تجربیاتشان میدهند، شخصیت خود را به وجود میآورند. وراثت و محیط مواد سازنده ‏شخصیت را تامین میکنند، اما نیروی خـلاقی این مواد را شکـل میدهد و به کـار میاندازد. آدلر بارها تاکید کرد که استفاده افراد از تواناییهایشان از کیفیت این تواناییها مهمتر است. وراثت تواناییهای خاصی را به افراد می بخشد، محیط فرصتی را برای افزایش دادن این تواناییها در اختیار آنها قرار میدهد، اما در نهایت این خود آنها هستند که مسئولیت به کار بردن این تواناییها را بر عهده دارند. آدلر معتقد بود که همه انتخابها هشیار نیستند و سبک زندگی از طریق انتخابهای هشیار و ناهثیار آفریده میشود. آدلر معتقد بود که در نهایت افراد مسئول شخصیت خودشان هستند. نیروی خلاق افراد میتواند احساس های بیکفایتی را به علاقه اجتماعی یا هدف خود محور برتری شخصی تبدیل کند (آدلر 2004).
3- یونگ31: از نظر یونگ انسان موجودی پیچیده با قطبهای متضاد است. نظر او درباره ‏انسان نه بدبینانه نه خوشبینانه نه جبرگرایانه و نه هدفمند بود. از نظر او انسانها تا اندازهای به وسیله افکار هشیار تا اندازهای توسط تصورات ناشی از ناهشیار شخصی و تا اندازهای به وسیله ردهای نهفته حافظه مربوط به گذشته نیاکانیشان بر انگیخته میشوند. انگیزش آنها از عوامل علیتی و غایت شناختی ناشی میشود. ساخت پیچده انسانها هرگونه توصیف ساده یا یک طرفه را باطل میکند. از نظر یونگ هر کس آمیزهای از نیروهای متضاد است. هیچ کس به طور کامل درون گرا یا برون گرا، زن یا مرد و فقط متفکر، احساسی، حسی یا شهودی نیست و هیچ کس همیشه پیش‌روی یا پس‌روی نمیکند. پرسونا پارهای از فرد است. آنچه یک نفر دوست دارد به دیگران نشان دهد فقط جنبه جامعهپسند شخصیت است. هرکسی جنبه تیرهای دارد که همان سایه است و اغلب افراد سـعی میکـنند آن را از جامعه و خـودشان پنهـان کنند. به علاوه هر مردی از آنیما (جنبه زنانگی) و هر زنی از آنیموس (جنبه مردانگی) برخوردار است. انواع عقدهها و کهن‌الگوها افراد را افسون کردهاند و مسبب بسیاری از گفتارها و اعمال و اغلب رویاها و خیال‌پردازیهای آنها هستد. گرچه افراد در خانه خودشان ارباب نیستد اما کاملاً هم تحت سلطه نیروهای خارج کنترلشان قرار ندارند. همه افراد توانایی محدودی برای تعیین کردن زندگیشان دارند. آنها میتوانند از طریق اراده و با شهامت زیاد، اعماق روان خویش را کاوش کنند. افراد میتوانند سایه خودشان را تشخیص دهند، تا اندازهای از جنبه زنانه یا مردانهشان آگاه شوند و بیش از یک کارکرد را پرورش دهند. این ‏فرایند، که یونگ آن را تفرد یا خودپرورانی نامید، آسان نیست و به صبر و تحملي بیشتر از آنچه اغلب افراد میتوانند در خود ایجاد کنند، نیاز دارد. معمولاً کسی به خود پرورانی دست یافته كه به میانسالی رسیده و مراحل کودکی و جوانی را با موفقیت پشت سر گذاشته باشد. افراد در میانسالی باید هدفها و رفتارهای جوانی را با موفقیت پشت سر گذاشته باشند. افراد در میانسالی باید هدف ها و رفتارهای جوانی را کنار بگذارند و سبک نوینی را اختیار کنند که با مرحله رشد روانی آنها مناسب باشد (فیست و فیست؛ 2002؛ ترجمه سیدمحمدی 1390).
4- کلین32: نظریه پردازان روابط شی به طور کلی شخصیت را ثمره رابطه اولیه مادر و فرزند می دانند. تعامل بین مادر و کودک شالوده رشد شخصیت آینده را میریزد زیرا تجربه میان‌فردی اولیه نمونه نخستین روابط میان‌فردی بعدی است. کلین روان افراد را به صورت بیثبات و سیال که مرتباً اضطراب‌های روان پریش را دفع می کند در نظر داشت (میشل و بلاک33، 1995؛ به نقل از فیست و فیست، 2002؛ ترجمه سیدمحمدی). از این گذشته هر یک از ما با وحشتهای نابودی و… و رها شدن تمام عیار دست به گریبان هستیم. چون نظریه پردازان روابط شی بر رابطه مادر – فرزند تاکید میکنند و این تجربیات را برای رشد بعدی مهم میدانند، از نظر جبرگرایی، بالا و از لحاظ انتخاب آزاد، پایین ارزیابی میشوند. به همین دلیل، این نظریه پردازان بسته به کیفیت رابط مادر – فرزند میتوانند خوشبین یا بدبین باشد، اگر این رابطه سالم باشد در این صورت کودک از لحاظ روان شناختی بزرگسال سالمی خواهد شد، اگر چنین نباشد کودک شخصیت بیمارگون و در خود فرورفته را کسب خواهد کرد. نظریه روابط شی بیشتر علیتی است، تجربیات اولیه شکل دهنده شخصیت هستند. انتظارات مربوط به آینده نقشی بسیار جزیی در نظریه روابط شی ایفا میکنند. تاکید کلین بر غریزه مرگ و موهبت نوع پیدایشی، حاکی از آن است که او زیست شناسی را در شکلدهی شخصیت مهمتر از محیط محسوب می کرد. با این حال کلین تاکید فروید را از کودکی مبتنی بر عوامل زیستی به عوامل میان فردی منحرف کرد. از آنجایی که صمیمیت و محبتی که کودکان از مادر دریافت می کنند، تجربیات محیطی هستند، کلین و سایر نظریه پردازان روابط شی بیشتر به سمت عوامل تعیین کننده اجتماعی شخصیت تمایل دارند (فیست و فیست؛ 2002؛ ترجمه سیدمحمدی 1390).
5- هورنای34: نظریه هورنای درباره شخصیت قویاً تحت برداشت او از روان‌رنجوری قرار دارد. به عقیده هورنای تفاوت اصلی بین یک آدم سالم و یک فرد روان رنجور در این است که هر یک تا چه اندازه‌ای وسواس‌گونه به سوی مردم، علیه مردم یا به دور از مردم حرکت می کنند. نظریه هورنای را می توان تا اندازه‌ای خوش بینانه ارزیابی نمود. هورنای معتقد بود افراد از نیروی شفابخشی برخوردارند که آنها را به سمت خودپرورانی سوق می دهد. اگر بتوان از اضطراب بنیادی اجتناب کرد، افراد در روابط میان فردی شان احس
اس امنیت خواهند کرد و در نتیجه ‏شخصیت سالمی را پرورش خواهند داد. هورنای در رابطه با انگیزش هشیار و ناهشیار موضعی ‏میانه داشت و معتقد بود که افراد آگاهی محدودی از انگیزههای خود دارند. مخصوصاً افراد روان رنجور آگاهی کمی از خودشان دارند و نمیفهمند که رفتارشان به تداوم روان‌رنجوری های آنها کمک میکند.
‏6- فروم35: اریک فروم بیش از هر نظریهپرداز دیگر بر تفاوت بین انسانها و سایر حیوانات تاکید کرد. اریک فروم میگوید ماهیت اساسی انسانها بر پایه تجر بیات منحصر به فرد آنها در بودن در طبیعت و قرار داشتن در معرض تمامی قوانین آن و به طور همزمان متعالی ساختن طبیعت استوار است. او باور داشت که فقط خود انسان از خود و تجربیاتش آگاه است. فروم بر ‏تأثیر تاریخ، فرهنگ و جامعه بیشتر از تأثیرات زیستی اهمیت قایل بود. او تاکید داشت که ‏شخصیت انسان به صورت تاریخی و فرهنگی تعیین شده است، اما عوامل زیستی را نادیده نمی ‏گرفت و انسآن‌ها را عجایب گیتی می خواند.
7- سالیوان36: سالیوان تاکید می کرد که انسآن‌ها خارج از موقعیت میان فردی وجود ندارند آنها به عنوان هستی های مجزا هیچ چیز نیستند. با این حال آنها از طریق روابطشان با انسانهای دیگر شخصیت را پرورش می دهند. کودکان زندگی را با رابطه یک طرفه با مادر آغاز میکنند که هم به نیازهای آنها رسیدگی میکند و هم اضطراب آنها را افزایش می دهد. آنها بعداً قادر می شوند احساسات خود را به مادر منتقل کنند و تقریباً در همان زمانی که کودکان وارد مدرسه می شوند، در معرض رقابت، همکاری و سازش با دیگران قرار می گیرند. اگر آنها بتوانند از پس این تکلیف برآیند، ابزارهای لازم برای صمیمیت و عشق که بعداً شکل میگیرند را به دست میآورند. آنها از طریق روابط صمیمانه و محبتآمیز شخصیتهای سالمی میشوند، اما فقدان این روابط از رشد روانی آنها جلوگیری میکند. اضطراب و روابط میان فردی به هم متصل است و همین تغییرات را در شخصیت دشوار میسازد. اضطراب در روابط میان فردی اختلال ایجاد مینماید و روابط میان فردی نارضایت بخش به استفاده از رفتارهای انعطاف ناپذیر منجر میشود که ممکن است موقتاً جلوی اضطراب را بگیرد. اما چون این رفتارهاي انعطافناپدیر مشکل اساسی را حل نمیکنند، سرانجام به اضطراب بیشتر میانجامند که به تباهی بیشتر روابط میان‌فردی منجر میشود. هم‌چنین سالیوان بیان میدارد که روابط میان‌فردی می‌توانند فردی را به فرد داراي شخصیت سالم تبدیل کنند. سالیوان معتقد بود که شخصیت صرفاً بر روابط میان فردي استوار است (فیست و فیست؛ 2002؛ ترجمه سیدمحمدی 1390).

مطلب مشابه :  پایان نامه ارشد دربارهکتاب مقدس، انتخاب همسر، سلامت خانواده

2-4-2- نظریههای یادگیری: در مقابل رویکرد روانپویشی به شخصیت، رویکرد یادگیری بر اهمیت متغیرهای محیطی یا موقعیتی رفتار تکیه میکند. در این دیدگاه، رفتار عبارت است از تعامل مستمر بین متغیرهای شخصیتی و محیطی (هیلگارد37، 2000). به نظر نظریهپردازان یادگیری شخصیت چیزی جز تجمع پاسخهای آموخته‌شده به محرکها یعنی مجموعه رفتارهای آشکار یا نظامهای عادت نیست و به چیزی اشاره دارد که بتوان آن را به طور عینی مشاهده و دستکاری کرد (کریمی، 1377). نظریه های یادگیری، شخصیت را عامل تعامل بین فرد و محیط میدانند. نظریه‌پردازان یادگیری، به مطالعه رفتارهای قابل مشاهده و اندازهپذیر میپردازند و نظریههایی که افکار و احساسات درونی را به حساب میآورند، رد میکنند. اسکینر، بندورا، راتر38 و میشل از جمله نظریهپردازان یادگیری هستند (فیست و فیست؛ 2002؛ ترجمه سیدمحمدی 1390).
