اختلال هاي خوردن و اختلال هاي كنترل تكانه

افراد مبتلا به بي اشتهايي عصبي چهار نشانه را تجربه مي كنند. آنها نمي توانند وزن طبيعي خود را حفظ كنند يا از حفظ آن امتناع مي كنند، با اينكه خيلي سبك وزن هستند، ترس شديدي از افزايش وزن يا چاق شدن دارند، برداشت تحريف شده اي از وزن يا شكل بدنشان دارند اگر بلوغ جنسي را پشت سر  گذاشته باشند، دچار فقدان قاعدگي مي شوند. افراد مبتلا به پرخوري عصبي، بين خوردن مقدار زيادي غذا در زمان كوتاه و بعد، تعديل كردن كالري هاي اضافي با استفراغ كردن يا انجام دادن اعمال افراطي ديگر، نوسان دارند. آنهايي كه داراي تيپ تخليه كننده هستند، سعي مي كنند آنچه راكه به تازگي خورده اند به زور از بدنشان خارج كنند، درحاليكه كساني كه از تيپ غيرتخليه كننده برخوردارند، با روزه گرفتن يا ورزش كردن افراطي سعي مي كنند آنچه را كه خورانده اند، تعديل كنند. در ارتباط با اين اختلال ها، مشكلات جسماني بسيار وخيمي مي تواند ايجاد شود. از ديدگاه هاي زيستي، روان شناختي، و اجتماعي- فرهنگي، تلاش هايي براي شناختن و درمان كردن اين اختلال ها صورت گرفته اند. تصور مي شود نابهنجاري هاي زيست- شيميايي در سيستم هاي انتقال دهنده عصبي نوراپي نفرين و سروتونين، احتمالاً با مبناي ژنيتيكي، در اختلال هاي خوردن دخالت داشته باشند. طبق ديدگاه روان شناختي، اختلال هاي خوردن در افرادي ايجاد مي شود كه از مقدار زيادي آشوب و عذاب دروني رنج مي رند و به مسائل جسماني دل مشغول مي شوند و اغلب براي كسب آرامش به غذا متوسل مي شوند. طبق نظريه هاي شناختي، افراد مبتلا به اختلال هاي خوردن به علت مقاومت در برابر تغيير، به مرور زمان در الگوي بيمارگونشان گرفتار مي شوند. در محدوده ديدگاه اجتماعي- فرهنگي، اختلال هاي خوردن برحسب نظريه هاي سيستم هاي خانواده، و بصورت گسترده تر، برحسب نگرش هاي جامعه نسبت به خوردن و رژيم گرفتن توجيه شده است. درمان اختلال هاي خوردن به تركيب اين رويكردها نياز دارد. درحاليكه گاهي داروها ،مخصوصاً آنهايي كه بر سروتونين تاثير مي گذارند تجويز مي شوند، اما بديهي است كه روان درماني ضرورت دارد، مخصوصاً آنهايي كه از فنون شناختي- رفتاري وميان فردي استفاده مي كنند. خانواده درماني نيز مخصوصاً اگر درمانجو نوجوان باشد، مي تواند عنصر مهمي در برنامه ي مداخله باشد.

افراد مبتلا به اختلال هاي كنترل تكانه مكرراً به رفتارهايي مي پردازند كه بصورت بالقوه زيان آور هستند، احساس ميكنند نمي توانند جلوي خودشان را بگيرند و اگر جلوي انجام دادن رفتار تكانشي آنها گرفته شود، احساس درماندگي مي كنند. افراد مبتلا به دزدي بيمارگون ميل مستمري به دزدي كردن دارند نه به اين علت كه آرزو دارند چيزهاي دزدي شده را داشته باشند، بلكه به خاطر اينكه هنگام دزدي كردن هيجان زده           مي شوند. متخصصان باليني علاوه بر تجويز دارو، مانند فلوكستين، معمولاً افراد مبتلا به اين اختلال را با      درمان هاي رفتاري، نظير حساسيت سازي ناآشكار درمان مي كنند كه به آنها كمك مي كند ميل دزدي كردن را كنترل كنند.

