بررسی تطبیقی جایگاه عقل و عشق در نظام فلسفی افلاطون و سهروردی- قسمت ۱۰

بررسی تطبیقی جایگاه عقل و عشق در نظام فلسفی افلاطون و سهروردی- قسمت ۱۰

پس تنها راه حل برای ادامهی وجود خود، تولید موجود دیگری از نوع خویشتن است و این معنای اروس به عنوان محرک جسمانی برای نیل به جاودانگی است. همین قانون در مورد طبیعت روحی آدمی است. هر گونه اروس روحی، تولید است. کوششی است برای ابدی ساختن خود در اثری عشقی که در یاد آدمیان باقی میماند. در ادامه، افلاطون پلههایی را بر میشمرد که سرسپردهی اروس باید آنها را خواه به واسطهی محرکی درونی و خواه به رهبری کسی دیگر پشت سر بنهد و در پایان، این صعود روحی را «تربیت» مینامد. در اینجا مراد افلاطون این است که اروس نیرویی است که عاشق را از مراحل فروتر به مراحل بالاتر رهنمون و تربیتش میکند. در این مرحله زیبایی روح را برتر از زیبایی تن مییابد هر چند صاحب روح زیبا از زیبایی تن برخوردار نباشد (یگر، ۱۳۸۴: ۲۱۰).
همهی سخنان افلاطون دربارهی مراحل و پلههای اسرار عشق، در رسالهی مهمانی، نشانگر فرایند دیالکتیکی چیزهای زیبای محسوس و رؤیت زیبایی «فی نفسه» نامحسوس است.
لازم به ذکر است صعود پله به پله، به شناسایی زیبایی همهی دانشها میانجامد پس از گذشتن از همهی دانشها و هنرها، زیبایی خدایی را در کمال پاکی و به دور از همه پدیدارهای فردی میشناسد و نظاره میکند و بالاخره افلاطون، اروس را کوششی به منظور «از آن خود ساختن نیک برای همیشه» خواند (همان، ۲۱۲). این سخن به معنی تملک دائم «نیک» و اثر بخشی «نیک» در سراسر زندگی است. میان معنی «زیبایی فینفسه» و معنی «نیک» فرق چندانی وجود ندارد. افلاطون معتقد است هدف نهایی سلوک در طریق همهی دانشهای خاص، دانش زیبایی است. این سخن با «ایدهی نیک» در نظام تربیتی «جمهوری» انطباق کامل دارد. در آنجا افلاطون این ایده را موضوع عالیترین دانش مینامد (افلاطون، ۱۳۶۲: ۵۰۵).
معنی مراحل و پلههای «تربیت» درگفتار افلاطون، ساختن ماهیت حقیقی آدمی و مستقر ساختن شخصیت، بر آن چیز سرمدی در درون ماست. درخشش افلاطون در شرح زیبایی این ایده، برگرفته از روشنایی درونی روحی است که چشمش به دیدن زیبایی به عنوان مرکز و علت وجود و ماهیت خود باز شده است.
«زیبا» و «نیک» دو جنبهی یک حقیقت و در زبان رایج یونانی این دو با هم ممزوجند. یونانیان والاترین فضیلت آدمی را در تن و روح، زیبا و نیک بودن مینامند. «زیبایی فینفسه» یا ایدهی نیک والاترین مبدأ همهی خواستهها و فعالیتهای انسانی و در عینحال علت نهایی همهی رویدادهای طبیعی است زیرا در نظر افلاطون میان نظم جهان طبیعی و نظم جهان اخلاقی، هماهنگی کامل حکم فرماست. به تعبیری دیگر، عشق است که عاشق را به تلاش در طلب زیبایی بر میانگیزد و میکوشد تا معشوق را هر چه بیشتر به کمال نزدیک کند. صعود پله به پله، اشارهای است به این که زیبایی، پرتویی اتفاقی نیست که بر یک نقطهی محسوس بتابد، بلکه تلاش همه چیز و همهکس برای دستیابی به نیکی و کمال است. هر چه از پلهها بالاتر رویم، به نسبتی که میدان تأثیر این نیرو در برابر چشمان ما گستردهتر میشود، به همان نسبت، اشتیاق ما به رؤیت آن زیبایی در کمال پاکی و جدا از همه پدیدارهای محسوس و محدود و دریافتن اینکه او علت زندگی و محرک همه چیز است، شدیدتر میگردد. ولی جدایی ایدهی نیک از مظاهر محسوس، نباید کسی را که موفق به دیدن او شده است را در عمل از دنیا جدا کند بلکه او را توانا ساخته تا آگاهانه در وجود و زندگی خود به آن تحقق بخشد (افلاطون، ۱۳۸۰، ج۲ :۱۱۴۰).
یک وجه اروس آن است که با تسخیر خودش چشم عاشق را بر روی حقیقت ذاتش باز میکند و در این تسخیر، اروس او را متوجهی حقیقت ذاتش میکند. وجه دیگر اروس، تولید حسن و زیبایی است. بطوریکه افلاطون درگفتار دیوتیما میگوید: «سقراط، موضوع عشق و غایت آن، برخلاف آنچه تصور میکنی زیبایی نیست، پس چیست؟ هدف تولید و زاییدن زیبایی است» (افلاطون، ۱۳۸۲: ۸۹).
پس این خاصیت اروس است که تولید حسن و ظهور زیبایی میکند و به قول افلاطون «زایش و تولید، نزدیکترین چیز به جاودانگی و نامیرایی است که موجودی فانی میتواند داشته باشد» (همان). چراکه غایت عشق آنگونه که از زبان دیوتیما نقل شده است تملک دائم خیر است و جاودانگی همراه با خیر است و «عشق در واقع عشق به جاودانگی و خیر است» (همان،۹۰).
بنابراین میتوان گفت، با الهام از اروس، آدمی از صور و اشکال زیبا (مثلا بدنها) به نظارهی زیبایی که در نفوس است و از آنجا به سوی علم، دوستی حکمت، و اقیانوس پهناور زیبایی عروج میکند تا به نظارهی آن زیبایی مطلق برسد.
بنابراین در رساله مهمانی افلاطون، عشق با حقیقت انسان عجین است و فرزند فقر و غنا است و افلاطون ما را متوجهی فقر ذاتی انسان و شناخت حقیقت خود میکند و این حقیقت تمام سرمایهی انسان تلقی میشود.

برای دانلود متن کامل این پایان نامه به سایت  jemo.ir  مراجعه نمایید.

۳-۱-۵- عشق در رساله فایدروس و مکالمه منون افلاطون

افلاطون در رسالهی فایدروس به تعریف و توضیح عشق پرداخته که بطور خلاصه به آن اشاره
میشود. افلاطون معتقد به تذکر یا یادآوری میباشد و معتقد است، کسی که کار کاتارسیس یا تزکیهی نفس انجام داده باشد، با مشاهدهی زیبایی به یاد زیبایی واقعی که در عالم مُثُل و ایدهها، دیده است میافتد، ولی اگر روح او دچار زنگار و کدورت شده باشد، سعی و تلاش او بیهوده و بیسرانجام است. در جریان عاشقی نیز به همینگونه است، عاشق با مشاهدهی زیبایی معشوق، لرزهای بر اندامش میافتد و رعبی که هنگام مشاهدهی «خود زیبایی» به وجودش راه یافته بود را دوباره احساس کرده و مشاهده مینماید و وقتی غرق تماشای معشوق میشود، اشعهای که به هیجان عشق مشهور است، از معشوق جدا میگردد و در درون عاشق راه مییابد و این عشق بال و پر را برای معشوق فراهم میآورد. در طول این زمان، عاشق دچار حالتهای متناقضی نظیر ترس و شادمانی و شکنجه و آسودگی میشود که این حالتها بهم آمیختهاند. این تضاد و تناقض مضطربش میسازد و به دیوانگی میانجامد و به سبب این دیوانگی شب و روز آرام ندارد و این حالت را مردمان عشق مینامند (افلاطون، ۱۳۸۰، ج۴: ۱۱۲۰).
افلاطون در مکالمهی منون، اروس را آرزویی برای نیل به تمامیت اصلی طبیعت آدمی
میداند،
بدانگونه که در دنیایی دیگر و دورانی دیگر دیده است. در اینجا، اروس آرزویی هیجانآمیز به وجودی است که به آن دست نیافتهایم و آن چیز اشارهای به «نیک» آرمانی است که هرگونه عشق و دوستی حقیقی، فقط در آن میتواند به مرحلهی تحقق برسد.
اروس نزد افلاطون، تجسم عشق به فرزانگی است. این در حالیست که اروس نزد یونانیان باستان خدای عشق جنسی بود اما به نظر افلاطون اروس در روح انسان نفوذ میکند و حسرت کمال را در او ایجاد میکند و انسان را به جستجوی امر حقیقی، نیک و زیبا برمیانگیزد.
اروس نزد افلاطون، نیروی انگیزش تحقق کمال انسانی و جاودانگی روح است. اما رسیدن به کمال برای افلاطون، پیمودن راهی طولانی است. سفر زندگی از طریق تعالی روح خویشتن، از مرحلهای به مرحلهی بالاتر تا عالیترین حد آن، یعنی خداگونه شدن پیموده میشود (همان، کتاب ششم ،ج۲: ۱۱۱۰).
برای افلاطون، کمال در این جهان، خانه ندارد. اگر چه نفس انسانی همواره در حسرت کمال بیشتر در جهان است و در همین راستا نیز فعالیت میکند، اما در واقع معطوف به جایی است که در آن کمال همواره واقعیت است، معطوف به فراسوی جهانی دیگر، یعنی جهان ایدهآل.
به این ترتیب نزد افلاطون، شاهد آموزهای دو جهانی هستیم، ثنویت اندیشهی افلاطونی در همینجا نهفته است. این ایدهها برای خود، جهان دیگری دارند. در جهان ایدهها، هیچ چیز تصادفی، حسی و نسبی نیست (افلاطون، ۱۳۸۰، کتاب ششم و هفتم، ج۲: ۱۰۴۷-۱۰۵۳).