‏1- اسکینر: اسکینر معتقد بود که اصول تقویت رفتار انسان را شکل می‌دهد. اگر کسی نوع‌دوستانه و به خاطر رفاه دیگران رفتار کند علت آن این است که این رفتار، قبلاً در تاریخ تکاملگونه یا در تاریخچه شخصی فرد تقویت شده است. اگر کسی به صورت نفرتانگیز رفتار کند علت آن این است که پاداشهای این گونه رفتار به نفع متغیرهای ناخوشایند است. اسکینر عقیده داشت که عوامل ژنتیکی نقش مهمی در رشد شخصیت ایفا میکند، اما معتقد بود که شخصیت عمدتاً توسط محیط شکل میگیرد. چون بخش مهمی از این محیط سایر افراد هستند، برداشت اسکینر از انسان بیشتر از عوامل زیستی به سمت عوامل تعیین کننده اجتماعی رفتار تمایل دارد. انسانها به صورت یک گونه به علت قرار گرفتن در معرض عوامل محیطی خاص به صورت فعلی تکامل یافتهاند. اسکینر برداشتی جبرگرایانه از ماهیت انسان داشت و مفاهیمی چون اراده آزاد و انتخاب فردی در تحلیل رفتاری او جایی نداشتد. افراد آزاد نیستد، بلکه نیروهای محیطی آنها را کنترل می‌کند. امکان دارد که به نظر برسد که آنها توسط نیروهای درونی برانگیخته می شوند اما در واقع می‌توان سرچشمه این علت ها را در منابع بیرون از فرد پیدا کرد. کنترل شخصی در نهایت به متغییرهای محیطی و نه به توانمندی درونی بستگی دارد. وقتی افراد زندگی خودشان را کنترل می کنند این کار را با دستکاری کردن محیطشان انجام می دهند، که این به نوبه خود رفتار آنها را شکل می‌دهد. این رویکرد بیان می‌دارد که در صورتی که تمام عوامل ژنتیکی و محیطی شناخته شده باشند، رفتار انسان را به طور کامل می‌توان پیش‌بینی کرد. اسکینر معتقد بود انسان‌هاآن‌ها قادرند درباره ماهیت خودشان تامل کنند و این رفتار تأملی را می‌توان مانند هر رفتار دیگری مشاهده و بررسی کرد (فیست و فیست؛ 2002؛ ترجمه سیدمحمدی 1390).
2- بندورا: بندورا معتقد است که رفتارهای جدید از طریق دو نوع یادگیری فراگیری میشوند؛ یادگیری مشاهدهای و یادگیری فعال. عنصر اصلی یا
دگیری مشاهدهای سرمشقگیری است که با مشاهده کردن فعالیتهای مناسب، رمزگردانی درست این رویدادها برای بازنمایی در حافظه، انجام دادن رفتار و داشتن انگیزه کافی، تسهیل میشود. یادگیری فعال به افراد امکان می‌دهد الگوهای رفتار پیچیده را از طریق تجربه مستقیم به وسیله فکر کردن به پیامدهای رفتارشان و ارزیابی کردن آنها اکتساب کنند. بندورا عقیده دارد که انسانها می توانند خیلی چیزها بشوند. اعتقاد بندورا به این که افراد کاملاً شکلپذیر و انعطافپذیر هستند به معنی آن نیست که ماهیت بنیادی ندارند. بندورا معتقد است که شکلپذیری و انعطافپذیری ماهیت بنیادی انسانها است. چون انسانها برای نمادینه کردن تجربیاتشان مکانیزمهای نوروفیزولوژیکی را پرورش داده‌اند، ماهیت آنها با درجه بالایی از انعطافپذیری مشخص میشود. افراد قابلیت آن را دارند که تجربیات گذشته را اندوخته کنند و این اطلاعات را برای تنظيم کردن اعمال آینده به کار ببرند. بندورا (2001) معتقد است تقسیم‌بندی عوامل زیستی و اجتماعی دوگانگی کاذبی است.

مطلب مشابه :  منبع پایان نامه ارشد دربارهمنابع انسانی، توسعه منابع انسانی، کسب و کار، مدیریت عملکرد
 
دسته‌ها: پایان نامه ها

دیدگاهتان را بنویسید