افراد مبتلا به قماربازي بيمارگون، ميل شديدي به قماربازي دارند كه باعث مي شود به رفتارهاي مخاطره جويي اشتغال ذهني داشته باشند. از ديدگاه زيستي، دنبال كردن مستمر بُرد كلان توسط قمارباز را مي توان بصورت سايقي براي تحريك و احساس هاي لذت بخش درنظر گرفت. به نظر مي رسد ويژگي هاي شخصيت خاصي، مانند تكانشگري و پسيكوپاتي نيز اين افراد را براي ابتلا به اين اختلال آماده مي كند. عوارض اجتماعي- فرهنگي، مانند گسترش قماربازي مجاز، مي توانند گرايش برخي افراد آسيب پذير را به غرق شدن در اين رفتار، افزايش دهند. داروهايي مانند بازدارنده هاي جذب مجدد سروتونين و فنون رفتاري و شناختي- رفتاري در مورد برخي از درمانجويان مفيد واقع مي شوند. بسياري از قماربازان بيمارگون مي توانند از شركت كردن در گروه هاي همتا، مانند قماربازان گمنام نيز بهره مند شوند.

افراد مبتلا به آتش سوزي بيمارگون، ميل شديدي به آماده كردن، برافروختن، و تماشاكردن آتش دارد. به نظر مي رسد كه اين اختلال در مشكلات و رفتار آتش افروزي كودكي ريشه دارد. افراد متبلا به آتش افروزي بيمارگون، در بزرگسالي معمولاً ويژگي هاي كژكار گوناگوني مانند مشكلاتي در سوءمصرف مواد و مشكلات رابطه اي دارند. تعدادي از برنامه هاي درماني روي كودكاني تمركز دارند كه علائم مقدماتي ابتلا به اين اختلال را نشان مي دهند. در مورد بزرگسالان، روشهاي گوناگوني به كار رفته اندكه هدف آنها تمركزكردن روي مشكلات روان شناختي گسترده تر، نظير عزت نفس پائين، افسردگي، مشكلات ارتباطي و ناتواني در كنترل كردن خشم است.

افراد مبتلا به تكانشگري جنسي نمي توانند رفتار جنسي خود را كنترل كنند و احساس مي كنند به فعاليت جنسي مكرر و كوركورانه كشيده مي شوند كه بعداً پشيمان مي شوند. افراد مبتلا به اين اختلال عموماً به يك اختلال همزيست، مانند افسردگي، اختلال فوبيك، يا سوء مصرف مواد هم مبتلا هستند، و برخي به نشانه هاي تجزيه اي دچار هستند. گرچه اين اختلال با آشفتگي زيست- شيميايي ارتباط دارد، اما اغلب متخصصان روي تجربيات اوليه زندگي تمركز مي كنند. معمولاً براي درمان عناصري از رويكردهاي بينش گرا، رفتاري، و سيستم هاي خانواده را تركيب مي كنند.

افراد مبتلا به وسواس موكني ميل مقاومت ناپذيري به كندن موي بدنشان دارند. اين اختلال كه چند ويژگي مشترك با اختلال وسواس فكري- عملي دارد، به تعدادي از همان داروهايي كه براي افراد مبتلا به OCD تجويز مي شوند، جواب مي دهند. به علاوه، نابهنجاري هاي مغزي خاصي در اين اختلال دخالت دارند.      نظريه پردازان رفتاري اين اختلال را حاصل تقويت مرتبط با كاهش تنش بعد از موكندن تصادفي مي دانند. نظريه پردازان اجتماعي- فرهنگي روي ايجاد اين اختلال در بستر روابط آشفته ي والد- فرزند تمركز مي كنند كه موجب آن، كودك آزرده براي كسب توجه، به اين نوع رفتار متوسل مي شود. براي درمان اين اختلال داروهاي مختلفي آزمايش شده اند، اما متخصصان باليني معمولاً توصيه مي كنند درمان، رفتار درماني، مانند وارونه كردن عادت را برنداشته باشد.

افراد مبتلا به اختلال انفجاري متناوب احساس مي كنند نمي توانند در برابر اعمال پرخاشگرانه ي تهاجمي يا ويرانگر مقاومت كنند. نظريه پردازان معتقدند كه تعامل عوامل زيستي و محيطي به اين اختلال منجر مي شود. در رابطه با عامل زيستي، به نظر مي رسد سروتونين در اين اختلال دخالت داشته باشد. در رابطه با عوامل       روان شناختي و اجتماعي- فرهنگي، نظريه پردازان بر ويژگي هاي تقويت كننده ي طغيان هاي هيجاني و تأثير اين گونه رفتارها بر سيستم هاي خانواده و روابط صميمانه تاكيد ميكنند. درمان ميتواند تجويز دارو را برداشته باشد، هرچند كه روشهاي روان درماني هم در اين مداخله گنجانده مي شوند.

6- تجربه انسان در مورد اختلال هاي دوراني

با ادامه پيشرفت پژوهشگران در آگاهي از علت هاي اختلال هاي روني، توجه و علاقه بطور فزاينده اي بر تاثير اين اختلال ها روي خانواده و جامعه متمركز شد. پخش گسترده ي اطلاعات، نظير يافته هاي پژوهش، همراه با نگراني بيشتر جامعه براي افراد مبتلا به اختلال هاي رواني باعث شده است كه مردم بيشتر بدانند كه چگونه اختلال هاي رواني بر جنبه هاي گوناگون زندگي تاثير مي گذارند. مشكلات رواني بر چند جنبه از تجربه انسان تاثير مي گذارند. نه تنها فرد مبتلا به اختلال عميقاً دچار مشكل مي شود، بلكه خانواده او پريشان شده و جامعه نيز تحت تاثير قرار مي گيرد.

تأثير اختلال هاي رواني بر فرد: داغ و پريشاني

يكي از واكنش هاي شما به ديدن افرادي مانند ربكا هاسبروك ممكن است اين باشد كه آنها را بسيار متفاوت با خودتان درنظر بگيريد. شايد حتي تا اندازه اي از ديدن آنها احساس انزجار كنيد، خيلي از آدمها در جامعه ي ما به همين صورت تحقيرآميز به واكنش نشان مي دهند و تاثير قدرتمند پاسخ تبعيض آميزشان را كاملاً درك    نمي كنند. اين واكنش ها شايع اند و شالوده ي تبعيض و داغي هستند كه بسياري از افراد مبتلا به اختلال رواني وخيم آن را تجربه مي كنند. داغ [1] برچسبي است كه باعث مي شود برخي افراد، متفاوت، معيوب و جدا از روند كلي اعضاي جامعه پنداشته شوند. آثار جامعه شناس مشهور اروينگ كافمن [2] در دهه ي 1960، توجه عموم را به پديده ي داغ جلب كرد و چند دهه بعد، داغ همچنان موضوع اصلي در نشريات و بحث هايي است كه به حقوق و درمان افرادي كه دچار پريشاني هستند، مربوط مي شود.

مطلب مشابه :  تاريخچه فراشناخت و راهبردهای ان

افراد مبتلا به اختلال هاي رواني جدي، مخصوصاً آنهايي كه بستري شده اند، معمولاً دچار عوارض هيجاني و اجتماعي عميق و بادوام مي شوند. اين «جان به دربرده ها» معمولاً مي گويند كه احساس مي كنند ديگران آنها را طرد كرده اند. گاهي آنها كمتر به فكر خودشان هستند، فرصت هاي رشد و نمو را غنيمت نمي شمارند، و افسانه هاي جامعي را در مورد بيماران رواني و انتظاراتي كه از آنها دارند، باور مي كنند (جدول 3-1 را ببينيد).

 

جدول 3-1 افسانه هاي بيماري رواني

اظهارات زير را بخوانيد و ببينيد با چند تا از آنها موافقيد. هريك از اين افسانه ها در فصل هاي مربوطه اين كتاب پخش شده اند:

1. افراد خلاق معمولاً پريشاني رواني دارند.

2. افراد روان پريش خطرناك هستند.

3. آزمون هاي لكه ي جوهر شخصيت، قلابي هستند.

4. نظريه ي فرويد كلاً درباره ي ميل جنسي بود.

5. رفتارگرايان به افكار يا احساسات علاقه اي ندارند.