۳-۱-۶- عشق و رابطهی آن با زیبایی

در نظر افلاطون عشق ماهیتی سیریناپذیر دارد که هدف اصلیاش کسب زیبایست و اروس یا عشق، میل به تملک خیر و زیبایی است. او معتقد است که انسان میتواند عاشق زیبارویی شود و این معشوق زیبارو او را به یاد زیبائی واقعی بیندازد. اما ماهیت زیبایی در تعریف افلاطون چیست؟ استنتاج ما این است که عشق نیروی جهانی است که همهی موجودات، آن را به عنوان قانون حاکم بر جهان، دنبال میکنند. اما در عین حال نیروی الاهی است که افلاطون تکثیر و تولید زیبایی را به عنوان اصل جاودانگی در عالم فنا تفسیر میکند. پس زیبایی به واقعیت مطلق تبدیل میشود، واقعیتی که انسان را به الوهیت رسانده و تضمین کننده جاودانگی اوست. زیبایی این قدرت را دارد که ماهیتی جاودانه به انسان ببخشد.
بنابراین تنها کاربرد زیبایی از نظر افلاطون، این است که هدف اصلی آن عشق است و درک
نشانههای آن، لازمهی رسیدن فیلسوف به رؤیت زیبایی مطلق است که: «ابدی است، نه مرگ
میشناسد و نه حیات، نه حرکت و نه سکون» (plato, 1970, 211a). در حالی که در طبقات پایینتر، فناپذیر، شخصی و متغیر است. بدین معنی که زیبایی در طبقات پایین ماهیتی نسبی دارد و دریافت آن در شرایط مختلف تغییر میکند.
اما زیبایی حقیقی، الهی و جاودانه است. علاوه بر این، در آخرین مرحله با شناخت زیبایی مطلق است که فیلسوف میتواند به خلق زیبایی مطلق بپردازد، زیبایی که: «خالص، ناب و روشن است و آلودگیهای جسم و رنگها و نخوتهای زندگی مادی (بشری) به آن نفوذ نکرده است» (همان).
ویژگیهایی که افلاطون در وصف زیبایی مطلق میآورد، در واقع همان ویژگیهای مثل هستند «منحصر به فرد، یگانه و ابدی و آنچه که زیباییهای فناپذیر از آن نشأت میگیرند» (افلاطون، ۱۳۸۰، کتاب هفتم، ج۲: ۱۱۶۰).
افلاطون زیبایی را یک حقیقت عینی و واقعی تلقی میکند در رسالهی مهمانی و همچنین در
رسالهی هیپیاس بزرگ فرض بر این است که همهی چیزهای زیبا بر حسب بهرهمندیشان از زیبایی کلی یعنی زیبایی فینفسه، زیبا هستند. بنابراین وقتی سقراط از هیپیاس میپرسد: آیا زیبایی هم وجود واقعی دارد؟ هیپیاس جواب میدهد البته، چه جای پرسش است (همان، ج۱: ۲۹۵).
نتیجهی این نظریه آن است که زیبایی درجاتی دارد، زیرا اگر زیبایی قائم به ذات وجود دارد پس اشیای زیبا به این معیار عینی نزدیک خواهند بود.
در هیپیاس بزرگ آمده که «آنچه که مفید است زیباست» (کاپلستون، ۱۳۶۸: ۲۹۵). سقراط در این رساله، قیدی را اضافه میکند که: اگر سودمندی و کار آمدی زیبا است باید برای هدف و غایتی خیر و نیک باشد پس زیبایی جز نیک را پدید نمیآورد. شاید این شبهه مطرح شود که در رسالهی مهمانی به نظر میرسد انگار زیبایی نه علت، بلکه معلول و نتیجهی عشق یا اروس است و با آن یکی نیست (احمدی، ۱۳۸۵: ۵۷) که پاسخ این شبهه در گفتار افلاطون این است که «هدف و نتیجهی عشق بارور ساختن زیبایی است نه تولید زیبایی مطلق، برخلاف آنچه ما میپنداریم» (افلاطون،۱۳۸۰، ج۴: ۴۵۸).
فریتیوف شوان در کتاب مبانی متافیزیکی هنر میگوید:
«زیبایی با تجلی سر آغاز مییابد، زیبایی با منعکس کردن مطلق به نحوهای از نظم تحقق میبخشد، و با منعکس کردن بینهایت به نحوهای از راز، زیبایی چون کمال است، پس نظم است و راز» (شوان، ۱۳۸۵: ۳۲). افلاطون هم، زیبایی را شکوه حقیقت میداند و آن را در مرتبهی تجلی قرار میدهد. برای افلاطون زیبایی درخشندهترین جلوهی خیر است» (افلاطون، ۱۳۶۲: ۲۵۰).
پس سرچشمهی زیبایی، از نگاه شوان (که سعی میکند دیدگاهش را با افلاطون تطبیق دهد) یک حقیقت الوهی است و واقعیتی ابژکتیو حاصل از تصور و ادراک بشر نیست. برای فیلسوف افلاطونی زیبایی چه محسوس و چه معقول واقعیتی عینی است و هر دو لازم و ملزوم یکدیگرند. این در حالی است که فیلسوفان دکارتی یا کانتی، قائل به زیبایی عینی و محسوس نبوده و آن را صرفاً امری انتزاعی میدانند. پس از نگاه شوان، زیباشناسی افلاطونی یک زیباشناسی جامع است. چون علمی است که هم زیبایی محسوس و هم مبانی زیبایی معنوی را در بر میگیرد (شوان، ۱۳۸۲: ۳۵).
حقیقت زیبایی، ثابت و لایتغیر و بدون کون و فساد است و علت اینکه زیبا نامیده میشود این است که حقیقتاً زیباست که همین علت شناخت چیزهای زیباست. این ایده زیبا، عین ایدهی خیر در مکالمهی جمهوری است.
ژان برن معتقد است که «آنچه که سعی میکند انسان را به وحدت اولیهاش بکشاند و او را به ایده و مثال زیبایی که زیباییهای جزئی و محسوس انعکاسی از آن هستند، سوق دهد عشق است» (برن، ۱۳۶۳: ۱۳۴). آنچه حقیقتاً زیباست فناناپذیر، یگانه، عین خیر و عین دانائی و حکمت است. آنچه زشت است، متکثر، جاهل و شر است. عشق حد واسطهی این دو است که میخواهد آدمی را به دانایی و خیر و در اصل به زیبایی حقیقی برساند.
برای افلاطون مثال و ایدهی زیبایی و خیر یک اصل وجودی است که بایستی تجلی کند و این تجلی، عشق را به همراه دارد. این اصل وجودی هم برای افلاطون، حسن نامیده میشود. برای افلاطون یک حرکت معنوی لازم است تا با قطع همهی پیوندها بتوان به ایده زیبا (beauty) و خیر (good) که همان حسن (Goodness) است، رسید. افلاطون میگوید:

برچسب گذاری شده با: ,