براي مثال اجبارهاي شستشو می تواند با دلیل متفاوت و به شیوه هاي مختلفی انجام شود. بااین حال، مطالعات دراین زمینه درآغاز راه است و پژوهشهاي بیشتري براي روشن شدن موضوع لازم است (جولین وهمکاران2004).
زیرگونه شستشو شایعترین شکل بالینی اختلال وسواس هستند(جونز54وکرچمالیک،2003؛ به نقل از محمدی، 1386). افراد مبتلا به این علائم داراي وسواسهایی در زمینه ي آلودگی، نجاست و میکروبها هستند. وسواسهاي این افراد عمدتا شامل این مواردهستند (منزیس55ودسیلوا،2003). ترس از ترشحات ومایعات داخلی بدن (عرق، ادرار، خون و بزاق)، ترس از چیزهاي کثیف و ترس از آلوده شدن توسط مواد چسبنده، ترس از بیمار شدن توسط آلوده کنندهها و..-علائم وارسی دومین گروه عمده ي اختلال وسواسی- اجباري را تشکیل می دهند (راچمن،2003). این بیماران گرفتار نگرانیهاي مداوم درباره ي وقوع یک حادثه ي بد هستند. حادثه اي که در اثر غفلت یا کوتاهی آنها در وارسی کامل امور رخ دهد(جنایک و همکاران،1998). آنها خود را مسئول این اتفاقهاي احتمالی ناخوشایند می دانند. بنابراین آنها شروع به ایمن سازي محیط می‌کنند. آنها همیشه با اتفاقات آینده دل مشغولند. شک وتردید درکنار بلاتصمیمی ویژگی اصلی آنهاست (راچمن،2003).
زیرگونه دیگر اختلال وسواس، وسواس های فکری هستند وسواسهاي فکري، افکار، تکانه ها یا تصاویر ذهنی و یا آمیزه اي از آنها هستند که ناخواسته و مزاحم تلقی شده و درمقابل آنها مقاومت می شود. خواستگاه این افکار درونی تلقی می شود (راچمن و هاجسون،1980).
محتواي وسواس هاي فکري معمولا ًدر ارتباط با آلودگی، خشونت و پرخاشگري، آسیب، بیماري، نظم و ترتیب، مسائل جنسی و مذهبی است و با تردید فراگیر همراه است. در بسیاري از مبتلایان به وسواس این افکار با یک احساس منفی و شدید و اضطراب همراه می شود. درنتیجه احتمال دارد که توسط فرایند شرطی شدن به دیگر محركهاي خنثی نیز ارتباط پیدا کنند. این امر موجب میشود تا مزاحمت و فراوانی این افکار افزایش یابند. این امر منجر به تلاشهایی براي کاهش این افکار میشود و در نهایت منجر به اشتغال ذهنی فراوان واضطراب در فرد میگردد. زیرگونه دیگر اختلال وسواس نظم است، ویژگی شایع بالینی علائم نظم، فکر وسواسی در مورد نظم اشیاء و رویدادها است. هر گونه انحراف از نظم و تقارن ذهنی مطلوب فرد باعث اضطراب و نگرانی در فرد میشود (راسموسن و ایزن، 1998). این افراد به دو گروه تقسیم می شوند: افرادي که داراي کندي وسواسی اولیه هستند و افرادي که داراي تفکر جادویی اولیه هستند. گروه اول نیاز به زمان غیرمعمول براي تکمیل فعالیتهاي ساده ي خود دارند. گروه دوم، براي رعایت تقارن ودقت کلماتی سحرآمیز را به زبان میآورند تا از مصیبت و بلاي ذهنی پیشگیري کنند (راچمن و هاجسون،1980).
اهمیت افکار در وسواس فکری- عملی
اهمیت افکار به عنوان یکی از حوزه های شناخت در اختلال وسواسی- اجباری، شامل انواع باورها و تفاسیری است که فرد در واکنش به ظهور افکار مزاحم منفی از خود نشان می دهد (OCDWG56، 1997؛ به نقل از محمدی، 1386). الف) ظهور افکار مزاحم منفی باعث افزایش احتمال وقوع آن فکر می شود؛ ب) افکار مزاحم منفی چون به ذهن خطور کردهاند، پس باید مهم باشند و چون مهم هستند به وقوع می پیوندند. اهمیت افکار به گونه های دیگری نیز در ذهن به مانور می پردازند: آمیختگی اندیشه- کنش از نظر اخلاقی (از نظر اخلاقی، ظهور یک فکر با عمل کردن به آن فکر هیچ فرقی نمی کند)؛ آمیختگی اندیشه- کنش از نظر احتمال وقوع (ظهور افکار باعث احتمال وقوع آن افکار می شود)؛ افکار سحر آمیز (این نوع افکار مانند “آمیختگی اندیشه- کنش از نظر احتمال وقوع” هستند، مثل اینکه افکار به تنهایی می توانند باعث وقوع حوادث بد شوند). در فرایند درمان شناختی، بیماران با استفاده از شیوه های درمانی مدرن ترغیب می شوند که این افکار را به عنوان افکار خود تلقی نکنند و از آن فاصله بگیرند. در 25 سال اخیر، این فرضیه مطرح بوده است که افراد مبتلا به وسواس، به افکار مزاحم خود بیش از حد اهمیت می دهند و لازم است آنها را به عدم توجه به این افکار ترغیب کرد. راچمن (1993) معتقد است عامل اصلی در پیدایش افکار مزاحم، همان آمیختگی اندیشه- کنش است. وی (1997) به این نکته اشاره دارد که تفسیرهای نادرست از اهمیت دادن به افکار، از نظر محتوا در سه طبقه اصلی جای می گیرند: دیوانه شدن، بد بودن و خطرناک بودن؛ برای مثال “این افکار انعکاسی از چهره شیطان صفت من است”،” وجود این افکار بدان معناست که من آدم بدی هستم”، “وجود این افکار در ذهن من بدین معناست که من واقعاً می خواهم این افکار به واقعیت بپیوندد”، “اگر دیگران به وجود چنین افکاری در ذهن من پی ببرند، تصور منفی و نادرستی از من خواهند داشت” و “وجود چنین افکاری بدین معناست که من کنترلم را بر ذهن و رفتارم از دست داده ام”. شایان ذکر است که تسلط چنین تفاسیر نادرستی، باعث افزایش میزان اضطراب و در نتیجه خنثی سازی در فرایند ذهن و عمل می شود. از طرف دیگر بعید به نظر می رسد افرادی که این افکار منفی را عادی و بی معنی تلقی می‌کنند به اضطراب و ناراحتی دچار شوند. در نظیریه های اخیر چنین مطرح می شود که درمان موفق مستلزم اصلاح چنین تفاسیر ناکارآمدی است، تفاسیری که می توانند بسترساز کاهش میزان وسواسهای فکری قلمداد شوند. مشاهدات بالینی بسیاری بر این امر دلالت دارند که افراد مبتلا به وسواس به تفسیر مبالغه آمیز افکار مزاحم خود دچار می شوند، تا جایی که تمایز بین خیال و واقعیت در ذهن
آنها کم رنگ می شود و آنها در وضعیتی مبهم به سر می برند (کونولی57، 1830؛ به نقل از شمس و همکاران، 1385). آنها خود را به این فکر وادار می‌کنند که گویی خودشان یا دیگران، به یک عمل ناشایست دست زده اند (مادزلی58، 1995؛ به نقل از شمس و همکاران، 1385). با فعال شدن این افکار بر بستر اندیشه های بیمار، او به آن درجه از هراس (هیجانات منفی) می رسد که تصور می کند شاید فرد مورد علاقه اش را از بین برده باشد (بلویلر59، 1934؛ به نقل از محمدی، 1386). به اهمیتی که بیمار به اندیشناکی های60 افکار وسواسی اش میدهد، زمینه برای افزایش پاسخ (کنجکاوی و حساسیت به فکر) آماده می شود. بسیاری از افراد سالم نیز دارای افکار ناخواسته و غیر قابل قبول هستند، اما بر خلاف بیماران از آنجا که آنها این افکار را بر جسته نمی سازند و آنها را بیهوده قلمداد می‌کنند، در نتیجه به آسانی از محتوای ذهنشان خارج می شوند (راچمن،1976).
کنترل افکار در وسواس فکری- عملی
یکی از مهمترین فعالیتهای ذهن هوشیار و خود آگاه انسان، پتانسیل پاسخ دادن به فعالیتهای ذهنی و تأثیرگذاری بر جریان ذهن است (وگنر61،1994). بقا و توانایی در پذیرش انتظارات و تغییرات محیطی، مستلزم توجه آگاهانه و هدفمند به محرکهای بیرونی مهم و همین طور ارزیابی صحیح و در صورت نیاز چشم پوشی از محرکهای نامربوط است. به عبارت دیگر، انسان برای تسلط بر محیط ذهنی خود، به کنترل آگاهانه در تنظیم میزان توجه به افکار ناخواسته یا رویگردانی از افکار، تصاویرذهنی و تکانه ها نیاز دارد. از دست دادن کنترل ذهن، یکی از کلیدی ترین شکایات در اختلال های روانشناختی و مشخصاً در اختلال وسواسی- جبری است.در صورتی میتوان از رسوخ افکار ناخواسته به جریان خودآگاه ذهن جلوگیری کرد یا در جهت پاکسازی آنها اقدام کرد که فرد از وجود افکار در ذهن خود آگاهی نسبی داشته باشد. فرونشانی پیوسته و هدفمند افکار یا تصاویر ناخواسته، تأثیر نامطلوب و غافلگیرانه ای روی کارکرد ذهن و حالت های هیجانی می گذارد. وگنر، اشنایدر، کارتر و وایت62 (1987) معتقدند که حتی فرونشانی عمدی افکار در افراد سالم می تواند به فعال سازی و احیا افکار ناخواسته منجر شود. در صورت خاتمه یافتن فرو نشانی، با توجه به فشاری که بر منابع توجهی ذهن وارد می شود، روند مذکور همچنان ادامه می یابد. افکار وسواسی باعث مقاومت رفتاری و فعال سازی افکار بی واسطه می شوند. این ویژگی ها معیار تمایز افکار مربوط به بیماری وسواسی از سایر افکار ناخواسته منفی و پایدار مانند اندیشناکی های ذهنی افسردگی یا نگرانی در اختلالات اضطرابی هستند. با توجه به بسامد، شدت و طول مدت افکار وسواسی، به نظر می رسد شکایت عمده بسیاری از افراد مبتلا به وسواس، ناکامی بودن کنترل کیفی این افکار است. ویژگی یک درمان موفقیت آمیز، و ترمیم میزان خود تنظیمی مناسب از طریق ایجاد تسلط بر فکر و حذف افکار کهنه است.
اخیراً تعدادی از پژوهشگران پیشنهاد کرده اند که باورها و ارزیابی های مرتبط با کنترل افکار مزاحم ممکن است نقش مهمی در در ایجاد وسواس داشته باشند. افراد وسواسی بسیار می کوشند تا تفکر وسواسی خود را کنترل کنند.هم چنین نشان داده شده است که حتی در بهترین شرایط هم افراد نمی توانند افکار ناخواسته خود را به طور کامل سرکوب کنند، و در واقع ممکن است پس از توقف تلاش فرد برای سرکوب فکر، حتی افکار مزاحم به شکل متناقضی افزایش یابد؛ اگرچه یافته های تجربی در این زمینه مختلف است (کلارک، 2004).
در مطالعه ای معلوم شد که بیماران وسواسی در تصمیم گیری برای انتخاب واژگان مرتبط با فکر سرکوب شده تأخیری کمتری داشتند که به نظر نمی رسد ناشی از اثر راه اندازی (آماده سازی) یا اختلال در پردازش افکار سرکوب نشده باشد. این یافته اثر متناقض سرکوب فکر را نشان می دهد. این اثر در گروه آزمودنی های که دچار اختلالات اضطرابی نبودند و آنان که دچار اختلال اضطرابی غیر از وسواس نبودند، دیده نشد. این یافته ها نشان می دهند که نقص در فرایند های شناختی مهاری می تواند زیر بنای طبیعت مزاحم و مکرر وسواس های بالینی باشد (تالین، آبراموویتز، پرزورسکی63، و فوآ، 2002؛ به نقل از محمدی، 1386).
راسین (2001) نیز در پژوهشی، نقش آمیختگی اندیشه- کنش و سرکوب فکر را در شکل گیری افکار مزاحم وسواس مانند در آزمودنی های بهنجار بررسی کرده است. در مطالعه او، بر خلاف انتظار، نتیجه گرفته شده است که سرکوب فکر دست کم در کوتاه مدت از ناآرامی ناشی از افکار مزاحمی شبیه آمیختگی فکر-عمل(TAF)64می کاهد. مطالعات حاکی از آن است که افراد دچار وسواس برای کنترل افکار ناخوشایند خود راهبردهای نامناسبی به کار می برند. در مطالعه ای دیده شد که بیماران وسواسی راهبردهای نگرانی و تنبیه خود را بیش از گروه گواه، و توجه برگردانی را کمتر از گروه گواه به کار می برند؛ در حالی که بعد از درمان موفق، میزان کاربرد توجه برگردانی در این بیماران بیشتر و میزان تنبیه خود کمتر می شود (آبراموویتس و همکاران، 2002).
نظریه های پیرامون تبیین اختلال وسواس فکری– عملی
اکنون به دیدگاه های عصب زیست شناختی، روانکاوی، رفتاری، شناختی و شناختی- رفتاری دربارۀ علّت شناسی اختلال وسواس فکری- عملی (OCD) پرداخته می شود.
الف) رویکرد عصب- زیست شناختی
پژوهش های زیست شناختی در تبیین علت اختلال وسواس فکری- عملی با استفاده از توموگرافی نشر پوزیترون، افزایش سوخت و ساز گلوگز در قشر مخ حدقه ای (کرتکس65) و هسته دمدار گزارش کرده اند (هلندر و کاریا66، 1992؛ به نقل از ک
انگ و همکاران، 2004). بر اساس این یافته ها، اثرگذاری راه های استریاتوم67 به ساختمان لیمبیک و کرتکس اوربیتال فرونتال که به نام مدار فرونتو استریاتو تالافرونتال معروف است، بر ایجاد نشانه های وسواسی اثبات شده است. ارتباط این اختلال با بیماری توره، کره سید نهام، کلروز دو طرفه گلوبوس- پالیدوس و نشانه های پارکینسونی، تأکیدکننده وجود ارتباط با این نواحی مهم مغز است (سالکووسکیس و همکاران، 1998). آزمایشهای بالینی بسیاری که با داروهای مختلف به عمل آمده تأییدکننده فرضیه سروتونین است به این صورت که بی نظمی سیستم سورتونین در پیدایش علائم افکار وسواس و اعمال وسواسی در این اختلال کار است. علاوه بر سرتونین، اختلال سیستم نورآدرژنیک و دوپامینرژیک نیز در شکل گیری نشانه های وسواس فکری- عملی دخالت دارند (لاپتکا68 و راچمن، 1995؛ به نقل از کانگ و همکاران، 2004). بین عفونت استرپتوکی و اختلال

مطلب مشابه :  منبع پایان نامه با موضوعانحراف معیار، سطح تحصیلات، سطح معنادار، رگرسیون
 
دسته‌ها: پایان نامه ها

دیدگاهتان را بنویسید