6. مجرمان «بد» بدنيا آمده اند.

7. افرادي كه از يك تجربه ي آسيب زا جان به در مي برند صرفاً «آسانترين راه را انتخاب مي كنند.»

8. آسم توسط مشكلات هيجاني ايجاد مي شود.

9. اغلب كسانيكه از كودكان سوء استفاده ي جنسي مي كنند مردان همجنس گرا هستند.

10. افراد خودكشي گرا، ديگران از نيت خودشان آگاه نمي كنند.

11. افراد مبتلا به اسكيزوفرني، شخصيت هاي چندگانه اي دارند.

12. كودكان در اثر خوردن مقدار زيادي قند، بيش فعال مي شوند.

13. اغلب افراد مسن «خرفت» هستند.

14. تشخيص دادن معتاد به مواد مخدر كار آساني است.

15. افراد مبتلا به اختلال هاي خوردن به غذا علاقه ندارند.

 

متأسفانه رسانه هاي گروهي اغلب اين افسانه ها را با تصوير كليشه اي از افراد مبتلا به بيماري رواني، تداوم      مي بخشند (سالتر و بيرن، 2000). براي مثال، وقتي گزارش مي شود كه يك بيمار اسكيزوفرنيك به غريبه اي حمله كرده است، عموم مردم باور مي كنند كه اغلب افراد مبتلا به اسكيزوفرني مستعد اين گونه رفتارهاي خشونت بار هستند. درنتيجه، تعجب آور نيست كه درصد بالايي از افراد در ايالات متحده، از افراد مبتلا به بيماري رواني مي ترسند و دوست ندارند در كنار آنها باشند. افراد مبتلا به اختلال هاي رواني، مخصوصاً   اختلال هاي وخيمي چون اسكيزوفرني، اغلب متوجه مي شوند كه ديگران در برابر زندگي كردن با آنها، معاشرت كردن با آنها، اجاره دادن مسكن به آنها، يا دادن كار به آنها مقاومت مي كنند (كوريگان و پن، 1999، پن و مارتين، 1998).

با اينكه تلاش هاي زيادي براي انساني كردن وضعيت بيمارستان هاي رواني صورت گرفته است اما براي اغلب افراد، فرايند بستري شدن عميقاً ناراحت كننده و احتمالاً آسيب رسان است. تعدادي از تشريفات بيمارستاني انسانيت زدا و كمك كننده به داغ انگاشته مي شوند. براي مثال، بيماراني كه از كنترل خارج هستند، تحت قيد و بند جسماني قرار داده مي شوند. برخي ديگر را مجبور مي كنند كه از اموال شخصي خود دست بكشند يا تماس آنها را با عزيزانشان، حتي با تلفن، محدود مي كنند. از انها توقع دارند در فعاليت هاي گروهي، مانند كاردرماني يا تفريح درماني شركت كنند و مسائل شخصي خود را در گروه درماني مطرح سازند. حتي تشريفات باليني كه بيماران را ملزم مي دارند براي قرار ملاقات ها منتظر بمانند، انسانيت زدا هستند وباعث مي شود آنها احساس كنند از پرسنل بيمارستان كم اهميت ترند. فقدان زندگي خصوصي، دسترسي ناكافي به اطلاعات مربوط به تشخيص و درمان، گفتار تحقيرآميز آقامنشانه يا بچگانه، زبان عاميانه تحقيرآميز، و صحبت كردن به زبان تخصصي پزشكي، روال ناخوشايندي هستند كه افراد را بدنام مي كنند و بالاخره اجبار در پذيرفتن يك برچسب رواني مي تواند به صورت لكه دارشدن تجربه شود. كاري مي كنند كه فرد احساس كند انگار حق ندارد بعد از اينكه تشخيص داده شده است با آن مخالف يا درباره ي آن بحث كند. «كل سيستم طوري ترتيب يافته است كه … داغي ايجاد و حفظ شود.» (ريدي، 1994، ص5).

اغلب افراد در ظاهر مي گويند كه افراد مبتلا به اختلال هاي رواني را درك و تحمل مي كند. اما معمولاً در زبان، شوخي ها و پندارهاي كليشه اي آنها، انتساب هاي مفني به طور ظريفي انعكاس مي يابند. يك ساعت تلويزيون را نگاه كنيد يا به مكالمات روزمره ي افراد دور و برتان گوش دهيد تا با برخي اظهارات درباره ي بيماري رواني مواجه شويد. در زبان ما اصطلاحات مربوط به بيماري رواني فراوان است.

اصطلاحاتي نظير «خُل» ، «ديوانه»، «منيك»، «مشنگ»، «سايكو»، «اسكيزو«، يا «عقب مانده» بسيار رايج اند. شوخي هاي عاميانه پر از جوك هايي درباره ي «آدم هاي ديوانه» هستند. پاسخ گروهي نوجوان را تجسم كنيد كه از كنار ربكار رد مي شوند؛ شايد آنها درباره ي وضعيت ظاهر و رفتار او اظهارات توهين آميزي بر زبان آورند. فكر مي كنيد اين وضعيت به ربكا كه درك خود بي ثباتي دارد، چه ضرري برساند؟

باتوجه به تاثير هولناكي كه اختلال رواني بر فرد دارد، چرا بعضي افراد تا اين حد بي رحم هستند كه درباره ي حالت پريشان او جوك مي سازند؟ يك دليل مي تواند اين باشد كه افراد معمولاً موضوعاتي را مسخره مي كنند كه آنها را مضطرب مي سازد. اختلال رواني بايد بسيار ترسناك باشد كه مردم را وادار مي دارد تا حد امكان از آن فاصله بگيرند و شايد از اينكه در آينده كنترل خود را بر رفتار و افكارشان از دست بدهند، مي ترسند. درنتيجه رفتار عجيب و غريب ديگران را مسخره مي كنند.

نگرش شما دراين باره چيست؟ اين سناريو را تجسم كنيد. وقتي كه به منزل برمي گرديد، پيامي فوري منتظر شماست. پيامي از طرف مادر جرمي، بهترين دوست شما در دبيرستان است. به مادر جرمي تلفن مي زنيد و او از شما مي خواهد هرچه زودتر خود را به بيمارستان رواني برسانيد و او را ببينيد. جرمي به تازگي در بيمارستان رواني بستري شده است و مي گويد بايد شما را ببيند، زيرا فقط شما مي توانيد وضعيت او را درك كنيد. از اين خبر گيج و ناراحت مي شويد . اصلاً نمي دانستيد كه او مشكلات رواني دارد. به او چه خواهيد گفت؟           مي توانيد از او بپرسيد چه اشكالي پيش آمده؟ مي توانيد از او بپرسيدچه احساسي مي كند؟ آيا جرئت مي كنيد از دكتر او جويا شويد كه درباره احتمال بهترشدن او چه نظري دارد؟ ديدن او در بيمارستان رواني چه احساسي را در شما ايجاد مي كند؟ آيا فكر ميكنيد مي توانيد با كسي كه مدتي را در چنين بيمارستاني گذرانده است، دوست باشيد؟

اكنون همين سناريو را تجسم كنيد، اما به جاي آن، پيامي دريافت مي كنيد كه جرمي براي درمان بيماري كليه، بستري شده است. وقتي تجسم مي كنيد كه براي ملاقات او به بيمارستان مي رويد، احتمالاً درباره ي اينكه چگونه به او پاسخ خواهيد داد، دوباره فكر نمي كنيد. البته از او خواهيد پرسيد چه حالي دارد، دقيقاً چه اشكالي در او ايجاد شده است، و چه وقت دوباره سلامتي خود را بازخواهد يافت. با اينكه ممكن است بيمارستان ها را خيلي دوست نداشته باشيد، اما حداقل مي دانيد كه بيماران بيمارستاني چه وضعيتي دارند .تصور كردن جرمي به عنوان يك بيمار در اين نوع بيمارستان، عجيب به نظر نمي رسد. درك كردن و پذيرفتن بيماري جسمي دوست تان خيلي راحت تر از اختلال رواني اوست، و احتمالاً اصلاً به اين موضوع فكر نخواهيد كرد كه بعد از مرخص شدن او مي توانيد با هم دوست باشيد يا نه.

قطع نظر از ناراحتي اي كه داغ ايجاد مي كند، فرد عذابي را تحمل مي كند كه به خود اختلال رواني مربوط است. به وضعيت اسفناك ربكا فكر كنيد. ضربه از دست دادن خانواده، نه تنها او را از پاي درآورده بود، بلكه او هويت و همينطور احساس رضايت خود را از دست داده بود. زمانيكه او در صدد كمك برآمد ديگر حتي از پس مانده خود قبلي اش برخوردار نبود. تصور كنيد اگر ناگهان ظرف چند هفته همه چيز خود را از دست بدهيد، خانواده و هويت خود را، چه احساسي به شما دست مي دهد. براي كسانيكه دچار اختلال رواني حاد    مي شوند، به هر علتي كه باشد نشانه هاي بيماري به خودي خود دردناك و احتمالاً وحشتناك هستند. احساس فقدان كنترل بر افكار و رفتارها، عذاب فرد را افزايش ميدهد.

البته همه موارد اختلال رواني به اندازه ي مورد ربكا وخيم نيستند، و لزوماً از رويداد مشخصي به وجود         نمي آيند. شرح حال ها اطلاعاتي را درباره ي احساس ها وتجربيات افراد مبتلا به اين اختلال ها در اختيار شما مي گذارند و شايد برخي از اين افراد را شبيه خودتان يا افراديكه مي شناسيد بدانيد. وقتيكه اين اختلال ها را     مي خوانيد، خودتان را به جاي افرادي بگذاريد كه به اين اختلال ها دچار هستند. تجسم كنيد آنها چه احساسي دارند و دوست دارند چگونه با آنها برخورد شود.

تاثير اختلال رواني بر خانواده

معمولاً حتي قبل از اينكه يك فرد مبتلا به اختلال رواني توسط متخصص ارزيابي شده باشد، خانواده تحت تاثير رفتار و پريشاني او قرار گرفته است. ميزان اين تاثير تا اندازه اي به ماهيت اختلال و تحركات يا پويش هاي خانواده بستگي دارد.

معمولاً اعضاي خانواده از عذاب خويشاوندي كه به اختلال رواني مبتلاست، متاثر مي شوند. براي مثال مادر به مدت چند ماه بي خوابي مي كشد و مي خواهد بفهمد در ايجاد افسردگي خودكشي گراي دختر نوجوانش چه نقشي داشته است. پدر نگران است كه پسرش در واكنش به تصور حشرات بزرگي كه از گلويش پائين          مي خزند، دوباره حشره كش بخورد. همسري هرباركه تلفن زنگ مي زند مضطرب است و با خود فكر مي كند كه شايد پليس يا فرد آشنايي پشت تلفن مي خواهد به او بگويد كه شوهرش در مشروب فروشي محله در اثر مستي از حال رفته است.

داغ اختلال رواني، خانواده را نيز لكه دار مي كند. خيلي از خانواده ها مي گويند وقتي همسايگان،       همكلاسي ها، و همكاران متوجه مي شوند كه كسي در خانواده اسكيزوفرنيك، افسرده، معتاد به مواد مخدر يا سوء استفاده كننده است، احساس شرم و خجالت مي كند. مي توانيد تجسم كنيد كه وقتي اخبار رفتار اخلال گرانه ي خانه به دوشي ربكا را در رسانه هاي گروهي محلي پخش شد، خويشاوندان او چه احساسي داشتند.

حرفه ي سلامت رواني به طور كلي در قرن بيستم نسبت به تاثير اختلال رواني بر خانواده، بي اعتنا بوده است. نه تنها خانواده ها را از درمان بي خبر نگه مي داشتند، بلكه آنها را به خاطر اين مشكل سرزنش مي كردند.       نظريه هاي مربوط به تعدادي از اختلالها، ازجمله اسيكزوفرني، افسردگي، و مشكلات جنسي معمولاً خانواده ها مخصوصاً مادران را سرزنش مي كردند. خانواه هادر اثر مشكلات يكي از اعضايشان دستخوش آشوب و ناراحتي مي شدند و وقتي مي شنيدند كه متخصصان سلامت رواني آنها را مسئول مي دانند، گيج و آزرده خاطر مي شدند. هنگاميكه چند تن از متخصصان مشهور سلامت رواني مانند اي. فولر توري [3] روان پزشك، پريشاني اين خانواده ها را درك كردند و كتابهايي را نوشتند كه اختصاصاً به آنها مربوط مي شدند، اين وضعيت در سالهاي اخير به مقدار زياد تغيير كرد. اين متخصصان خانواده ها را آگاه ساختند كه تنها نيستند و درواقع،   نگراني ها و مشكلات آنها شبيه به مشكلاتي است كه ميليون ها آمريكايي ديگر تجربه مي كنند.

خانواده ها براي حمايت و آموزش متقابل، با يكديگر متحد شده اند. در سرتاسر كشور، خانواده هاي افراد مبتلا به اختلال هاي رواني حاد، سازمان هايي را نظير اتحاد ملي براي كمك به بيماران رواني، تشكيل داده اند. اين گروه ها به خيلي از خانواده ها كمك كرده اند تا ماهيت مشكلاتي راكه با آن مواجه مي شوند، بهتر درك كنند و اين سازمان ها وظايف سياسي مهمي را نيز برعهده دارند. اين گونه گروه هاي طرفدار خانواده در تضمين اين موضوع كه با بيماران رواني بستري شده برخورد مناسبي شود، حقوق قانوني آنها محترم شمرده شوند، و مراقبت پس از بستري مناسبي براي آنها برنامه ريزي شود، نقش مهمي ايفا كرده اند.

تأثير اختلال رواني بر جامعه

هركسي كه در محله اي زندگي كرده است كه يك بيمارستان رواني دولتي در آن قرار دارد مي داند كه در تأمين نيازهاي افراديكه پريشاني رواني دارند بعداز مرخص شدن آنها از بيمارستان، مشكلات زيادي وجود دارد. در آغاز دهه ي 1970، در مورد نقل مكان بيماران رواني از بيمارستان ها به محيط هاي كمتر محدود كننده، جنبشي ملي بوجود آمد. در اواسط دهه ي 1970، بيمارستان هاي رواني معمولاً چندين هزار بيمار رادر خود جاي مي دادند. در اواسط دهه ي 1990 اين تعداد كاهش يافت. تعدادي از موسسات تعطيل شدند و آنهايي كه بازماندند در مقياس كوچكي عمل مي كردند. برخي از افراد ترخيص شده نزد خانواده هايشان برگشتند، ولي اغلب آنها به خانه هاي اجتماعي نقل مكان يافتند و با چند تن از افراد ترخيص شده زندگي كردند. در تعدادي از جوامع از اين بيماران به نحو شايسته اي مراقبت مي شود ولي در تعدادي از مناطق، مخصوصاً در شهرهاي بزرگ، دهها و حتي صدها نفر وجود دارند كه قبلاً بستري شده بودند و اكنون بدون كاشانه، غذا، يا مراقبت پزشكي رها شده اند.

تأثير اختلال هاي رواني بر جامعه را نمي توان به راحتي ارزيابي كرد، ولي متخصصان سلامت رواني قبول دارند كه مشكلات رواني هزينه هنگفتي براي جامعه دارد. معمولاً خانواده ها از هم مي پاشند و جوامع آسيب  مي بينند. بار ديگر سرگذشت ربكا را در نظر بگيريد. از دست رفتن بازدهي و مشاركت او در جامعه، براي اجتماع زيان بار هستند. هزينه هاي مالي توان بخشي او را مي توان بطور مستقيم ارزيابي كرد. مداواي او به درمان فشرده، بستري كردن، انتقال به جامعه، و حمايت پي گير نياز دارد. وقتي به اين واقعيت فكر مي كنيد كه صدها هزار نفر مانند ربكا در خيابانهاي آمريكا وجود دارند، متوجه ي فاجعه ي زندگي هاي ناخرسند خواهيد شد كه بار گراني براي جامعه دارند.

[1] . stigma

[2] . Erving Coffman

مطلب مشابه :  - ويژگي‌ها و خصوصيات افراد خلاق