مقاله دانشگاهی – 
بررسی تطبیقی جایگاه عقل و عشق در نظام فلسفی افلاطون و سهروردی- قسمت ۱۴

مقاله دانشگاهی – بررسی تطبیقی جایگاه عقل و عشق در نظام فلسفی افلاطون و سهروردی- قسمت ۱۴

اساس حکمت افلاطونی، بر این است که محسوسات ظواهرند نه حقایق، و عوارضاند و گذرنده نه اصیل و باقی؛ و علم به آنها تعلّق نمیگیرد و محل حدس و گمانند و آنچه علم به آن تعلّق میگیرد، عالم معقولات است، به این معنی که هر امری از امور عالم چه مادی باشد مثل حیوان و نبات و جماد و چه معنوی مانند شجاعت و عدالت و غیرها، اصل و حقیقتی دارند که سرمشق و نمونهی کامل اوست و با حواس درک نمیشود و تنها عقل آن را در مییابد. پس افلاطون معتقد است که هر چیز، صورت یا مثالش حقیقت دارد و مطلق و لایتغیر، فارغ از زمان، مکان، ابدی و کلی است؛ و افرادی که به حس و گمان ما در میآیند نسبی و متکثّر و متغیّر و مقیّد به زمان و مکان و فانیاند و فقط پرتویی از مثل (جمع مثال) خود میباشند و نسبتشان به حقیقت مانند نسبت سایه است به صاحب سایه و وجودشان بواسطهی بهرهای است که از مثل یعنی حقیقت خود دارند و هر چه بهرهی آنها از آن بیشتر باشد به حقیقت نزدیکترند.
ممکن است این سؤال مطرح شود که فرق عالم مثال با عالم مثل چیست؟ در پاسخ به این سؤال
میتوان گفت که عالم مثال، مرتبه‏اى از وجود امکانى است که نه مجرّد محض است و نه مادى صرف، بلکه متوسط میان آن دو مى‏باشد یعنى از اصل ماده و برخى عوارض آن مانند تغیر و حرکت منزّه است ولى با برخى آثار ماده مانند شکل، بعد، وضع و مانند آن همراه است. عالم مثال را برزخ نیز مى‏نامند. علت این نامگذاری این است که برزخ در لغت به معنى واسطه و حائل میان دو چیز است و از آنجا که عالم مثال از نظر مجرّد بودن از ماده، حدِّ وسط میان عالم عقل و عالم ماده مى‏باشد، آن را برزخ مى‏نامند.
مقصود از عالم مثل یا مثل افلاطونى این است که هر یک از انواع مادى موجود در این عالم، فردى مجرد عقلى دارد که قبل از آفرینش موجودات مادى وجود داشته و همهی کمالاتى که براى افراد مادى آن نوع تحقق مى‏یابد را دارا مى‏باشد و به همین جهت واسطهی صدور افراد مادى از جانب آفریدگار یکتا و نیز به اذن خداوند مدبّر آن افراد مى‏باشد (ربانی گلپایگانی، ۱۳۷۳،ج۳: ۵۹۲-۵۹۸).
عالم مثال غیر از عالم مثل مى‏باشد. اولى، واسطهی میان عالم عقل و عالم ماده است. اما دومى مجرد صرف و عقلى است.
از دیدگاه افلاطون، عالم محسوس، معلول عالم معقول است و عالم معقول، معلول ایدهی نیک محض است و ایدهی نیک محض ورای هستی یعنی غیر از عالم محسوس و معقول است. به عبارت دیگر، از دیدگاه افلاطون ایدهی نیک محض، یعنی خداوند و صانع عالم معقول، هستی و وجود نیست بلکه ورای هستی و برتر از آن است، زیرا هستی منحصر در ایدههاست و هستی غیر حقیقی منتشر در اشیاء مادی میباشد. بدین ترتیب ایدهی نیک محض یعنی صانع عالم، هم علت ایدهها و هستیهای راستین است و هم علت فاعلی چیزی است که به شناسایی ایدهها و هستیهای راستین میپردازد. به عبارتی، ایدهی نیک محض هم علت فاعل شناسایی یعنی عقل و خرد آدمی است و هم علت و سبب متعلَّق شناسایی یعنی ایدهها و هستیهای راستین میباشد.
پس «آنچه به موضوعات شناختنی، حقیقت و به شناسنده، نیروی شناسایی میبخشد، ایدهی نیک است؛ به عبارت دیگر، باید آن را هم علت شناسایی مبتنی بر عقل بدانی و هم علت آن حقیقتی که شناخته میشود» (افلاطون، ۱۳۸۰، کتاب ششم، ج۲: ۱۰۴۹) و اگر ایدهی نیک محض نبود نه عقل (فاعل شناسایی) وجود میداشت و نه متعلَّق شناسایی، پس هستی هر دو یعنی فاعل و متعلَّق شناسایی محتاج و وابسته به ایدهی نیک محض است.

۳-۲-۳-۳-۱-شهود ذات مُثُل از طریق عقل

ممکن است این سؤال مطرح شود که کسی که از طریق تعقل و تفکر، به مثل و هستیهای راستین تقرّب میجوید و ذات حقیقی هر چیزی را با دیدهی عقل میبیند، آیا خود حقایق و هستیهای راستین را میبیند و یا بازتابها، نمودها و تصاویری از آنها را با دیدهی روحانی میبیند؟ از نظر افلاطون، کسی که (یعنی فیلسوف راستین) به دیدار ذوات راستین و موجودات حقیقی توفیق یافت و با دیدهی عقل و خرد خود، به نظارهی مثل پرداخت، آنها را آن چنان که هست میبیند نه تصاویری از آنها را که در اشیاء حضور دارند. به عبارت دیگر، هستیهای راستین را بیواسطه و حضوراً میبیند نه با واسطه و یا در چیز دیگری، به طوریکه میتواند پس از شهود و تقرّب به آنها، خود و زندگیاش را شبیه آنها سازد.
«کسی که به حقایق سرمدی روی آورده است، همواره در این اندیشه است که ماهیت راستین هر چیزی را دریابد و وقت آن را ندارد که به عوالم پستتر توجه کند. او نخست عالمی را تماشا میکند که نظامی ابدی در آن حکمفرماست و تا آنجا که برایش امکان دارد، میبایست زندگی خود را شبیه آن بسازد» (افلاطون، ۱۳۸۰، ج۱: ۴۶۳).
پس برای نظارهی هستیهای راستین و تقرّب به ذوات حقیقی هر چیزی، راهی نیست جز
اینکه افلاطون میگوید:
«به خود گفتم که باید دست به دامن تفکّر بزنم و ذات حقیقی چیزها را به دیدهی تعقّل بنگرم، زیرا هرگز معتقد نیستم کسی که جهان هستی را به دیدهی تفکّر و تعقُّل مینگرد، تصویری از آن میبیند و مانند این است که آن را در چیزی دیگر بنگرد» (افلاطون، ۱۳۸۰، ج۱: ۵۰۴).
زیرا آنچه با دیدهی عقل محض بر آدمی معلوم میگردد، به دلیل حضوری و شهودی بودن هرگز مبهم، تاریک و آلوده نخواهد بود، بلکه واضح، روشن و ناب است.
از دیدگاه افلاطون، روح و نفس آدمی قبل از هبوط به عالم محسوس و ورود به تن مادی و کالبد جسمانی، ایدهها و هستیهای راستین را مشاهده کرده بود و عالم به خود همهی چیزها یعنی صور و ایدهها بود و برای این آگاهی به چیز دیگری جز خود ایدهها نیازی نبود، اما با ورود خود به دنیای فانی، همهی آنها را فراموش کرد. انسان به عنوان یکی از موجودات زندهی عالم محسوسات، باید این توانایی را در ذات خود داشته باشد تا بتواند به واسطهی آن، ایدهها و حقایقی را که در مصاحبت با ذوات الهی هنگام صعود به سوی ورای آسمان دیده بود را یادآور و متذکر شود. اما آدمی چگونه و از چه طریق میتواند به یاد هستیهای راستینی که قبلاً دیده بود، بیفتد و آن را به یاد آورد؟ باید گفت ابزاری لازم است تا بتواند شناساییها و علومی را که فراموش نموده است را به یاد آورد، و این ابزار حواس خمسهی ظاهری تن آدمی است (رشاد، ۱۳۶۵، ج۲: ۱۲۳).
در توضیح این مطلب باید گفت، روح و نفس آدمی، مثلاً «خودِ برابری» را پیش از آنکه از عالم معقول به عالم محسوس بیاید، بدون واسطه میدانست اما بر اثر ورود به عالم مادی آن را فراموش کرد و از طریق حس باصره و با دیدن دو چیز برابر به یاد خود برابری که در عالم شناسایی دیده بود میافتد. پس آدمی با به کار بردن حواس ظاهری خود به یاد هستیهای راستینی که قبل از ورود به عالم محسوس، مشاهده کرده بود، میافتد (افلاطون، ۱۳۸۰، ج۱: ۴۷۵ و ابراهیمی دینانی، ۱۳۶۶، ج۲: ۴۳۸).
بنابراین حواس ظاهری آدمی، زمینهی یادآوری و شناسایی را فراهم میکند. پس حواس ظاهری منبع تفکر و تعقل محض آدمی هستند و وسیلهی ادراک عالم محسوسات، اما از ادراک عالم معقول ناتوانند و اگر آدمی فاقد حواس ظاهری بالاخص قوهی باصره بود هرگز نمیتوانست به مثل و صور معقولهای که صرفاً از طریق عقل و خرد آدمی دریافت میگردند، پی ببرد و به یاد آنها بیفتد.
«بنابراین در مدتی که در بند هستیم، حواس اولین راهنمای ما به سوی کشف صور هستند، مشروط به اینکه شعور فلسفی داشته باشیم تا بتوانیم آنها را صحیح بکار بریم و هرچه زودتر از آنها فاصله بگیریم تا عقلمان به تنهایی عمل کند» (گاتری، ۱۳۷۷: ۲۳۳-۲۳۴).
حال اگر کسی بخواهد در همراهی کالبد و حواس ظاهری خود به حقیقت و هستیهای راستین تقرب جوید، هیچ توفیقی حاصل نخواهد کرد؛ به این معنا که بدن و حواس آدمی، هرگز حقیقت را به آدمی نشان نمیدهند بلکه بعکس، مانع رسیدن او به عالم شناسایی
میگردند. پس کسی که میخواهد حقیقت را دریابد و به عالم شناسایی برسد «اگر برای شناختن چیزی، از تن یاری بخواهد تن، او را به اشتباه میافکند و میفریبد» (افلاطون، ۱۳۸۰، ج۱: ۴۶۱).
دلیل این مطلب آن است که تن مادی و حواس خمسهی ظاهری انسان، روح و نفس او را هنگام تعقّل و تفکّر دربارهی حقیقت، آشفته میسازند و در نتیجه حقیقت هر چیزی را آنگونه که هستند نخواهد دید، پس باید روح و نفس را از قفس تن و حواس آن رها ساخت تا بتواند دور از تن جسمانی و حواس مادی ظاهری به تعلّق و تفکّر دربارهی عالم شناسایی و حقیقت راستین هر چیزی بپردازد. در توضیح بیشتر این مطلب در کتاب فایدون افلاطون، سقراط مثالی از نحوهی درک حقایق راستین میزند. وی از سیمیاس میپرسد: آیا او ایدهی عدالت، زیبایی، خوبی، بزرگی، تندرستی و همینطور ماهیت و ذات راستین هر چیزی را، از طریق حواس ظاهری دریافته است یا صرفاً از طریق تعقل به حقیقت هرچیزی تقرب جسته و آنها را ادراک کرده است؟ سیمیاس در پاسخ خود به سؤال سقراط، عقیدهی وی را تأیید میکند. به این معنا که او نیز مانند سقراط تنها راه نیل به حقیقت راستین هر چیزی آنچنان که هست- یعنی مثل و هستیهای راستین و ابدی- صرفاً عقل و خرد آدمی میداند نه تن و حواس خمسه ظاهری او (همان،۴۶۲).
بنابراین از دیدگاه افلاطون، کسی میتواند به شناسایی بهتر و دقیقتر دست یابد که بیشتر از دیگران خود را از قید تن رها سازد و تنها به یاری اندیشه در این راه گام بردارد، بی آنکه از حواس ظاهری یاری بخواهد و تنها به تفکر محض بپردازد و بکوشد تا هر چیزی را چنان که لنفسه هست دریابد و تا میتواند چشم و گوش خود را ببندد و از تمام تن که کاری جز مزاحم شدن و مشوّش ساختن ندارد، کناره جوید (همان، ۴۶۱-۴۶۲).
در آخر میتوان چنین گفت که دیدگاه افلاطون که هم معرفتشناسی بود و هم
هستی شناختی به طور خلاصه این بود که:

برای دانلود متن کامل این پایان نامه به سایت  pipaf.ir  مراجعه نمایید.

  1. دربارهی اعیان و رخدادهای این جهان به چیزی بالاتر از باور درست نمیتوان دست یافت
    ۲٫ عقل انسان میتواند محسوسات را دستهبندی کند و مفاهیمی را تشکیل دهد.
  2. فیلسوف میتواند از راه انتزاع مفاهیم، تا شناخت کامل صورتها پیش رود و این شناخت از نوع آشنایی مستقیم است. هستیهای معقول و نامتحرک علتهای هر مرتبهای از هستی
    میباشند که در پدیدارهای طبیعی میبینیم و جایگاه این پدیدارها در میان هستی و نیستی محض متناظر با موقعیت باور در میان دانش و نادانی محض است و این جایگاه را از راه
    بهرهمندی یا تقلید کردن از صورتها بدستمیآورند (گاتری،۱۳۷۷ :۲۳۲).

فصل چهارم
بررسی جایگاه عشق و عقل در نظام فلسفی سهروردی

۴-۱- بررسی جایگاه عشق در نظام فلسفی سهروردی

۴-۱-۱- شیخ اشراق و روش او

سهروردی در نیمهی دوم قرن ششم میزیست. او حکمت اشراق را که یکی از سه مکتب مهم

برچسب گذاری شده با: