اولین گفتگوی رضا داوودنژاد و همسرش غزل / عکس

0 Comments

رضا داوودنژاد بازیگر خوشروی سینما و تلویزیون که تازگیا یه عمل جراحی پیوند کبد رو پشت سر گذاشته این روزا در حالی دوران نقاهت پس از مریضی رو می گذرونه که تا همین چند هفته پیش یه جنگ تموم عیار با مرگ رو گذروند. فارغ از اعضای خونواده داوودنژاد که در جریان مشکل رضا در کنار ایشون بودن همسر ایشون غزل بدیعی(آبجی عسل بدیعی) هم درزمان این مدت به مانند یه پرستار در کنار ایشون حضور داشت بلکه کمک حالی باشه بر شرایط روحی بی نظم همسر. حالا این زوج جوون بعد از بحرانی که گذرونده ان با خوش بینی به آینده نگاه می کنن. رضا داوودنژاد و غزل بدیعی در تازه ترین گفتگویی داشتن درباره تجربه پشت سر گذاشتن این بحران و البته شرایط و احوال زندگی شون قبل، بین و بعد از این اتفاق سخن گفتن. بخشهایی از صحبتهای این زوج رو در ادامه می خونین:

رضا داوودنژاد: جراحی کوچیک کردن معده، این مشکلات رو برام به وجود آورد
–من وقتی که به بیمارستان رفتم ۱۱۰ کیلو وزن داشتم الان هم بعد از اون همه خونه نشینی ۹۴ کیلو هستم. البته مردم به من میگن رضا چاق شده ای اما خود من شخصا عاشق چاقی هستم. حتی وقتی لاغر شده ام دلم واسه وزن زیاد تنگه. احساس میکنم وقتی چاقم بامزه تر هستم یعنی حجم و ابعاد زیادم رو بیشتر دوست دارم.
–من ده سال پیش معده ام رو کوچیک کردم و این جراحی مشکلات زیادی رو برام به وجود آورد. بعد از اون سیستم گوارشی ام دچار اختلالاتی شد و مجبور به تحمل بای پس روده شدم. بعد از این جراحی باید آمپول و سرمهایی رو مصرف میکردم اما من وقتی روی دور لاغر شدن افتادم هیچ کدوم از مسائل پزشکی رو رعایت نکردم و همین باعث شد بدنم تحلیل بره. من یه جنگی با نخوردن پیدا کرده بودم و طوری شده بود که از غذا خوردن فرار میکردم. همسرم که متوجه این قضیه شده بود به محل فیلمبرداری می اومد و مجبورم می کرد روبرویش بشینم و غذا بخورم.
–به هنگام عمل پیوند تنها چیزی که ناراحتم می کرد دوروبری ام بودن که میدونستم از دست دادن من براشون خیلی سخته یعنی دیدم اگه اتفاقی برام بیفته تکلیف غزل، بابام، مادربزرگم و خواهرم چی می شه.
–داستان آشنایی من و همسرم برمیگرده به خواهرهای ما. هشت سال پیش آبجی من زهرا، خونه عسل بدیعی خواهرخانم من دعوت بود. واسه اولین بار غزل رو که می بینه به غزل میگه بیا عروس ما شو! در واقع آشنایی ما به واسطه خواهرهای ما بود. چهار سال پیش که غزل رو واسه اولین بار دیدم تموم دوروبریا به من می گفتن غزل عمرا با تو ازدواج کنه چراکه دوست نداره ازدواج سینمایی داشته باشه.
–وقتی که من و غزل آشنا شدیم من بیشترین وزن زندگیم رو داشتم. اون موقع ۱۸۷ کیلو داشتمم از همه هم اعتماد به نفسم بیشتر بود و من کلا با چاقی ام مشکلی نداشتم. فاصله آشنایی تا ازدواجمون هم دو سال زمان برد. من و غزل چه در دوران نامزدی چه تو زندگیمون همیشه با هم خوب بودیم و هیچ وقت مشکلی با هم نداشتیم و همیشه فکر میکردیم رابطه مون در آخرین حدیه که میتونه بین یه زن و شوهر باشه و دوران مریضی هم وابستگی مون رو بیشتر کرد. امسال تولد هر دوی ما در آی.سی.یو بود و بعد از این اتفاق هر دوی ما این موضوع به ذهنمون رسید که نکنه اینکه می گن کسی زندگی ما رو چشم زده، صحت داشته باشه!
–من با مادربزرگم هر دو روز یه بار صحبت میکنم یا با عمه ام رابطه نزدیکی دارم با پدر و مادر و خواهرهایم که خیلی بیشتر. ما هر موقع که وقت کنیم دور هم هستیم، این دورهمیا جزو برنامه های اصلی زندگیمانه.
–اولین بار که خونه جداگونه گرفتم مادر و خواهرم گریه کردن اما فقط همون یه بار گریه کردن چون وقتی که در خونه بودم خیلی شر بودم و همه رو اذیت می کردم.

غزل بدیعی: دکتر رضا گفت اگه تا سه روز پیوند کبد نداشته باشه فوت می کنه!
–رضا وقتی در آی.سی.یو بستری بود از ساعت ۳ تا ۵ که وقت بازدید بیماران بود هر روز حدود ۲۰۰ نفر از دوستان و آشنایان جمع می شدن و تازه رضا هم وضعیتش طوری نبود که بتونه با اونا ملاقات کنه اما پشتیبانی این دوستان خیلی کمک کرد.
–واسه خیلیها انتظار جهت دریافت کبد ممکنه به یه سال و دو سال هم برسه. شرایط رضا خیلی زیاد بود یعنی جزو کسائی شد که اولین کبد به دست اومده رو باید به اون پیوند می زدن. دکتر رضا گفت اگه تا سه روز دیگه پیوند نداشته باشه فوت می کنه، به همین راحتی پس پیوند رضا سریعتر انجام شد.
–وقتی که رضا بستری بود هیچ وقت ناامید نشدم ولی وقتی رضا به کما رفت و علائم خطرناک شد حس کردم خیلی کم آورده ام و روحیه ام رو از دست داده ام اما وقتی به شیراز رسیدیم و رضا در آی.سی.یوی بیمارستان نمازی بستری شد خانوم دکتر علیزاده با یه ربع صحبت کردن تونست آرامشی به ما بده که در هفده روز تهران از هیچ پزشکی ندیدیم.
–رضا آدمی شدیدا پرانرژیه البته هیچ وقت منو اذیت نمی کرد اما قبل از مریضی شیطنت و شر و شورش واقعا زیاد بود اما حالا متعادلتر شده. شاید باور نکنین اما هر وقت که با هم بیرون می رفتیم نمیدونستم شب به خونه برمیگردم یا نه. ممکن بود سر از کرج و شمال یا شهرستانهای دیگه درآوریم!

رضا داوودنژاد شبکه ایران غزل بدیعی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *