پژوهش – 
بررسی تطبیقی جایگاه عقل و عشق در نظام فلسفی افلاطون و سهروردی- قسمت ۱۶

پژوهش – بررسی تطبیقی جایگاه عقل و عشق در نظام فلسفی افلاطون و سهروردی- قسمت ۱۶

میگرداند. در واقع، تولد یوسف به جدایی آن میانجامد و حسن را با یوسف، عشق را با زلیخا و حزن را با یعقوب همدم میکند. البته باید توجه کرد که حُسن غیر از صورت حَسن است. آنچه در عالم مادی مورد مشاهده است حسن مقید به صورت اعم از روی و بوی و صدا… است. اما بینندهی حسن در صورت مقید جز مطلق حسن را نمیبیند. حسن همواره بیپایان است و احاطهی امر نامتناهی را ممکن نیست و عشق مرکب نیل به بینهایتی است از آنکه صفت حق است. حسن دستیافتنی یعنی توقف عشق آن (کمپانی زارع، ۱۳۸۸: ۷۱).
پس آنچه که از رسالهی مونس العشاق بر میآید این است که عشق پس از قطع تعلقات و سرکوب تمایلات به انسان روی مینهد و سبب آمدنش حسن است و پیش درآمدش حزن. سهروردی برای بیان عقاید و حقایق عشق، زبان داستان و تمثیل را بر میگزیند تا به دور از تنگ نظریهای روزگار این حقیقت را بیان کند که حسن و عشق و حزن هر سه از یک سرچشمه هستند و هر یک براساس استعداد آدمیان در یوسفی و زلیخایی و یعقوبی منزل
میگزینند تا سرانجام در عالم خاکی در یک جا جمع شوند و در جایگاه پادشاهی، یکی شوند. آنگاه در برابر یوسف که مظهر حسن الهی است سجده کنند و ولایت حقهی او را بپذیرند. این سجده سزای بنده ای است که از حق است و به حق است و نیز خود حق است (سهروردی، ۱۳۷۲، ج۳: ۲۸۱-۲۸۴).
شیخ اشراق در رسالهی فیالحقیقهالعشق این نگرش را پرورانده است تا راز هستی از عشق برملا نشود، راز معاشقههای انسانی آشکار نمیگردد. به همین دلیل رسالهی خود را با تبیین جریان عشق و جمال و حسن و حزن در هستی آغاز میکند و آنگاه از این نحوهی وجودشناسی دریچهای به جریان عشق در عالم انسانی میگشاید و ماجرای یوسف و زلیخا را از میان ماجراهای عشقی بر میگزیند که تأویلی از سورهی یوسف بود.
بنابراین، سهروردی ما را به شناخت حقیقت عقل که صادر اول و همان حقیقت انسانی است،
میبرد و بواسطهی عشق است که این حقیقت باز شناخته میشود.

برای دانلود متن کامل این پایان نامه به سایت  pipaf.ir  مراجعه نمایید.

۴-۱-۳- فطری بودن عشق

شیخ اشراق در مونسالعشاق ریشهی عشق را چنین بیان میکند:
«عشق را از ریشهی عشقه گرفتهاند و عشقه گیاهی است که در بن درخت ریشه میکند و بر درخت پیچیده و بالا میرود تا تمام درخت را فراگیرد و آن را چنان در شکنجه میکشد که غذا و رطوبت را تماماً به تاراج میبرد تا آنگاه که درخت خشک شود» (سهروردی، ۱۳۷۲، ج۳: ۲۸۷).
آنگاه این وجه تسمیه را اساس تمثیلی قرار میدهد میان سالک و درختی که گیاه عشقه بر آن پیچیده و هرچه دارد از او میگیرد و خشکش میکند تا از او چیزی نماند و عشق نیز هستی او را میرباید. سپس به حبه القلب اشاره میکند در زمین ملکوت روید و شجره طیبه میشود و عکس و سایهی آن درخت منتصبالقامه (بدن) است. آن حبهالقلب دانهای است که باغبان ازل و ابد از انبارخانه «الارواح جنود مجنّده» در باغ ملکوت «قل الروح من امر ربی» نشانده است و به خودی خود آن را تربیت فرماید که «قلوب العباد بین اصبعین من اصابع الرحمن یقلّبها کیف یشاء» این درخت به مدد آب علم «من الماءکل شیء حیّ» با نسیم «انّ اللّه فی ایّام دهر کم نفحات» از یمین یمین اللّه، به حبه القلب میرسد و هزاران شاخ روحانی از او سر میزند. هرگاه این شجره، بالیدن آغاز کند و به مرتبهی کمال برسد، عشق مانند عشقه گرداگرد این درخت میپیچد و این شجره منتصبالقامه زرد و ضعیف میگردد تا زمانی که خشک شود و علاقهاش به عالم مادی به یکباره منقطع گردد و از غربت غربیه خویش رهایی یافته و به مشرق انوار راه یابد. چیزی که موجب بالندگی عشق شده آدمی را بدین مرتبت میرساند، جز عمل صالح نیست؛ (العمل الصالح یرفعه). پس عشق اگرچه جان را به عالم بقا نایل میکند، لیکن تن را فانی میگرداند، زیرا در عالم کون و فساد، چیزی نیست که طاقت بار طاقتفرسای عشق را داشته باشد. بنابراین در وجود عاشق، چیزی ویران و چیزی بنا نهاده میشود؛ بدین معنا که وجود مادی او فانی میگردد و گوهر ملکوتی او تعالی و بقا مییابد (همان، ۲۸۹).
از همینروست که وی، عشق را در آسمان با نام محرک و در زمین با نام مسکن معرفی
میکند. آسمان نمادی از وجود ملکوتی انسان و زمین سمبل وجود مادی اوست. با ورود عشق، روح آسمانی، قدم درراه عروج میگذارد و جسم خاکی فرسوده میگردد.
لازمهی رسیدن آدمی به کمال مطلق و عالم احسن- که غایت خلقت اوست- بریدن از عالم ماده و اتصال به عالم معناست. انسان به هر اندازه که از هستی مادی و حیوانی خود منقطع گردد، ارتباط و اتصالش با عالم ملکوت بیشتر خواهد شد و بریدن از عالم ماده فقط به واسطهی عشق ممکن است. عشق رطوبت حیوانی را به تاراج میبرد و هوای نفس را قربانی میکند و درخت ملکوتی انسان را شایسته میگرداند تا در باغ حسن الهی جای گیرد و این عشق همان عشق حقیقی است. عشق حقیقی، عشق به نور است و عشق غیر حقیقی، عشق به ظلمت (همان، ۲۳۸-۲۲۵).
مراد و مقصود شیخ اشراق از عشق، عشق حقیقی است؛ چنانکه در حکمهالاشراق کسانی را که به غواسق (اجسام)، عشق میورزند اهل شقاوت خوانده، میفرماید: «و ان کان کتب علیه الشقاوه فیقع محبته و عشقه علی الغواسق فیقهره الظلمات» و بر کسانی که به نورالانوار عشق میورزند درود فرستاده، میگوید: «و سلام علی قوم صاروا حیاری سکاری فی شوق عالم النور و عشق جلال نورالانوار…» (همان، ۲۴۲)

۴-۱-۴- معرفت و اهمیت آن

با توجه به جایگاه عشق در اندیشهی سهروردی، باید افزود که شان و رتبهی عشق در اندیشه او فراتر از محبت و معرفت بوده و این دو، نقش مهمی برای وصول به عالم عشق دارند «محبت چون به غایت رسد آن را عشق خوانند و عشق خاصتر از محبت است زیرا که همه عشقی، محبت باشد اما همه محبتی عشق نباشد و محبت خاصتر از معرفت است زیرا که همه محبتی معرفت باشد اما همه معرفتی، محبت نباشد… (سهروردی، ۱۳۸۶: ۲۸-۲۹).
راه سالک، با «معرفت» آغاز میشود، از «محبت» در میگذرد و در نهایت به مرتبهی «عشق»
میرسد، واصل به منتهای آن، تنها علمای راسخ و حکمای متألهاند.
به تعبیر دیگر، «سهروردی» نردبانی را توصیف میکند که پلهی اول آن شناخت و معرفت، پلهی دوم آن محبت و پلهی سوم آن عشق است و این معنای (خطوطین و قد وصلت) است (سهروردی، ۱۳۷۲، ج۳: ۲۸۷-۲۸۶).
عشق بدون معرفت و شناخت میسر نیست. تفاوت میان این معرفت با معرفت پس از عشق، به اجمال و تفصیل باز میگردد. عاشق تا زمانیکه شناختی هرچند اجمالی از معشوق ندارد به
مرتبهی عشق نمیرسد زیرا مجهول مطلق مخبرعنه واقع نمیشود، پس به تشرف معشوق هم نایل نمیآید. معرفت پس از عشق معرفت تفصیلی است، چرا که عاشق، عشق را با تمام وجود دریافته است و میشناسد و در جستجوی سر منزل معشوق به حرکت در میآید (صادقی، ۱۳۸۶: ۱۰۸).
سهروردی معتقد است که روح آدمی قبل از ورود به عالم مادی در عالم مجردات، حسن مطلق و حقیقت زیبایی را بیپرده دیده است و از آن هجران احساس غم و اندوه مینماید و همچو پرندهای در قفس به شوق پرواز و رسیدن به او بیتابی میکند و این رنجی است که همواره با عشق توأم است. لذا هنگام معرفی عشق میگوید:
پس از تحمل همه مرارتها به آب حیات خواهی رسید و از آن خواهی نوشید و در آن غسل خواهی کرد و آنگاه به عشق خواهی رسید، چرا که عشق آب حیات و سرچشمهی بقاست.
معرفت و عرفان، قدم آغازین در راه سلوک و نخستین پلهی معراج عشق است. در رسالههای عرفانی صرفاً تلاش در تعلیم تمامی فصول حکمت نیست، بلکه همواره توجه مخاطب به وضعیت قهرمان داستان، که همان طالب معرفت است، جلب گردیده و انسان از دید او به واقعیت حیات کسانی که بر طبق اصول اشراقی زندگی میکنند و جهان را مشاهده میکنند، پی میبرد (سهروردی، ۱۳۷۲، ج۳: ۴۲).
«شیخ شهید» در رسالهی صفیر سیمرغ در باب اهمیت معرفت بر این مطلب اذعان دارد که نزد انسان، هیچ چیز با اهمیتتر از سعادت کبری نیست و هر چیزی در قیاس با آن، ناچیز به نظر میآید و مهمترین وسیله برای وصول به آن، معرفت است. بنابراین معرفت، از همهی علوم شریفتر است؛ چنانچه «جنید» میگوید:
«اگر دانستمی که زیر آسمان، علمی است شریفتر از آنکه محققان معرفت در آن خوض میکنند، بجز بدان مشغول نبودمی و بابلغالطرق در تحصیل آن سعی نمودمی تا بدست آوردمی» (همان، ۳۱۸). وی در حکمهالاشراق میگوید: «کلما ازداد نورا و ضوء ا ازداد عشقا و محبه و ازداد غنی و قربا من نورالانوار» (همان، ۳۲۰).
در اینجا لازم به ذکر دو نکته است: اولا، مراد از نور و ضوء، علم و معرفت است؛ یعنی نفس، هر چه حقایق را ادراک کند، میل او به عالم نور، بیشتر می شود. محبت، ثمرهی معرفت است و هر چه محبت بیشتر باشد، بینیازی از برزخ و تقرب به نورالانوار، افزون میشود، چون انجذاب به قدر محبت است و لذت وصال نیز به قدر عشق و محبت است. ثانیاً، عشق و محبت به هیچ وجه با عقل و علم ناسازگار نیست.
عقل آزاد از قید سود پرستی، به هیچ وجه با عشق ناهماهنگ نیست. به همین دلیل، بزرگان اهل عرفان، محبت را میوهی معرفت دانسته و عشق را عصارهی عقل به شمار آوردهاند. هنگامیکه کدورتهای وسوسه و غبار وهم از چهرهی عقل زدوده شود، پرتو انوار عشق آشکار میشود. سهروردی بر این باور است که نفس ناطقه، چون دارای عشق و محبت به اصل و مبدأ خویش است، پس از رهایی یافتن از پراکندگیها، به عالم نور-که سرچشمهی حیات جاودانی است- واصل میگردد (ابراهیمی دینانی، ۱۳۶۶: ۵۱۹).

۴-۱-۵- محبت و مراتب آن

سهروردی در مونسالعشاق از عشق، به محبتی مفرط تعبیر میکند (العشق محبه مفرطه) (سهروردی، ۱۳۶۶: ۲۸). شیخ اشراق در رسالهی کلمهالتصوف به تعریف عشق اشاره کرده است که گویا این تعریف را از کتاب اشارات بوعلی اقتباس کرده است. وی همانند بوعلی میگوید: «و العشق هو الابتهاج بتصور حضرت ذات ما؛ عشق عبارتست از اینکه به هنگام تصور حضور چیزی به نوعی شادمانی برسد» (سهروردی، ۱۳۵۶: ۱۷۱). که این تعریف دقیقاً همان تعریف بوعلی از عشق است. هنگامی که محبت لبریز میشود و به غایت میرسد، عشق نام میگیرد و زمانی که عاشق در مرتبه محبت، به غایت سرسپردگی و دلبردگی نائل گردید، سراپا طاعت و فرمانبرداری میگردد. محبت مقامی است که پس از معرفت، قرار دارد. محبت از لوازم معرفت است و معرفت، محبت را ایجاد میکند. وی به هنگام تعریف محبت، جایگاهی عالی برای محب تصور کرده است و میگوید: محب کسی است که نفسی زیرک و حدسی نیرومند داشته باشد و به راحتی به چیزهایی برسد که دیگران به آن نمیرسند وی رسیدن به این مقام را بسیار دشوار میداند و کسانی را شایسته و درخور این مقام میشمارد که اهل معرفت باشند (همان، ۱۲۷-۱۲۴).
چنانکه «حسین بن منصور حلاج» میگوید: محبت چیزی نیست جز طاعت بنده مر حق تعالی را». به تعبیر وی «محبت در میان دو کس آن وقت مستحکم میشود که در میان ایشان هیچ سری مکتوم نماند». بنابراین، محبت اگر به اوج کمال برسد، اسرار خفایا بر انسان پوشیده نمیماند و حجابها میان او و معشوق برداشته میشود (سهروردی، ۱۳۷۲، ج۳: ۳۲۸-۳۲۹).
شیخ اشراق، محبت را نقطهی سرآغاز عشق میداند و عارفانی دیگر همچو «امام محمد غزالی» محبت را عبارت از میل به هر شی لذت بخش میداند که اگر این میل به اوج خود برسد، عشق نامیده میشود.
«عزیزالدین نسفی» سومین مرتبه از مراتب ذکر را پس از میل و ارادت، محبت میداند که پس از این مرتبه، سالک به مرتبهی عشق میرسد و معتقد است که جز به یاری عشق، عروج معنوی انسان تحقق نمییابد. «خواجه نصیر» نیز معتقد است که عشق محبت مفرطی است که طالب و مطلوب در آن اتحاد یافتهاند و جز از طریق محبت به این اتحاد راه نتوان یافت (محمدی، ۱۳۸۱: ۴۲-۴۴).
سهروردی در حکمهالاشراق از محبت سخن میگوید و گاهی کلمهی شوق و بندرت کلمهی عشق را بکار میبرد. وی برای عشق، در نظام آفرینش اهمیت والایی قائل است و عشق به معنای عام را جاری در تمام موجودات جهان میداند و نظام عالم را بر مبنای عشق و محبت استوار میداند (سهروردی، ۱۳۷۲،ج۳ :۳۳۰).
سهروردی پیرامون محبت در انسانها معتقد است: محبان در یک مرتبه قرار ندارند و دارای درجاتی هستند. پس برای این قسم، مراتبی عشق و محبت قایل است که عبارتند از:
محبت عامه: این محبت برگرفته از رحمت خداوند نسبت به بندگان است که چون بنده، خود را در نعمتهای الهی غرق میبیند پس نسبت به خداوند عشق میورزند.

برچسب گذاری شده با: ,