متن کامل – 
بررسی تطبیقی جایگاه عقل و عشق در نظام فلسفی افلاطون و سهروردی- قسمت  …

متن کامل – بررسی تطبیقی جایگاه عقل و عشق در نظام فلسفی افلاطون و سهروردی- قسمت …

(فروغی، بیتا: ۲۰).
عشق اکبر: (ترکیب وصفی) در اصطلاح فلاسفه، اشتیاق به لقای حق و معرفت ذات و شهود صفات در ذات است. فلاسفه و عرفا میگویند: اگر عشق عالی نمیبود، موجودات مضمحل میشدند و آن چه حافظ ممکنات و معلولات نازله است، عشق عالی است که جاری در تمام ممکنات و موجودات جهان هستی است زیرا تمام موجودات جهان هستی، طالب و عاشق کمال هستند و غایت این مرتبه از عشق، تشبه به ذات خدای متعال است (ملاصدرا، ۱۳۶۸، ج۷، فصل ۱۵: ۱۴۹-۱۴۸ و فصل ۲۲، ۱۸۸).
عشق اوسط: (ترکیب وصفی) در اصطلاح فلاسفه، همان عشق حکما و علما با تأمل در صنع خدای متعال و حقایق موجودات است (همان، فصل۲۰: ۱۸۴-۱۸۳).
عشق اصغر: (ترکیب وصفی) در اصطلاح فلاسفه، عشق به انسان است که عالم صغیر نامیده میشود چون انسان خلاصه و چکیدهی عالم کبیر است (همان).
به این ترتیب با بیست ترکیب وصفی و اضافی که ظاهراً متفاوتند، روبرو هستیم و هر ترکیبی غیر از موارد یاد شده به لحاظ معنا و مقصود خارج از موارد فوق نیست. نکتهی قابل توجه این است که بسیاری از این ترکیبها از نظر مراد و مفهوم، مترادف هستند، گرچه از نظر لفظی و صورت ظاهری متفاوتند.

۲-۴- عشق در عرفان

عشق در عرفان اسلامی جایگاهی بس عظیم دارد، اصولاً برخی، مکتب عرفان را مکتب عشق نامیده اند. البته عشقی که در عرفان وجود دارد غیر از عشقهایی است که در مکاتب دیگر وجود دارد. در عرفان عشق است که عارف را به تکامل می رساند. او از دریچهی عشق به همهی موجودات مینگرد و همه را مربوط و منسوب به خدا میبیند. در حقیقت معشوق واقعی نزد عارف، تنها خداست. هر چند شعلههای عشق در وجود عارف قویتر میشود، بیشتر به معشوق فکر میکند و با اعمال بسوی او تقرب میجوید.
مکتب عشق که همان مکتب عرفان است، کمال انسان را در عشق و در آنچه عشق، انسان را به آن میرساند (که مقصود عشق به ذات حق است) میداند (نسفی، ۱۳۶۲: ۱۰۰-۱۰۱).
عارف برای عشق که قویترین احساسها در انسان است، ارزش و اهمیت زیادی قائل است. عشق عارف، عشقی است که در انسان تا خدا اوج میگیرد. معشوق حقیقی عارف، خداست و عشقی که او از آن سخن میگوید منحصر به انسان نیست. عارف معتقد است که عشق در همهی موجودات سریان دارد. بعضی کتب فلسفی متمایل به عرفان مانند اسفار، گویای آن است که عشق حقیقتی است که در تمام ذرات وجود جریان و سریان دارد. بنابراین عشق، روش عرفان است و عارف عاشقانه میبیند و زندگی میکند.

برای دانلود متن کامل پایان نامه به سایت  fotka.ir  مراجعه نمایید.

۲-۵- مقابله عقل و عشق

با نظری گذرا به این دو پدیده (عقل و عشق) در خواهیم یافت که عقل و عشق مانند سایر نیروهای انسان، قابل استفادهی دو جانبه هستند، یعنی: عقل و عشق هم میتوانند مایهی کمال انسان شوند و هم مایهی سقوط او. اینجاست که باید علوم و شیوههای تعلیم و تربیت دربارهی این دو نیز بکوشند تا این دو پدیدهی شگرف را در تکامل انسان بکار اندازند. در مکتب پیامبران، خوشبختترین مردم کسانی هستند که بین عقل و عشق آنان تعادل برقرار است و لذا خود آنان عاقلترین و عاشقترین موجودات جهان بودند (خلیلیان، ۱۳۶۹: ۲۱۵).
از خصوصیات روش تربیتی پیغمبر اسلام (ص) این بود که از هر دو قوه عقل و عشق بطور مساوی برای تربیت انسانها بهره میبرد، به طوریکه هماهنگی میان آن دو نیرو محفوظ مانده و هیچکدام بر دیگری پیروز نمیشد، به عبارت دیگر مردم هم باید عاقل باشند و هم با ایمان، هم اهل تشخیص و استقلال فکری و هم دوستدار خدا و تسلیم محض در مقابل امر خدا (الهامی، بیتا: ۴۶).
کسانیکه از عشق حق تبارک و تعالی سخن میگویند در این واقعیت تردیدی ندارند که پیامبر اکرم (ص) در قلهی عشق به حق تعالی قرار دارد و از طرفی به این نکته اذعان دارند که ایشان از همهی افراد بشر عاقلترند و این هماهنگی عقل و عشق در پیامبر اسلام امری مخفی و پوشیده نبوده و در کلام خداوند که در قالب وحی بر پیامبر نازل میشد به نوعی انعکاس یافته است (ابراهیمی دینانی، ۱۳۸۵، ج۱: ۱۹-۱۵).
از دیرباز، سرشت آدمی را معجونی از فرشته و شیطان یا آمیزهای از صفات متضاد
دانستهاند. هرکس بارها در درون خود ناظر پیکار این نیروها بوده است. در تعالیم اسلامی، با توجه به پیکار دائم نفس اماره با نفس لوامه، همراهی نفس لوامه، طبق مدلول حدیثی، جهاد اکبر نامیده شده است.
بنابراین درون آدمی میدان پیکار نیروهای متضاد است و سرنوشت انسان نیز بسته به نتیجهی این پیکار میباشد. حال باید دید عقل و عشق که در ساختار وجود انسان بکار رفتهاند آیا با هم کاملاً متضادند یا همکارند یا یکی از آنها حاکم و دیگری فرمانروا و بالاخره چه نسبتی با هم دارند و ملاک دوگانگی اینها چیست؟ آیا ممکن است اینها یکی شوند.
از مطالعه و بررسی ادبیات عرفانی چنین برمیآید که عقل و عشق دو عامل متضاد هستند و در ادبیات عرفانی به عنوان دو رقیب معرفی شدهاند و همواره عقل در مقابل و معارض عشق قرار
میگیرد. این تقابل و تعارض، در واقع، مقابلهی دو جریان اصلی و بزرگ در تاریخ فکری بشر است. یکی جریان فلسفهی استدلالی- عقلی ارسطویی که با محوریت عقل و برهان است و دیگری جریان حکمت شهودی- اشراقی افلاطونی که براساس عشق و شهود بنا شده است.
عرفا در تقابل عقل و عشق جانب عشق را گرفته و به کفایت و تدبیر عقل اعتقادی ندارند. برای نمونه، مولوی، عقل را دو نوع میداند:

  1. عقل جزوی- عقلی نارسا که اکثر افراد کمابیش از آن بهرهمندند- گرفتار وهم و ظن بوده و آمیزش این وهم و ظن با عقل سبب بیاعتباری و سستی استدلالهای عقلی میشود. لذا این مرتبه از عقل برای درک حقایق امور و واقعیات اشیاء کافی نیست.
  2. عقل کل یا عقل کلی که همان نیروی قدسی درک و درایت و فهم در تشخیص نیک و بد است که به شایستگی، حقایق و واقعیت را ادراک میکند و از آن به «عقل عقل» تعبیر
    میکند. از دیدگاه مولوی عقل جزوی است که عشق را منکر است و همین عقل است که پای استدلالیان را چوبین میکند… (ابراهیمیان، ۱۳۸۷: ۷۳).

لازم به ذکر است، آن عقلی که اهل معرفت به آن معتقد نیستند، عقل جزئینگر یا هیولانی است، نه عقل رحمانی که اول ما خلق الله است.
استاد حسنزاده آملی نیز میگوید: عقل مذموم در نزد اهل عرفان، عقل نظری در اصطلاح منطق
و فلسفه است که از آن به عقل جزئی تعبیر میکنند (حسن زاده آملی،۱۳۷۶، ج۳: ۸۳ -۸۲).
تعقل و استدلال نزد عرفا، برخلاف آنچه مشهور است، در همه جا نامقبول نبوده و تنها باید محدودهی اختیارات آن را تعیین کرد. در میان عرفا، شیخ نجمالدین رازی معتقد است که سیر عقل در عالم بقاست و صفت آب را دارد و به هر جا که برسد مایهی آبادانی است، ولی سیر عشق در عالم فناست و صفت آتش را دارد. عقل قهرمان آبادانی دو عالم جسمانی و روحانی است، ولی عشق، آتشی خرمن سوز و وجود برانداز این دو عالم است (رازی، ۱۳۴۵: ۶۱-۶۲).
این عارف فلسفه ستیز، همچون بسیاری از عرفا، بر آن است که ابتدا باید معنای واژهی عقل مخالف با عشق را از میان سایر معانی عقل بیرون کشید تا بتوان به قضاوتی درست دربارهی هر یک پرداخت.
پس این سخن که عرفا از استدلال بیزارند و همواره تنها صفحهی دل را از فرآوردههای عقل
میشویند و کار را با صیقل دل، تمام شده میپندارند، با استناد به همین رساله و آثار مشابه عرفا، سخنی ناتمام و نادرست است. در سخنان بسیاری از عرفا تأکید بیش از اندازه بر توانایی عقل (البته مراد صرفاً عقل جزئی است و نه دیگر معانی مشترک این واژه) مذموم و مطرود دانسته شده است. اینان پای عقل را تنها در عالم ماورالطبیعه سست و لرزان دیدهاند و این نکتهای است که بسیاری از خردورزان و فلسفهپژوهان بدان معترفاند و به تمامیت خواهی عقل در حوزهی معرفت، تن در نمیدهند (موحدی، ۱۳۸۸: ۱۹۲).

۲-۶- تجلیات عشق و رابطه آن با عقل (آگاهی)

عشق بدون آگاهی و درایت معنی محصلی ندارد، به دلیل اینکه عشق بدون آگاهی، انسان را تا مرحلهی یک حیوان تنزل میدهد. عشق، تجلیات مختلف و متفاوتی دارد و به شکلهای گوناگونی ظاهر میگردد، ولی مسلم این است که هر یک از جلوههای گوناگون عشق، بر اساس میزان آگاهی و مرتبهی معرفت عاشق ارزیابی میشود. توجه به معشوق، مستلزم نوعی ادراک و آگاهی است؛ اگرچه عشق بدون معشوق تحقق نمیپذیرد ولی این توجه به معشوق و آگاهی از آن، به عقل و ادراک مربوط میگردد. به بیان مختصر میتوان گفت که عظمت و بزرگی عشق در رابطهی متقابل عاشق و معشوق شکل میگیرد و در این رابطه باید توجه به معشوق، تابع آگاهی و ادراک عاشق باشد که گاه این ادارک عمیق است و گاه سطحی و ظاهری (ابراهیمیدینانی، ۱۳۸۵، ج۲: ۱۶۵).
دربارهی رابطهی عقل و عشق نیز باید اضافه کرد:

  1. عقل، راهنما است؛ امام علی (ع) میفرمایند: «عقل هدایت بخش و نجات دهنده است…» و نیز میفرمایند: «العقل یصلح الرویه»؛ عقل رویه و منش را اصلاح میکند (ریشهری، ۱۳۷۹، ج۶: ۳۹۷- ۳۹۶).
برچسب گذاری شده با: , , ,