان معنی و هدف بخشد. در مکالمهی لیزیس، مفهوم نخستین محبوب، اشارهای است بدین مبدأ، و راهنمایی است به سوی آن. افلاطون، این مفاهیم را در دو رسالهی دورهی پختگیش، مهمانی و فایدروس به شکوفایی کامل میرساند (یگر، ۱۳۸۴، ج۲: ۷۹۶).
    در این رسالهها، عشق مقامی ارجمند دارد و همدوش حکمت است و به عبارتی دیگر، عشق و حکمت مکمل هم و دو روی مختلف تلاش آدمی برای کسب حقیقتند و بین این دو تضادی نیست:
    «در میان آدمیان، حکیمان و عاشقان از تماشای حقیقت نصیب بیشتری یافتهاند… و نفسی که پی در پی، قالب حکیمان و عاشقان را برگزیند، پس از سه هزار سال بال و پر کامل مییابد و به سوی حقیقت پرواز میکند… نفس آدمی از حقیقت جز نشان تاریکی یاد ندارد ولی یاد حقیقت در ذهن حکیمان روشنتر است این است که نفس حکیم بال و پر میزند و به سوی عالم بالا میگراید و بیخبران را بیخود و دیوانه میخوانند. زیبایی این عالم، حکیم حکما را به یاد زیباییهایی که در آسمان دیده است میاندازد» (افلاطون، ۱۳۶۲: ۹۴- ۱۴۳).

    ۳-۱-۲- اساطیر یونان و عشق در نظام فلسفی افلاطون

    عشق نزد اساطیر یونان، از یک طرف، روح الهی تعریف میشود و از طرفی دیگر، تمایلات انسانی است. در واقع، پارادکس اصلیای که در خدای اسطورهای عشق وجود دارد این است که در عین دارا بودن قدرت آفرینش عشق و زیبایی، بینیاز از عشق نیست و به عبارتی هم هویت عاشق را دارد و هم هویت معشوق. در این میان هویت معشوق است که موهبت جاودانگی را به انسان میبخشد و به این ترتیب واسطهی میان انسان و الوهیت میشود. به عبارتی او واسطهای است بین خدا و آدمی و وظیفهی راهنما را میان آن دو انجام میدهد. در سمپوزیوم میخوانیم که خدا با انسان رابطه برقرار نمیکند مگر از طریق عشق و تمام گفتههایش را چه در خواب و چه در بیداری به انسان منتقل میکند از دید افلاطون عشق (اروس) خصیصهای انسانی است؛ تمایلی است برای کسب آن چیزی که انسان ندارد ((plato, 1970: p203a,199d
    نتیجهی چنین تحلیلی از عشق برخلاف تصویر اسطورهای آن کاملاً فلسفی است. طبیعت عشق، طبیعت نیاز است و در بند تسلسل هستی و نیستی آن چیزی است که ندارد.
    ژاک لاکان تعبیر خاصی از این تسلسل دارد. از نظر وی عشق افلاطون بر مبنای عدم استوار است(lacan, 1988:p 223) این بدان معنا نیست که عشق از عدم بوجود آمده است بلکه عشق افلاطونی در اصل فناپذیر و محتوم به سیر داشتن و نداشتن است اما با جهت دادن به آن، فیلسوف میتواند سیر صعودی را طی کند و به زیبایی مطلق برسد.
    بنابراین، تعریف فوق این امکان را برای افلاطون فراهم میآورد که عشق را به عنوان ماهیتی انسانی و فناپذیر بر مبنای مثل طبقهبندی کند. اما با وارد نمودن عنصر جاودانگی است که افلاطون از فلسفه ماتریالیستی یونان جدا میشود. فیلسوف افلاطونی، کسی است که در بالا رفتن از پلههای صعود به مرحلهای میرسد که تصاحب جاودانگی زیبایی است. اینگونه است که با وارد نمودن عنصر «جاودانگی»، افلاطون از فلسفهی ماتریالیستی یونان جدا میشود. افلاطون معتقد است:
    «نوع عشق بسته به این است که نفس در سیر و سفر آسمانیاش در قافلهی کدام یک از خدایان سیر کرده است. پیروان «آرس» (خدای جنگ و ستیز) عشقشان با خشم همراه است و پیروان «زئوس» میخواهند خردمندی و شکوه را با عشق بیامیزند و پیروان «هرا» عشق شاهی
    میجویند و…» (افلاطون، ۱۳۶۲: ۹۵).

    از نظر وی دستمایهی عاشقی، زهد و فضیلت است و منظور غایی عشق، بهرهمندی جسمانی نیست بلکه پاک ساختن روح و بالابردن آن به مقام خدایی است (افلاطون، بیتا: ۹۸). لازم به ذکر است که افلاطون، در ابتدا به عشق، بهگونههای دیگر مینگریست که بعدها سخن خود را اصلاح میکند و میگوید: «خطا کردم که گفتم معشوق باید ناعاشق را بپذیرد نه عاشق را، از آن روی که عاشق دیوانه است و ناعاشق هشیار. اگر دیوانگی همیشه بد بود شاید چنین بود، اما نوعی دیوانگی هست که هدیهی خدایان است و سرچشمهی همه نیکیهایی که خدایان برای آدمیان میفرستند. (افلاطون، ۱۳۶۲: ۱۳۳).
    در ادامه، افلاطون در توضیح انواع دیوانگی میگوید:
    «… دیوانگی بر چهار نوع است. یکی دیوانگی پیامبران و کسانی که از خدا الهام میگیرند. دوم دیوانگی کاهنان و آنان که با دعا و طلسم به تزکیه نفس میپردازند. سوم دیوانگی شاعران و هنرمندان، دیوانگی در هر سه صورت فیض و برکتی است آسمانی که تنها نصیب برگزیدگان می شود و چنین بیخودی بر هشیاری و چنین دیوانگی بر عقل رجحان دارد و نوع چهارم، دیوانگی عاشقان است و برای شناخت آن باید اول از حقیقت نفس آگاه شد» (همان، ۹۲ و نک: همان، ۱۷۴).

    برچسب گذاری شده با: , , , , ,