فرایند تحولی هوش هیجانی

بررسی های روان شناسان تحول نگر در زمینه رشد هیجانی از دیدگاه کنشی یا دلبستگی نشان می دهد که ابراز، فهم و نظم دهی هیجانی در بافت اجتماعی پرورش می یابد (بالبی1998؛ کامپوس و دیگران، 1989 نقل از اسکارف،2000)[1] و تحقیقات انجام شده (برای مثال بریج[2] ، 1932 نقل از حمیدی،1383)حاکی از آن است که کودک، ظرفیت تجربه اندوزی و تجلی جلوه های هیجانی را در شكل كلي و بي تمايز به ارث مي برد. فرض اين محققان بر اين است كه نحوه بيان در خانواده ها توانايي متمايز كردن هيجانها را تحت ﺗﺄثير قرار مي دهد. به عبارت ديگر، كودكان در خانواده هايي كه هيجانهاي مثبت و منفي خود را به راحتي بيان مي كنند به احتمال بيشتري ياد مي گيرند كه تجليات هيجاني را به درستي تميز دهند.

برخي از پژوهشگران به بررسي نحوه بيان هيجانهاي مثبت و منفي درون خانواده و تحول اجتماعي هيجاني متعاقب آن در نوزادان و كودكان پرداختند از جمله تحقيقات مالا تستا و هاويلند[3] ( 1982، همان منبع) ياد كرد.

اين محققان دريافتند كه درجه هماهنگي ابرازگري در زوج مادر – نوزاد از سه تا شش سالگي افزايش مي يابد .

از سوي ديگر، مروري بر يافته هاي پژوهشي ( براي مثال اسكارف، 2000) نشان مي دهد نوزادان تازه تولد يافته واجد توانايي ذاتي براي تميز وجوه افتراقي تجليات هيجاني اند و فهم شان از ابرازهاي چهره اي در زنجيره اي از شادي به غم، سپس عصبانيت و شگفتي تحول مي يابد و كودكان ده ماهه براي تصميم گيري در موقعيت هاي مبهم قادر به استفاده از تجليات هيجاني ديگرانند. ( مالا تستا و ديگران 1989، نقل از اسكارف ، 2000) دريافتند كه تحول تنظيم هيجاني شامل كسب خزانه نسبتاً پيچيده اي از رفتارها براي نظم دادن به هيجانهاي منفي است. اين محققان دريافتند كه در 5/1 تا 2 ماهگي برخي از نوزادان رفتارهاي چهره اي نظير ابرو در هم كشيدن را كه احتمالاً دلالت بر تلاش براي مهار يا فرو نشاندن هيجانهاي منفي دارد از خود نشان مي دهند، مدتي بعد آنان رفتار خود نظم دهي را به خزانه خود مي افزايند. در پنج ماهگي برخي از نوزادان لبهاي خود را به هم مي فشارند و در ماه بيست و دوم برخي از آنان لب خود را مي گزند. فرايند تدريجي و پيچيدگي نسبي رفتارها در نوزادان 22 ماهه در مقايسه با نوزادان 2- 5/1 ماهه ناظر بر پيشرفت توانايي تنظيم هيجانها در اولين سال زندگي است. مطالعات انجام شده با كودكان خردسال نشان مي دهد توانايي ايجاد چهره اي كه به طور مناسب با هيجان ديگران ارتباط بر قرار مي كند درست مانند تمييز اين تجليات چهره اي با افزايش سن به صورت خطي افزايش مي يابد.(سايووي ، هسي و ماير ،2001). عده اي از محققان (لويس ، ساليوان و واسن[4]،1987،نقل از سالووي، هسي و ماير، (2001) در بررسي هاي خود دريافتند كه كودكان سه ساله قادرند تجليات چهره اي يك بزرگسال را به صورت ارادي باز پديد آوري كنند. همچنين (پروفيت و ريسل 1991،نقل از همان منبع )[5]در ادامه اين مطالعات نتيجه گرفتند كه كودكان در حدود چهار سالگي قادر به ايجاد تمايز درست هيجانها تقريباً در نيمي از چهره هايي هستند كه مشاهده مي كنند.در شش سالگي 75% از موارد متمايز شده صحيح هستند.

براي برخي هيجانها نظير شادي و بيزاري تقريباً در هر صحنه اي كه توسط كودكان حتي خردسالان چهار ساله ديده شده بود شناسايي درست صورت گرفته بود.علاوه بر اين محققان (براي مثال اسكارف ،2000)[6]دريافتند كه نوزادان كم سن تر قادر به تنظيم هيجانهاي خود نيستند.اگر چه بسياري از نوزادان كوچكتر از پنج ماهه نمي توانند به طور موفقيت آميزي هيجانهاي خود را تنظيم كنند حال آنكه بچه هاي بزرگتر، از مهارت بيشتري بر خوردارند و احتمالاً بيشتر قادر به پنهان كردن احساسات (منفي) واقعي خود هستند. توانايي تنظيم هيجانها در خلال دوران پيش از دبستان و اوليل سالهاي كودكي پيچيده تر مي شود.

سارني (2000) معتقد است براي پيشرفت تحولي تنظيم هيجاني بوي‍‍‍‍ژه تنظيم شيوه ي بيان، سه عامل ضروري است : توانايي تنظيم هيجانها، داشتن عملكرد مناسب و انگيزش براي تنظيم هيجانها. به رغم تأ كيد بر نقش نظامهاي نمادين به وسيل‍ه زبان در تحول آگاهي هيجاني و ظرفيت هاي تخيلي، اوسوفسكي[7] (1992، نقل از تيلورو باگبي ،2000) خاطر نشان مي كند كه زبان اوليه نوزاد براي انتقال نيازهايش متشكل از بيانهاي چهره اي غير كلامي و ديگر تظاهرات رفتاري هيجان است. در فرايند تحول نوزاد، آنچه از اهميت ويژه اي بر خوردار است توجهي است كه مادر به تظاهرات چهره اي كودك خود نشان مي دهد. ادراك مادر از اين نشانه هاي چهره اي وي را قادر مي سازد تا با آگاهي از حالت دروني كودك با تظاهرات هيجاني خود مانند توليد صدا به آن پاسخ دهد. نوزاد همچنين نگاه خود را بر  تظاهرات چهره اي و رفتاري مادر و به عنوان يك پيام (نظير پيامهايي كه ممكن است حالت عاطفي نوزاد را تقويت كرده يا فرو بنشاند) از حالت دروني او نگاه داشته و به مثابه يك آينه، آن حالت هيجاني را در چهره خود منعكس مي كند (اسكور ، 1996، نقل از همان منبع)[8].

رشد مهارتهاي آگاهي عاطفه و تنظيم عاطفه به وسيله شراكت خاموش و انعكاس آينه وار [9]تظاهرات هيجاني مادر و بعد ها به وسيله در گير شدن كودك در تعاملهاي لذت بخش  بازيگوشانه و استفاده از كلمات براي ناميدن و صحبت كردن در باره ي احساسات تسهيل مي شود (تيلور ، باگبيو پاركر،1997).

مطلب مشابه :  آشنایی با مواد غذایی کلسیم دار واسه جلوگیری از پوکی استخوان- قسمت ۲

حالتهاي هيجاني مادر عامل مهم در رشد هيجاني نوزاد است. مادري كه از نظر هيجاني بسيار بيانگر [10]است در مقايسه با مادري كه افسرده، مضطرب و واجد ناگويي خلقي است علايم بسيار متفاوتي را به نوزاد خود منتقل مي كند. اما حتي بدون وجود هر نوع از نشانگان يا اختلال روانپزشكي نيز، والدين در سطح هماهنگي با حالات هيجاني نوزادشان و توانايي پاسخ دادن به روابط هيجاني غير كلامي نوزادان بسيار مختلفند.(اسوف – اسكاي و ابر هارت – رايت ،1998، استرن1987، نقل از تيلور و باگبي ،2000)[11]در پستانداراني كه فرزند خود را پرورش مي دهند و كودكان خود را زير پر و بال مي گيرند، عاطفه از دلبستگي و روابط اجتماعي جدايي نا پذير است و را منطقي تحقيق در زمينه تفاوت هاي افراد در رشد هيجاني شان، مطالعه و مقايسه رفتار هاي زوج مادر – نوزاد بر اساس سبك هاي دلبستگي است.

در يك مطالعه در باره سلامت نوزادان يكساله و مادرانشان، گلد برگ، مك كاوي، سوركا و روچستر (1994)[12] در يافتند كه مادران نوزادان با سبك دلبستگي اجتنابي [13]به طرز نا محسوسي به تظاهرات عاطفي منفي نوزادشان پاسخ مي دهند، و مادران نوزادان مقاوم / دو سو گرا [14]به عواطف منفی نوزادشان کمتر از عواطف مثبت آنها پاسخ می دهند. و مادران با دلبستگي ايمن [15]نسبت به تظاهرات عاطفي مثبت، منفي و خنثي آنها پاسخگو هستند. در حاليكه مادران نوزادان ايمن اغلب درباره هيجانهاي نوزادانشان به طور كلامي اظهار نظر مي كنند(مثلاً امروز چقدر خوش اخلاقي )، مادران نوزادان اجتنابي و مقاوم به ندرت اظهار نظر مي كنند.

به همين ترتيب آشكار شده است كه نوزادان با دلبستگي ايمن دامنه وسيعي از هيجانها را نشان مي دهند، نوزادان اجتنابي كمترين بيان هيجاني را دارند و نوزادان مقاوم نيز مدام قيل و قال مي كنند و جيغ مي زنند. اگر چه كودكان اجتنابي ياد مي گيرند كه تجليات عاطفي منفي خود را سركوب كنند اما از نظر هيجاني بر انگيخته اند و بعد از مرحله جدايي هاي كوتاهي از مادرانشان افزايش در ضربان قلب و ترشح كورتيزول را از خود نشان مي دهند (اسپانگلر و گروسمن،1993)[16].

نا تواني مادران در پاسخدهي به علامت هاي هيجاني نوزاد را به دلايل مختلف نسبت داده اند. ميهال[17]، گلدبرگ (1995)پاسخ هاي مادرانه به تظاهرات در متمايز كردن تظاهرات غم از ناراحتي [18]داراي مشكلاتي هستند و احتمالاً تجليات خنثي را به منزله تجليات علاقه ادراك مي كنند.

ظرفيت مراقبت براي خود آگاهي انعكا سي[19]و توانايي او براي انتقال اين ظرفيت به كودك نيز تحول هوش هيجاني كودك را تحت تأثير قرار مي دهد، كنش انعكاسي كه با پر دازش زباني مرتبط است و به عنوان يك پديده ي فرا شناختي از آن ياد مي شود عبارت است از : توان مراقبت براي منعكس كردن حالتهاي هيجاني و ذهني نوزاد بعد از آنكه به درستي آنها را بازشناسي كرد. همانطور كه فو ناگي و تارگت [20](1997)بيان كرده اند.

تجربه كودك از خود – آنطور كه در ذهن والدين به صورت احساس، تفكر و رفتار به شيوه اي خاص مجسم مي شود اينست كه رشد ظرفيت كودك را براي منعكس كردن و يافتن معاني هيجانها و رفتار خود و به همان اندازه رفتار ديگران، افزايش مي دهد.فونانگي و تارگت (1997) با استفاده از يك مقياس مشتق از محاسبه دلبستگي بزرگسال [21]دريافتند كه احتمال وجود دلبستگي ايمن در پدران و مادراني كه نمره ي بالايي در ظرفيت خود انعكاس كسب مي كردند سه يه چهار مرتبه بيشتر از والديني بود كه از ظرفيت النعكاسي ضعيفي بر خوردار بودند.

مادران كودكان با سبك دلبستگي مقاوم تنها تا حدودي در كنش انعكاسي نمره ي پايين تري كسب كرده بودند اما مادران كودكان اجتنابي به طور قابل توجهي نمراتشان پايين بود.

مطلب مشابه :  آشنایی با مراحل طلاق توافقی

از آنجا كه تجربه كودك از كنش انعكاسي والدين بر چگونگي تحول يافتگي اين ظرفيت در كودكان تأثير مي گذارد مي توان انتظار داشت كه نا گويي خلقي با سبك هاي دلبستگي نا ايمن و با راهبر دهاي سازش نايافته نظم دهي عاطفه ( نظير پر خوري يا رشد نشانه بدني )[22]بيش از راهبردهايي كه مستلزم تأمل يا صحبت با ديگران است، مرتبط باشد. اين ارتباط ها در مطالعاتي كه بر بزرگسالان از دو گروه باليني و غير باليني كه سبك هاي دلبستگي شان توسط مقياس هاي خود گزارش دهي اندازه گيري شد (بكندام [23]،1997)گزارش شده است. اگر چه رشد ظرفيت هاي معيني در نوزادان توسط تعامل هاي هيجاني با مراقب تحت تأثير قرار مي گيرد شواهد زيادي وجود دارد كه مراقبت همچنين واجد اثري تنظيم كننده بر نمو يافتگي بخشهايي از مغز است كه در آگاهي هيجاني و تنظيم هيجاني در گيرند.

سبك دلبستگي نوزاد در حدود سن يكسالگي قابل شناسايي است كه با بحران نمو يافتگي قشر پيش پيشاني[24] مطابقت زماني دارد. بررسي ها نشان مي دهند كه ناحيه حدقه اي [25]قشر پيش پيشاني كه ار تباط نزديكي با آميگدال و ديگر بخشهاي سيستم لمبيك دارد. در تنظيم عواطف، ارزيابي، توجه مستقيم و پردازش علايم هيجاني غير كلامي كه براي رفتار هاي دلبستگي اوليه ضروري هستند در گير است .همچنين يافته هاي پژوهشي دلالت بر آن دارند كه نمو يافتگي انتقال دهندگان عصبي اي است كه در پيش مغز [26]نوزاد بوسيله تعاملات آكنده از هيجان [27]با مراقبين آزاد مي شود (پالي ،1997،اسكور ،1996،1994 نقل از تيلور و باگبي ،2000)[28]اسكور (1996 -1994،نقل از تيلور و باگبي ،2000) با بررسي همه جانبه مطالعاتي كه در مورد حيوانات و انسانها انجام شده بودند اظهار داشت وقتي كه مراقبين در تنظيم سطوح افراطي كمبود بر انگيختگي هيجاني منفي بالا شكست مي خورند اين موضوع مي تواند ناشي از تغييرات پايدار در رشد شكلي قشر پيش حدقه اي باشد. همچنين شواهدي وجود دارد كه رشد ساير بخشهاي نئوكرتكس مي تواند توسط ضربه هاي هيجاني به تأخير بيافتد.

تيلور و باگبي (2000) گزارش كردند در يك تحقيق كه در مورد كودكان سن دبستان با پيشينه اي از آزار شدگي هاي روانشناختي، جسمي يا جنسي توسط تيچر [29]و همكاران (1996) انجام شد نتايج نشان دهنده ي شيوع بالايي از نا بهنجاري هاي الكترو آنسفالو گرام منطقه چپ پيش گيجگاهي [30]و عدم تقارن نيمكره هاي راست  -چپ در مقايسه با كودكان گروه مقايسه بود. در تحقيق بعدي با كودكاني كه دچار سؤ رفتارهاي شديد جسمی و جنسي شده بودن (ايتو ،تيچر گلد و آكرمن[31]،1998، نقل از تيچر و همكاران استفاده از روشها يا اندازه گيري EEG  براي آزمون اين فرضيه كه آزارهاي كودكي اوليه، رشد كرتكس و جانبي شدن آن را تحت تأثير قرار مي دهند نشان داد كه كودكان آزار ديده چسبندگي بالايي در نيمكره ي چپ و عدم تقارن آشكاري داشتند و چسبندگي نيمكره ي چپ به طور معني داري وسيع تر است چسبندگي نيمكره ي راست بود. يافته هاي نشان داد كه كاهش تمايز يافتگي كرتكس در نيمكره ي چپ ناشي از اثرات آزارهاي شديد اوليه بررشد مغز است.

 

2-16 عوامل موثر بر فرايند تحول هوش هيجاني

اگر چه فهم عناصر دانش هيجاني از سن سه تا دوازده سالگي پرورش مي يابد بسيار تعيين كننده است اما كشف مكانيزم هاي كه به شكل گيري چنين جنبه هاي مهمي از توانايي هيجاني كودكان كمك مي كنند به همان اندازه واجد اهميت است (دنهام و كوچانف ،2002)[32]دنهام و كوچانف (2002)معتقدند مهمترين ساز و كارها به احتمال زياد شامل حوزه بين فردي و درون فردي به صورت توأمند. مكانيزم هاي بين فردي سهيم در دانش هيجاني مشتمل بر اجتماعي شدن توسط والدين در خلال كودكي و در مقطع ابتدايي بويژه توسط همسالان است و مكانيزم هاي درون فردي مورد نظر نيز شامل تحول شناختي و خاصه تحول نظريه ذهني است كه نارسايي آن مي تواند مشكلات در پردازش هيجانها ( ناگويي خلقي ) را نيز موجب شود

[1] .cam pos,J.J.and shorfe,E.

[2] .Bridges

[3].malatesta,C.Z.andHaviland,J.M

.[4]lewis,M.salivan,M.W.Vasen,A

[5]Profyt,L.andWhissell,C

[6]Scharfe,E

[7]Osofsky, J.D.

[8]Schore,A.N

[9]Mirroring of emotional expressions

[10]Expressive

[11]Osof.sky,J.DEberhart. Wright,A.Stern,D.N

[12]Gold berg ,S .Mackay.soroka,S.Rochester,M.

[13]Avoidant attachment style

[14]Resistsnt/ambiva lent

[15]Securely attached

[16]Spangler,G.andGrossman,K.E

[17]My hal,N.K

[18]Sadness/distress

[19]Reflective self.awareness

[20]Fonagy.p.andtarge ,M

[21]Adult attachment interview

[22]Contemplation somatic symptom

[23]BeKendam,C.C

[24]Prefrontal cortex

[25]O rbital area

[26]Fore brain

[27]Emotion.laden

[28]Pally.R.andSchore,A.N

[29]Teacher,M.H.

[30]Frontotemporal

[31]Ito,Y./Gold,C.A./Ackerman,E.