دانلود پایان نامه

این رساله همّت گمارد. یقیناً این رساله با کمبودها، کاستیها، نقائص و نواقص زیادی روبروست و این را باید به حساب فضل تقدم آن گذاشت. امید است که رساله حاضر آغازی برای کارهای جدّیتر و روشمندتر باشد و تحقیقات بعدی، این رساله را پس پشت بیفکند.
صرف نظر از مساله چارچوب نظری و روش، نبود جریان آزاد اطلاعات و عدم دسترسی به آرشیوهای وزارت ارشاد و ممنوعه بودن این کار، تدوین این رساله با توجه به این محدودیتها سامان یافته و بالطبع از جامعیّت آن کاسته است. این دو سنگراهی که اشاره شد نویسنده را به سمت تحلیل و تفسیر بیشتر، به زیان استنادات و کار تجربی، رهنمون شده است.

ادبیات نظری
در ادبیات جامعهشناسی، قدرت به طرق و مقاصد گوناگون تعریف شده است، اما نقطه مشترک این تعاریف، دو کلید واژه توانایی و مخالفت دیگران است: “قدرت به معنای توانایی یک فرد یا گروه اجتماعی در دنبال کردن یک برنامه عمل (تصمیمگیری و اجرای تصمیمات و به طور وسیعتر، تعیین فهرست موضوعاتی که باید درباره آنها تصمیم گرفته شود) در صورت لزوم بر ضد منافع و حتی در برابر مخالفت افراد و گروههای دیگر میباشد” (باتامور، ۶۶: ۹).
تیپ ایدهآل تمرکز قدرت در واژه دولت متجلی است؛ بخصوصکه قدرت دولتها اخیراً گسترش قابل ملاحظهای یافته است. “در دموکراسیهای غربی اواخر قرن بیستم دولت خصلتی پیدا کرده است کاملاً متفاوت با آنچه که در دوره سرمایهداری آزاد داشت یا در دورههای پیشتر از آن، که وظایفش اساساً محدود به جمعآوری مالیات، سرکوب داخلی و برخورد خارجی با دولتهای دیگر بود. اکنون افزون بر این وظایف، دولت مسؤول اداره بسیاری از خدمات عمومی و همچنین تنظیم عمومی کل نظام اقتصادی است” (باتامور، ۶۶: ۹۴). همین قدرت، بیش از پیش، نگرانیهایی درباره تبدیل دولت از خدمتگزار جامعه به ارباب آن به وجود آورده است. در جوامع امروزی این تضاد آشکار بین دولت به عنوان یک نظام سلطه و دولت به عنوان یک نظام رفاه به طور فزایندهای مبهم شده و ضروری است که دولت را به طور همزمان از این دو جنبه در نظر گرفت.
اما دولت، تنها محل وجود قدرت نیست. در بیشتر جوامع و به ویژه جوامع امروزی مراکز متعدد و مختلف تجربه قدرت وجود دارند: انواع مختلف نهادهای آموزشی، سازمانهای حزبی، رسانههای عمومی و محلی، مراکز فکری رسمی و غیر رسمی، اتحادیههای کارگری، مؤسسات بینالمللی و مراکزی از این دست. وجود قدرت در این مراکز باعث پیدایش پدیده تضاد میشود. این تضاد در تعریف قدرت با کلید واژه مخالفت مشخص شده است.
تمرکز قدرت در دولت موجب ایجاد سلطه دولتی و بالا گرفتن تضادها میشود. جامعهشناسان و مکاتب گوناگون سیاسی و جامعهشناختی دیدگاههای متفاوتی به پدیدههای دولت، سلطه و تضاد دارند. علاوه بر اختلاف نظر بر سر تعاریف، بیشترین محل اختلاف افکار گوناگون در روش تداوم سلطه دولت و امکان و چگونگی مبارزه با این سلطه است.

باز تولید و قدرت در نگاه مارکس، نخبه گرایان و وبر
جامعهشناسی سیاسی مکتب مارکسیسم بر پایه مفهوم مرکزی تضاد بنا نهاده شده است. “موضوع جامعهشناسی سیاسی از نظر مارکسیستی به صورتی دقیقتر کشف روابط میان ساخت دولت و منازعات اجتماعی و طبقاتی است. به موجب جامعهشناسی مارکس تغییر در روابط تولیدی و نهادهای اجتماعی و سیاسی و اشکال آگاهی محصول عمل و مبارزه طبقاتی است. از اینرو زندگی سیاسی بازتاب کشمکشهای طبقات اجتماعی است. هر گونه دگرگونی در روابط طبقاتی در زندگی سیاسی بازتاب مییابد” (بشیریه، ۷۴: ۳۸).
با تکامل شیوه تولید سرمایهداری دو تضاد اصلی در درون سرمایهداری تشدید میشود: تضاد بین نیروهای تولید و روابط اجتماعی تولید و تضاد بین طبقه کارگر و بورژوازی. تضاد اولی تضاد بین خصلت اجتماعی تولید و گرایش آن به تکامل نامحدود نیروهای مولد و مالکیت خصوصی وسایل تولید است. این تضاد در پدیدههای مصرفکاستگی و در بحرانهای دورهای خود را نشان میدهد و زمینه اصلی انتظار مارکس را درباره فروپاشی نهایی نظام سرمایهداری نشان میدهد. تضاد دوم با تضاد اولی بیشتر از لحاظ بیان ضدیت منافع و نه ناسازگاری ساختها تفاوت دارد. مرگ سرمایهداری فقط میتواند نتیجه یک مبارزه سیاسی باشد و مسیر این مبارزه بین طبقات را در شرایطی که به وسیله تکامل شیوه تولید سرمایهداری ایجاد میشود، باید بررسی کنیم.
در نظریات مارکس بازتولید عبارت است از روش حفظ سلطه طبقه مسلط. اصطلاح بازتولید، به گونهای که متفکران مارکسیست آنرا به کار میبرند، به فرآیندی اشاره دارد که به وسیله آن شکل معینی از جامعه یا فرماسیون اجتماعی، خود را حفظ میکند- یعنی دایماً به آن صورت باز آفریده میشود. در این فرایند یک نظام اقتصادی یا شیوه تولید خاص، یک نظام سیاسی یا یک شکل دولت و هنجارهای فرهنگی، هرچند که دستخوش تحولی تا اندازهای خود به خودی میگردند، با این همه، با یکدیگر به شیوهای مرتبطند که یک جامعه کامل را دوباره ایجاد کنند. از این دیدگاه، نظام فرهنگی، حتی در غیر سیاسیترین تجلیات خود، به عنوان عنصر مهمی در سلطه سیاسی دیده میشود. “مفهوم مارکسیستی دولت از این نظر متمایز است که دولت را محصول مبارزه تاریخی بین طبقات و روساختاری نهادی تعریف کرده که بر شالوده اقتصادی استوار است. بنابراین دولت تنها میتواند به سود طبقه مسلط عمل کند. به دنبال انقلاب پرولتری و ظهور جامعه بیطبقه، که در آن مبارزه طبقاتی از بین میرود، دولت به تدریج محو خواهد گردید” (راش
، ۷۷:۴۲). به طور کلی در آثار مارکس میتوان دو تعبیر مختلف از رابطه میان دولت و طبقات اجتماعی یافت: یکی تعبیر ابزارانگارانه۱ و دیگری تعبیر استقلال نسبی۲. در تعبیر اول که تعبیر اصلی در آثار مارکس و انگلس است، دولت ابزار سلطه طبقات بالا و وسیله تضمین و تداوم منافع آن تلقی میشود. در تعبیر دوم که اغلب در آثار اولیه مارکس یافت میشود، فرض بر این است که دولت و نهادهای آن ممکن است نسبت به زیربنای اقتصادی و طبقات حاکمه دارای تنوعات تاریخی باشند و قدرت آن را نمیتوان لزوماً و مستقیماً به منافع و علایق طبقه بالا محدود دانست: دولت به هر حال دارای میزانی قدرت مستقل یا استقلال نسبی از طبقه بالا است. مارکسیستهای غیر ارتدکس بعد از مارکس بیشتر به این تعبیر استقلال نسبی دولت پرداختند.
به نظر میلیبند به طور کلی گر چه دولت در جامعه سرمایهداری به نمایندگی از جانب طبقه حاکمه عمل میکند، لیکن مستقیماً به دستور آن عمل نمیکند. دولت در امور اجرایی واجد درجه بالایی از استقلال است و باید نیز چنین باشد تا بتواند به عنوان دولت طبقاتی عمل کند.
“بر اساس نظریه پولانزاس در کتاب قدرت سیاسی و طبقات اجتماعی، دولت در جامعه سرمایهداری عاملی سامانبخش است و سه وظیفه یا کارویژه اصلی انجام میدهد: اولاً موجب سازمان یابی و انسجام سیاسی طبقات مسلط میگردد و این کارویژه از اهمیت خاصی برخوردار است؛ زیرا این طبقات معمولاً به واسطه رقابت بر سر علایق گذرا دچار اختلافات داخلی تضعیف کنندهای میشوند؛ ثانیاً ساخت دولت موجب تضعیف سازمانی طبقات کارگر میگردد و بدین سان تهدید ناشی از تمرکز و سازمانیابی آنها نسبت به سلطه طبقات مسلط را از میان برمیدارد؛ و سوم اینکه سازماندهی سیاسی و بسیج ایدئولوژیک طبقات متعلق به وجوه تولید قدیمی، مانند خرده بورژوازی و دهقانان، میپردازد . مهمترین وظیفه و کارویژه دولت سرمایهداری حفظ وحدت طبقه مسلط است و این خود مستلزم آن است که دولت نسبت به علایق جزئی و متفرق گروههای مختلف طبقه حاکمه دارای استقلال نسبی باشد” (بشیریه، ۷۴: ۴۶).
“اوفه ویژگیهای زیر را در تعریف دولت مدرن ذکر میکند: ۱) عدم دخالت دولت در فرایند انباشت [سرمایه خصوصی]؛ ۲) انجام کارویژههای ضروری برای تداوم انباشت؛ ۳) وابستگی دولت به انباشت سرمایه و کارویژه دولت در استتار و انکار سه ویژگی بالا. با توجه به ویژگیهای تعارض آمیز بالا به نظر اوفه هیچ دولتی در جامعه سرمایهداری معاصر نمیتواند کارویژههای نامبرده را همراه با یکدیگر به صورت موفقیت آمیز در دراز مدت اجرا کند” (بشیریه، ۷۴: ۴۹).
گونه دیگری از جامعهشناسی سیاسی تحت عنوان نخبهگرایی وجود دارد که بسیار از مارکسیسم تأثیر پذیرفته و با همان شدت ماهیت دولت را به عنوان یک نظام سلطه مورد تأکید قرار داده است. مهمترین نظریهپردازان نخبهگرایی پارهتو و موسکا هستند. در این نظریه “سلطه به منزله یک خصیصه عام و فناناپذیر جوامع انسانی در نظر گرفته میشود که یا به وسیله اختلاف ذاتی میان موجودات انسانی (پارهتو) و یا به وسیله قدرت برتری که یک اقلیت سازمان یافته در رابطه با اکثریت سازمان نیافته همواره دارا میباشد (موسکا) تبیین میگردد” (باتامور، ۶۶: ۹۶).
“جامعهشناسی سیاسی ماکس وبر از لحاظ پذیرش عام بودن سلطه، تأکید آن بر قدرت اقلیتهای سازمان یافته، تمایل آن به ناسیونالیسم و خودداری از تصور هر گونه امکان واقعی پایان دادن یا حتی به طور قابل ملاحظه محدود کردن سلطه از طریق گسترش دموکراسی، وابستگی نزدیکی با اندیشههای نظریههای نخبگان، به ویژه موسکا، دارد. اما وبر از لحاظ راه دادن نسبت بیشتر به تحلیل مارکسیستی در تئوری خود، تا آنجا که طبقات اجتماعی- و به طور کلیتر مجموعههای منافع مختلف در حوزه اقتصادی- را به عنوان پایههای مهم سلطه شناخته است، از لحاظ توجه فراوان به رشد سلطه بوروکراتیک و از نظر تمرکز تحلیل خود بر روی شیوههای مختلفی که سلطه میتواند ادعای مشروعیت نماید و به این ترتیب خود را به عنوان یک مرجع اخلاقی تثبیت کند، متفاوت است” (باتامور، ۶۶: ۹۶).
یکی از مباحث عمده وبر در زمینه جامعهشناسی سیاسی درباره رابطه میان اندیشهها و منافع اجتماعی است. وبر نیز (مانند مارکس) بر آن بود که اندیشهها در صورتی که با منافع مادی درآمیخته نشوند در تاریخ بی اثر خواهند بود. با این حال او اندیشهها را صرفاً بازتاب علایق و منافع اجتماعی و اقتصادی نمیدانست. به نظر او همه حوزههای گوناگون زندگی اجتماعی و منجمله حوزه فکری و نیز سیاسی، اقتصادی و مذهبی دارای تحولات درونی و مستقل خاص خویش هستند. حتی ممکن است میان اندیشهها و منافع و نیز میان حوزههای گوناگون زندگی اجتماعی مثلاً حوزههای سیاسی و اقتصادی تضاد پیش بیاید. “به نظر وبر میان اندیشهها و منافع اجتماعی رابطه انتخابی وجود دارد، نه رابطه بازتاب و انعکاس؛ با این توضیح که میان منافع عرضه کنندگان یا پیروان یک اندیشه و محتوای آن اندیشه در مراحل اولیه پیدایش آن رابطهای وجود ندارد … اما بعدها پیروان یک اندیشه بخشی از آن را انتخاب میکنند که نسبت بدان از حیث منافع و علایق خود احساس نزدیکی میکنند. بنابراین پیشاپیش میان محتوای اندیشه و علایق پیروان انطباقی وجود ندارد. با این حال اندیشهها در صورتی که همراه با علایق و منافع خاصی پیش نروند، به تدریج اعتبار خود را از دست میدهند و در صورتی که رابطه انتخابی مذکور پدید نیاید اندیشهها بیاعتبار میشوند” (بشیریه، ۷۴: ۵۶).

مطلب مشابه :  منابع مقاله با موضوع موجد

ارتباط سیاست و
قدرت با ارزش و ایدئولوژی
کلیه طبقهبندیهای مربوط به رژیمهای سیاسی، به طور ضمنی یا آشکار، به یک نظام ارزشی بازمیگردد. “طبقهبندیهای ارسطو و افلاطون در پی برجسته کردن محسنات رژیمهای مختلط بودند. طبقهبندی منتسکیو دارای همان معنی است، ولی بینش وی از مختلط چیز دیگری است. سنخ شناسی غربی که دموکراسی را در برابر دیکتاتوریها میگذارد، در نظر دارد که رژیمهای نوع نخست را توجیه کند و از ارزش رژیمهای گونه دوم بکاهد؛ زیرا در زمان کنونی لفظ دیکتاتوری حقارت آمیز و لفظ دموکراسی تأیید برانگیز است. تفاوتی که کمونیستها میان رژیمهای سرمایهداری و رژیمهای سوسیالیستی قائل میشوند، همین معنی را دارد. در قاموس مارکسیستی، سرمایهدار بد و سوسیالیست خوب است” (دوورژه، ۷۶: ۱۳۵).
هر مکتب سیاسی برای توجیه و تبیین خود نیازمند نوعی باور است. اگر چه طبقهبندی باورها تقریباً غیر ممکن است میتوان تقسیم به دو مقوله بزرگ را پیشنهاد کرد: مسلکها۳ یا باورهای تنظیم یافته که بیشتر جنبه عقلانی دارند و باورهای غیر عقلانی و خودبهخودتر که میتوان آنها را اسطوره نامید. مسلکها عبارتند از مجموعهای از باورهای تنظیمیافته و مرتب شده. اینان وضع جامعهای را که از آن سر بر میدارند منعکس میسازند. مارکسیستها حتی مدعی آنند که مسلکها چیزی جز طنین اوضاع طبقاتی نیستند.
اساطیر را میتوان ذیل دو دسته اساطیر سنتی و اجرایی جمع کرد. “اساطیر سنتی عبارتند از تصویرهای کم و بیش افسانهای از طبیعت، جهان، انسانها و جامعه که به طور شدیدی ارزش گذاری شدهاند (یعنی خصیصه یک خوبی یا یک بدی اساسی را دارا هستند) و بدینسان زندگی گروه را الهام میبخشند. از جمله اساطیر سنتی میتوان به گناه نخستین، بهشت گمشده عصر طلایی، نژاد، ارزش بکارت، تابوی زنا با محارم، نیروی غذایی خون، پادشاهی یا رأی همگانی اشاره کرد … در آغاز قرن بیستم ژرژ سورول مفهوم دیگری از اسطوره یعنی اساطیر اجرایی را به دست داد. به پندار وی یکی از ثمربخشترین وسایل برای نفوذ در اجتماع آن است که تصویرهای خلاصه شده و ساده شدهای از یک آینده فرضی یا یک گذشته افسانهای به آن اجتماع عرضه شود تا احساسات جهت بگیرند و آن جمع به سوی فعالیت رانده گردد. به این ترتیب فقط تا آنجا که بتوان اساطیری مورد پذیرش خلایق به وجود آورد، میتوان به همان اندازه آنان را وادار به فعالیت کرد” (دوورژه، ۷۶: ۱۶۷-۱۶۵).
دوورژه در جامعهشناسی سیاسی چهار نقش برای مسلکها و اساطیر در زندگی سیاسی جامعه قائل میشود:
“۱) نظامهای ارزشی: مسلکها و اساطیر بیش از هر چیز مشخص کننده نظامهای ارزشی هستند. هر جامعه بر تعاریفی از نیک و بد،

مطلب مشابه :  رشته حقوق-دانلود پایان نامه با موضوع پدیده مجرمانه
 

دیدگاهتان را بنویسید